دیگه حتی خودمم نمی تونم خودم و نجات بدم فقط خدا میتونه نجاتم بده. . .
دیشب با اولین خوابیدن محمدرضا دوتای دیگه ام بیدار شد بغلش کردم تا بخوابه خلاصه که خواب زیاد جالبی نبود صبحشم که بدتر دیگه صبحونه نخوردم ناهارم ۴.۵قاشق ماکارونی خوردم ظرفارو شستم اومدم اتاق دراز کشیدم حالا در تلاش خوابوندن محمدرضام اگه بخوابه
هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم. . .
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که میسپارندم؟
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کُش
به وعده های وصال تو زنده دارندم. . .