eitaa logo
⁦⁦⁦ ⁦﹏⁩⁩خونـهِ‌امنِ‌مآمانـی˖⑅⁦
157 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
12 ویدیو
0 فایل
مامان یه آقا کوچولو🧸⭐ چایی / زندگی / آسمون / خودم من کپی نمیکنم شماهم همینطور کپی نکن! آقا نیاد راضی نیستم ! https://daigo.ir/secret/12027592682 https://abzarek.ir/service-p/msg/4282392
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها اینقدر استرس جابه جایی دارم که نگوو وسایل جمع کردن و رفتن و چیدن البته کناره استرس ذوقم دارم خسته شده بودم خونه جدید دلم میخواست ذوق و استرس کناره هم به به
. گذشت عمر و گذشتیم و باز درگذریم چه ناتمام و غمین است جانِ خسته‌ٔ ما. . .
امروز خیلی تنها بودم
پایسیز، تو وحشتناک نیستی.
پایسیز، تو همه چیز رو احساس میکنی. این یه نقص نیست.
هدایت شده از مَحی
برای شما. در خانه‌ای که دیوارهای آن با عطری از چوب و گل‌های خشک شده عجین بود، زنی زندگی می‌کرد که معتقد بود «زمان» نمرده است، بلکه فقط خوابیده است. او هر روز عصر، وقتی نورِ مایل خورشید از میان پرده‌های حریر عبور می‌کرد و ذرات غبار را در هوا می‌رقصاند، فنجانی چای برای خودش می‌ریخت. امروز اما، داستان کمی متفاوت بود. او تازه از اتاق دلبندش خارج شده بود و عطر شیرینِ نوزاد هنوز با او بود؛ قدمی که برمی‌داشت، روانداز سفید را بیشتر به بینی و صورتش نزدیک می‌کرد. روانداز، بوی کودکش را گرفته بود؛ بوی آرامشی ناب که در هیاهوی جهان گم نمی‌شد. با همین عطرِ آشنا، زن روی صندلی قدیمی‌ مادرش نشست. او چیزی را می‌جست که در دنیایِ شتاب‌زده‌ی بیرون گم شده بود: «درنگ». متوجه شد که هر بار که به ساعت روی دیوار خیره می‌شود، عقربه‌ها به جای جلو رفتن، برای لحظه‌ای مکث می‌کنند. او به جای دویدن به دنبال فردا، یاد گرفت که در «اکنون» ساکن شود؛ در همان حال که عطرِ کودکش، یادآورِ شیرین‌ترین لحظاتِ زندگی‌اش بود. آن روز، وقتی فنجان چای گرمش را در دست داشت، فهمید که خانه‌اش فقط یک مکان نیست؛ پناهگاهی است که در آن، هر لحظه به اندازه یک عمر می‌ارزد، لبریز از عشق و عطرِ حضورِ دلبندش.