ناتریس در طول شب خواب بریدهبریدهای داشت. ذهنش بیامان جرقه میزد، مثل چرخ میچرخید و سعی میکرد داستانهایی از خودش دربیاورد که او را نجات دهد.
#آواز_فاخته🖤
@manabook
حسهایش به طرز عجیبی قوی شدهبودند. یا شاید او با صداهای شب سازگار شده بود.
#آواز_فاخته🖤
@manabook
ناتریس آمادگی این روز را نداشت. از آن متنفر بود. دلش میخواست آن را پس بفرستد. چیزی درونش چنان به هم میپیچید که احساس میکرد ممکن است بترکد. همه چیز اشتباه بود. همه چیز قرار بود اشتباه پیش برود.
#آواز_فاخته🖤
@manabook
ناتریس در کمال تعجب متوجه شد که ناامید شده است. به رغم تنفری که دختر کوچکتر از او داشت پی برد برای تقویت روحیهاش حساب ویژهای روی آن نگاه باز کرده بود. آخر آنها رازهایی از همدیگر میدانستند و در پوشاندن این رازها نفع مشترکی داشتند. این قضیه باعث میشد پن نزدیکترین همدست برای او باشد.
#آواز_فاخته🖤
@manabook