ظهر زنگ زدم مامانم خیلی ناراحت بود یکمم بحثمون شد خودمم خیلی ناراحتم سره اینکه چرا نرفتم خونه عروسمون و چرا زنگ نزدم ولی خب زنگ زدم در دسترس نبود بازم زنگ زدم دیگه حال و احوال و خدافظی. .
حالا یکیش بود یکی ام بخاطر اینکه از کرج مهمون اومده نرفتم ببینمشون آخرشم گفت تو درای محبت و میبندی محبتم نمیکنی منم گفتم خدافظ
یکیشم دوشب پیش که رفتیم حرم تو ماشین پسربزرگه با باباش بحثش شد قهر کردن بعد دوروزه بچم میره طرف پدرشوهرم اصلا انگار نه انگار اخرشم عصری رفت طرفش یهو برداشت به بچم گفت وحشی شدی خلاصه که خیلی ناراحتم خیلی . .
میترسم اون سه ماهی که قرص خوردم تا هورمونام درست بشه با این وضعیتی که دارم و جنگ خراب بشه دود بشه بره هوا