.
دوست داشتم برای تولدم اینو بنویسم که شماهم بخونید امیدوارم که بخونید:)
مادرم تعریف میکرد موقعه به دنیا اومدن من تنها بوده خانوادش کنارش نبودن کسی غیر پدرم اونم بیرون بخش منتظرش نبوده و در اصل تنها بوده
حتی توان پوشک کردن من و نداشته و خیلی ناراحت بوده . .
همراه تخت بغلی که از قضا همسایه مادرم اینا بوده متوجه مادرم میشه و به من و مادرم کمک میکنه رسیدگی هایی که یه نوزاد چند ساعته نیاز داشته برای من انجام میده. .
بعد ساعت ها پدرم از خونشون برای مادرم همراه میاره عمه کوچیکم که هیچی از مراقب یه مادر تازه زایمان کرده بلد نبوده ، وقتی پدرم میره خونشون و به مادرش میگه که برو پیش زنم تنهاست اجازه نمیده کسی بره و خودشم نمیره غیر عمه کوچیکم که اون موقعه زیر ۱۵ بوده. .
مادرم مرخص میشه و به خونه برمی گرده و سال ها میگذره که مادرم اون زن و دوباره میبینه و جویای حال من میشه مادرم بهش میگه که الان خودش مادر شده. .
خلاصه که شاید به دنیا اومدنم یکم غمگین کننده بوده. .
شاید غم هایی که برادرم برام درست کرد هیچوقت از یاد ذهن و جسمم نره . .
شاید مشکلاتی که پدر و مادرم داشتن من و افسرده و غمگین کرد . .
تا قبل ۲۰ سالگی خیلی درد خوردم ولی از الانم خوشحالم
خوشحالم که یه خانواده کوچیک برای خودم درست کردم
خوشحالم همسرم و دارم
خوشحالم که یه کوچولو موچولویی بهم میگه مامان. .
خوشحالم که با تموم سختی ها خودم و رسوندم به اینجایی که الان هستم. .
( تولدم مبارک )