ناتریس آمادگی این روز را نداشت. از آن متنفر بود. دلش میخواست آن را پس بفرستد. چیزی درونش چنان به هم میپیچید که احساس میکرد ممکن است بترکد. همه چیز اشتباه بود. همه چیز قرار بود اشتباه پیش برود.
#آواز_فاخته🖤
@manabook
ناتریس در کمال تعجب متوجه شد که ناامید شده است. به رغم تنفری که دختر کوچکتر از او داشت پی برد برای تقویت روحیهاش حساب ویژهای روی آن نگاه باز کرده بود. آخر آنها رازهایی از همدیگر میدانستند و در پوشاندن این رازها نفع مشترکی داشتند. این قضیه باعث میشد پن نزدیکترین همدست برای او باشد.
#آواز_فاخته🖤
@manabook
دریا به سنگریزههای پراکنده پنجه میکشید و منظره را خاموش و خاموشتر میکرد و در سکوتی عمیق فرو میبرد.
#آواز_فاخته🖤
@manabook
دات به پرگویی راحت و صمیمیاش ادامه داد و ناتریس متوجه شد عمیقاً از حضور او خوشحال است، زیرا حرفهای دات روی سکوت های منتظر، پیدرپی پل میزد.
#آواز_فاخته🖤
@manabook