﹏خونـهِامنِمآمانـی˖⑅
از امروزِ دوست داشتنی...
خیلی اروم و دلنشین بودددد😭
من عاشق عکسایی که تو بله گذاشتی شدم. .
~امروزم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد
امروز ظهر بابام اومد یکم نشستیم حرف زدیم رفت غذای فسقلی و دادم خودم ناهار نخوردم دوباره فسقلی خوابید تا عصر بیدار شدیم باهم عصرونه خوردیم برای توت بگم یه آویز درست کردم ظرفای ناهار و شستم شام خوردم دیگه هیچ کاری ندارم و خیلی خسته کنندست 😭
من برای مشکلاتم تراپی نیاز ندارم. .میرم ظرف میشورم بهم فحش دادن؟ میرم ظرف میشورم. . دلم و شکستن ؟ میرم ظرف میشورم. . خوشحالم؟ میرم ظرف میشورم. . چشام گریونه؟ میرم ظرف میشورم. . شاید مسخره بیاد ولی نجات دهنده من تو کف و آبیه که قاطی شده. . یاده تموم کارایی که باهام کردن میوفتم و اسکاج و محکم تر میکشم حتی بعضی وقتا تو همون سینک میزنم میشکنم تا آروم بشم تا دل کوچیک و طفلکیم نفس بکشه تا یکم آروم بشه چه گناهی کرده ؟ یه ادم مزخرف حرف میزنه اون دل کوچیک چرا اونقدر تند تند بالا پایین بشه؟ چرا باید بشینه گریه کنه؟ و در اخر لعنت به همه اونایی که آدما رو زجر میدن. .
#مامان.
هدایت شده از ﹏خونـهِامنِمآمانـی˖⑅
.
گذشت عمر و گذشتیم و باز درگذریم
چه ناتمام و غمین است جانِ خستهٔ ما. . .
هدایت شده از مَحی
برای شما.
در خانهای که دیوارهای آن با عطری از چوب و گلهای خشک شده عجین بود، زنی زندگی میکرد که معتقد بود «زمان» نمرده است، بلکه فقط خوابیده است. او هر روز عصر، وقتی نورِ مایل خورشید از میان پردههای حریر عبور میکرد و ذرات غبار را در هوا میرقصاند، فنجانی چای برای خودش میریخت.
امروز اما، داستان کمی متفاوت بود. او تازه از اتاق دلبندش خارج شده بود و عطر شیرینِ نوزاد هنوز با او بود؛ قدمی که برمیداشت، روانداز سفید را بیشتر به بینی و صورتش نزدیک میکرد. روانداز، بوی کودکش را گرفته بود؛ بوی آرامشی ناب که در هیاهوی جهان گم نمیشد.
با همین عطرِ آشنا، زن روی صندلی قدیمی مادرش نشست. او چیزی را میجست که در دنیایِ شتابزدهی بیرون گم شده بود: «درنگ». متوجه شد که هر بار که به ساعت روی دیوار خیره میشود، عقربهها به جای جلو رفتن، برای لحظهای مکث میکنند. او به جای دویدن به دنبال فردا، یاد گرفت که در «اکنون» ساکن شود؛ در همان حال که عطرِ کودکش، یادآورِ شیرینترین لحظاتِ زندگیاش بود. آن روز، وقتی فنجان چای گرمش را در دست داشت، فهمید که خانهاش فقط یک مکان نیست؛ پناهگاهی است که در آن، هر لحظه به اندازه یک عمر میارزد، لبریز از عشق و عطرِ حضورِ دلبندش.
﹏خونـهِامنِمآمانـی˖⑅
برای شما. در خانهای که دیوارهای آن با عطری از چوب و گلهای خشک شده عجین بود، زنی زندگی میکرد که مع
من واقعا این و زندگی میکنم تو تک تک کلمه هاش زندگی میکنم این منم خوده من ممنونم ازت:))
🎀پسرکوچولو حوصله اش سرنمیره تی وی ندارین؟ پس سرگرمیش چیه
+
بازی اسباب بازی بیرون رفتن خوراکی خوردن
🎀دوست صمیمی هم داری؟
من که هیچ دوست صمیمی ندارم به دلایلی دوست هم ندارم هیچوقت داشته باشم
+
داشتم ولی ندارم همشون تو رفاقت شکست خوردن منم حوصله صمیمت ندارم همین چنتا دوست معمولی دارم
https://eitaa.com/mami1122/7154
🎀وای همون بهتر
یکی از فامیلامون بچش معتاد تلویزیون و موبایله
تلویزیون رو میزنن یه شبکه دیگه یا گوشی رو ازش میگیرن جیغ میزنه گریه میکنه
اصلا یه موجود اعصاب خورد کننن
+
جایی ام بریم اصلا نگاه نمیکنه گذری بی تفاوت میره بازی میکنه اصلا خوب نیست از این کوچولویی همش جلوی تی وی باشن برای چشم و مغزشون حتی صحبت کردنشون تاثیر میزاره اره باعث میشه یجور اعصابشون خورد بشه عصبی بشن
🎀انقددد دوست دارم ببینمت ماماننن که حد ندارهههه😭🩷
+
لطف داری دخترممم😭😭😭⭐