دات به پرگویی راحت و صمیمیاش ادامه داد و ناتریس متوجه شد عمیقاً از حضور او خوشحال است، زیرا حرفهای دات روی سکوت های منتظر، پیدرپی پل میزد.
#آواز_فاخته🖤
@manabook
ناتریس به سختی نفس میکشید، اما به نظر میرسید هوایی در ریههایش نیست. زیر پایش سنگفرش بود، بااینحال احساس میکرد دارد سقوط میکند.
#آواز_فاخته🖤
@manabook
«من مریض بودم، فقط همین. خودتون گفتین. همهتون این رو گفتین. من فقط مریضم، ولی... بهتر میشم. قول میدم... قول میدم بهتر شم.»چشمانش کمکم نمناک شد.
#آواز_فاخته🖤
@manabook
ناتریس وقتی به سربالایی تندِ پوشیده از درختی نگاه کرد که به نظر میرسید هیچ وقت تمام نمیشود، تماس دست سرد و خیس یأس را حس کرد.
#آواز_فاخته🖤
@manabook