ساعت ۱۰ بیدارشدم آشپزخونه ترکیده شده رو جمع جور کردم خونه رو مرتب کردم پسربزرگه صبحونه درست کرد خوردیم اماده شدم فسقلی سبز پوشید اماده شد دره خونه رو قفل کردم. . اومدیم خونه بابام با مادربزرگم مشغول صحبت بودیم از نبود مامانم خیلی پیر تر شده خیلی ناراحتش شدم. .چایی مادربزرگ خوردم که خیلی چسبید. . امروز به انتخاب شوکول کیف بنفشم برداشتم وسایلم و چیدم توش پاپیون صورتی بستم بهش که حس خوبی بهم میده ◉‿◉✨