وقتی برمیگردم به خاطراتم یه چیزی که اذیتم میکنه اینه که وقتی به بابابزرگم فکر میکنم از اون زمانی که حالش بهتر بود خاطرات تیره و تاری دارم و تا هرجایی حافظه ام میکشه عقبتر میرم یه نشانه ایی از اون بیماری لعنتی که باعث مرگ آقام شد هست
و این منو میبره به اون زمانی که اولین بار اسم پارکینسون شنیدم و وقتی توضیحش میدادن برام چقدر ترسیدم و بعد اون هربار زمین خوردن آقام دیدم چجوری دلم میریخت🙃💔
-مأمن🇮🇷۷۹-
وقتی برمیگردم به خاطراتم یه چیزی که اذیتم میکنه اینه که وقتی به بابابزرگم فکر میکنم از اون زمانی که
وقتی دخترعموم برام توضیح داد چجوری بابابزرگم ازپا انداخت یه دور از اول تا آخر خاطراتم مرور کردم و🙂
-مأمن🇮🇷۷۹-
بچه ها یه سری هاشون وقتی میفهمن بابابزرگم فوت کرده میگن از چهره ات معلومه چقدر عزاداری... خب باید ح
شاید خیلی گریه نکردم ولی تا چندماه با هر صدای در خونه فکر میکردم برگشتی و حالت خوبه و میتونی صحبت کنی:)🫂..
هدایت شده از «نغمهٔقلب❦»
میگویند: درد انسانها را به یکدیگر نزدیک میکند...
کدام یک از ما شادیم که اینقدر از هم دور ماندهایم؟!
هدایت شده از 🇵🇸"مَجْانینْ|Majaanin" 🇮🇷
خیابان که با ما بود، میدانو هم که با این آموزشهای سلاح دارید میدید به ما، میشه دیپلماسی رو هم بدید به خودمون که خیالمون راحت باشه؟
هدایت شده از - منِ واقعیتر .
مدیونید فکر کنید سر کلاس کاری جز درس خوندن انجام میدم🤡
برای داداشم خوابی که دیدم رو تعریف کردم اونم خوابی که دیده بود برای من تعریف میکرد بعد میگفت توی زمان ناصرالدین شاه بوده بعد تفریحاتش میگفت تلوزیون و بازی پینتبال بود
من خنده ام گرفت گفتم واکنش ناصرالدین شاه بخدا تو زمان ما اینا نبوده😭💔
داداشم گفتم عههه مگه من به اینکه تو از دیوار رد میشدی گیر میدادم که تو به تلوزیون و پینتبال من گیر دادی😭🤣🤣
شاید کسی الان متوجه نشه ولی من که دارم اونجا با ذوق قربونصدقه ات میرم
درواقع پشت تلفن دارم گریه میکنم:)
-مأمن🇮🇷۷۹-
شاید کسی الان متوجه نشه ولی من که دارم اونجا با ذوق قربونصدقه ات میرم درواقع پشت تلفن دارم گریه می
نه علت اولی میفهمم نه علت دومی 🙃💔