اون گریه ی که از دیروز میخواستم گریه کنم ساعت ۳ خوردهای تو راهپله گریه کردم تموم شد
﹏خونـهِامنِمآمانـی˖⑅
-
اینجا با یه مرده دعوا کرد و درگیری داشت بعد که مرد افتاد بغضش گرفت چشاش پر شد
یهو یاده کل دخترا افتادم هر جوری قوی باشن بجنگن بعدش چشاشون پر میشه بغض میشینه تو دلشون دختر بودن سخته. . .
پسربزرگه اومد خونه برای محمدرضا مایبیبی و شیاف آورد بعد رفت بغل باباش سریع رفتم کارام و کردم نمازم و خوندم از اول تا اخر نمازم همش داد میزد مامان مامان وسط نماز بغضم گرفته بود
دوساعت پیش پسر بزرگه اومد کوچولورو برداشتیم رفتیم جگرکی برای اینکه فسقلی چند ساعت بود هیچی نخورده بود دیگه با رانی سرگرمش کردم یکم غذا خورد خداروشکر اومدیم خونه اروم گرفت خوابید بچم
به پسربزرگه میگم این چند ساعتی که چیزی نمیخورد من حالم بد بود عذاب وجدان بدی داشتم که اب میخورم
خلاصه که امشبم به خوشی دور دور شبونه سه نفری تموم شد (ʘᴗʘ✿)