یه بار کنار یه آدمی بودم و کلی ذوق داشتم از،اینکه اونجام بااینکه کنارش بودمااا اما حس میکردم فرسنگ ها ازم فاصله داره خیلییی ازم دوره خیلی🙂
و حس دلتنگی و بغض لعنتی ولم نمیکرد اومدم برم بیرون کله ام هوا بخوره فکرای چرت و پرت نکنم اینقدر بچه ها رو دیدم دورم میدودین لبخند تلخی زدم همون لحظه که تو فکر بودم و به دلم افتاد منتظر خانم موسوی باشم اگر دیدمش حرفام بهش بزنم تو فکر خیال بودم که یه دختر کوچولو حدودا ۳،۴ ساله خورد به پاهام و خورد زمین اون لحظه شوکه شدم داشتم میرفتم عقب و دور میشدم ولی با خودم گفتم
این نامردیه!
اون خورد به پای تو و افتاد میخوای ولش کنی بری؟!
رفتم بلندش کردم سعی کردم جوری بخندم که حس نکنه حالم خوب نیست با خنده بهش گفتم دخترکوچولو حالت خوبه؟سالمی؟
و زل زدم به چشمای پر از،اشکش همبازیاش اومدن دورش جمع شدن یه دفعه یکیش داد زد تو دهنش پر خونه و خشکم زد همونجا فقط،دیدم سریع بردنش پیش مامانش و مامانش به سرعت بغلش کرد رفت خون های نو دهنش خالی کنه منم مات و مبهوت بازم وایسادم زل زدم به ستاره و ماه آروم آروم رفتم تو هیئت نشستم درحالی که پر بودم و دلم گریه میخواس اما نمیتونستم بنتالحسین اومد پیشم سلام کرد و جواب سلامش که دادم سرم گذاشتم روپاهاش گریه کردم🙂
-مأمن🇮🇷۷۹-
یه بار کنار یه آدمی بودم و کلی ذوق داشتم از،اینکه اونجام بااینکه کنارش بودمااا اما حس میکردم فرسنگ ه
هنوزم دلیلم برای گریه اونشب نفهمیدم هزارتا دلیل دارم در صورتی که هیچ دلیلی هم ندارم:)))
-مأمن🇮🇷۷۹-
رفیق فقط همونی که باهم شهید هم بشید❤️🩹
میخواین روایت رفیقش از این روز رو بشنوین:)؟🙂
هدایت شده از خـواهــران بهشتی :)
و اما شبِ آخری که همو دیدیم
گوشیم زنگ زد برای اینکه نماز صبح بیدار بشم گوشیمو گذاشته بودم سر ساعت؛هنوز کاملا هوشیار نشده بودم و دراز کشیده بودم که یک دفعه یک صدای خیلی بلندِ انفجاری کاملا هوشیارم کرد ،بلافاصله صدای جیغ مامانم اومد سریع رفتم پیشش مامانم داد میزد ،هیچوقت فکر نمیکردم اسراییل جرعت کنه و ....
تو همین فکرا بودم که صدای گوشیم بلند شد ،ریحانه سادات زنگ زده بود ،سریع گوشی رو برداشتم ریحانه با صدایی گریان داد زد و گفت :اسرااااا تنهام!
منم سریع بهش گفتم بدو بیا خونمون ....
ریحانه که اومد پیشم انقدر عجله کرده بود که فقط یه چادر سرش کرده حجابش کاملِ کامل بود ولی بعد از سلام اولین حرفی که زد گفت میشه بهم روسری و گیره روسری بدی ، یک روسری صورتی بهش دادم ،عین فرشته ها بود، صورتش میدرخشید و نورانی بود....
ما فکر میکردیم هر لحظه ممکنه موشک ها به خونه های دیگه ی شهرک اصابت کنن
پس سریع رفتیم پایین، روی صندلی ها نشسته بودیم من زنگ زدم به حرم آقا امام حسین که حرف بزنیم یکم آروم شیم ،دونه دونه دعاهام رو گفتم و بعدش گوشی رو دادم به ریحانه، ریحانه چیزی به زبون نیورد ولی اشک از چشماش جاری شد و دستش رو کشید رو صورتش
من بعد از شهادتش فهمیدم که اون دعا شهادت بود...
بعدش پاشدیم و رفتیم سمت پارکینگ ها ،همون جا بود که ریحانه بهم گفت بیا یک قول به هم بدیم ،گفتم چی؟!
گفت باهم شهید شیم ،برای من خیلی این حرف ریحانه عجیب نبود چون ریحانه میگفت این حرفو ولی اون شب یک طور دیگه ای گفت بعدش گفت بیا یک عکس بگیریم تا بزارم تو کانال....
و پایینش نوشت ،رفیق فقط همونی که باهم شهید هم بشید
دیگه آفتاب داشت طلوع میکرد به ریحانه گفتم بیا بریم خونه ،رفتیم خونه دیگه کاملا هوا روشن شده بود اخبار هم روشن بود و دونه دونه خبر شهادت سرداران رو میداد
ریحانه همش گریه میکرد و میگفت برای بابام نگرانم همش میگف اسرا میترسم، بعدش گفت اسرا من میدونم بابامُ آخر ترور میکنن
و دستش رو گذاشت رو صورتش و گفت مارو میزنن
همش نگران بود نکنه اگر به مامان یا مامانجونش زنگ بزنه نگران بشن و بترسن
که همش میگف اسرا به مامانم بگم سکته میکنه ....
خلاصه که بعدش مامانجونِ ریحان بهش زنگ زدن تا از حال ریحانه باخبر بشن ریحانه خیلی ترسیده بود ولی با آرامش به همه میگف نگران نباشید من خونه اسرام ....
که آخر یکی از فامیلاشون اومدن دنبال ریحانه و بردنش خونه خودشون ....
این بود آخرین دیدار ما....
دیداری که فرداش عید غدیر بود و هدیه های ریحانه سادات.....
https://eitaa.com/moonnotes
این پیام جهت تبلیغات نیست. ادمین این کانال خیلی خوش ذوقه آخه ماه نویس😭؟
خلاصه اسم کانالش شاعرانه اس و خیلی آدم خوش ذوقیه:))**
هدایت شده از ֶָ֢my moon|🌙ماهِمن⋆
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همین رویا چقدر ما رو عوض کرد(:
هدایت شده از Moon Notes
وقتی تو گپ گفتم دیلی زدم کسی حتی توجهیم نکرده بود
تو اومدی لینکو ازم گرفتی🥲
رسما اولین عضو اینجایی❤️بمونی برامون🥲😭