سلام روز بخیر ناهارای خوشمزتون نوش جونتون ما ماکارونی داشتیم 🍝
ظهر که بیدار شدم اول به کوچولو ناهار دادم بعد رفتم لباسایی که دیروز انداختم ماشین و ساک کیفم مرتب کردم خیلی بهم ریخته شده بود رفتیم مهمونی دیگه اتاقم مرتب کردم و خودمون ناهار خوردیم الان برم چایی بخورم انگار یچیزی کمه😂😌
حالا موقعه اومدن چون خیلی یهویی بلند شدم برم هیچی اماده نکرده بودم کیف خودم وسایل محمدرضا رو خیلی سریع بستم بعد این وسط دستکشم یکیش گم شد😭
محمدرضا تازه داره میخوابه / با بابام رفتن بستنی خریدن / مامانم تازه از عید دیدنی اومده خونه براش چادری عربی که نمیپوشیدم و آوردم چون دستش درد میکنه نمیتونه چادر ساده سر کنه / بوی بارون و خاک پیچیده تو خونه و لذت میبرم از نقس کشیدن( ╹▽╹ )
بابام سره جهزیه خریدن هیچ من و نبرد هیچی ام نپرسید فقط یبار رنگ یچیزی و پرسید ازم بعد من خیلی دوست داشتم همه چیو خودم انتخاب کنم خیلی عمیق ناراحت شدم از این موضوع ولی خب گذشت . .