eitaa logo
"خونه"
203 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
222 ویدیو
3 فایل
[ 𝑨𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒆𝒂 𝒔𝒍𝒐𝒘𝒍𝒚 𝒍𝒐𝒔𝒆𝒔 𝒊𝒕𝒔 𝒄𝒐𝒍𝒐𝒓, 𝑩𝒖𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒔𝒆 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒎𝒆𝒎𝒐𝒓𝒊𝒆𝒔 𝒘𝒐𝒏'𝒕 𝒃𝒆 𝒘𝒂𝒔𝒉𝒆𝒅 𝒂𝒘𝒂𝒚. ] با مانا حرف بزن. https://abzarek.ir/service-p/msg/4326093
مشاهده در ایتا
دانلود
«من مریض بودم، فقط همین. خودتون گفتین. همه‌تون این رو گفتین. من فقط مریضم، ولی... بهتر می‌شم. قول میدم... قول می‌دم بهتر شم.»چشمانش کم‌کم نمناک شد. 🖤 @manabook
هدایت شده از "خونه"
‹شبتون‌به‌زیباییِ‌س‍✨‍تاره‌ها.›
ناتریس وقتی به سربالایی تندِ پوشیده‌ از درختی نگاه کرد که به نظر می‌رسید هیچ وقت تمام نمی‌شود، تماس دست سرد و خیس یأس را حس کرد. 🖤 @manabook
پاییز، فصل مورد علاقه‌اش. فصل برگ‌های خشک پرصدا، فصل قهوه‌های گرم و آرامش بخش، فصل نارنگی‌های ترش و پرخاطره، فصل درآوردن لباس‌های گرم از زیر انبوه لباس‌ها، فصل باران و زیبایی و خندیدن و اشک ریختن. با صدای ریز برخورد قطره‌های باران با برگ‌های خشک و چتر‌ها ییدار می‌شود. با نفسی عمیق، بوی برگ‌های خشک که حالا با خیسی باران، تازه‌شده‌اند و خاک های سفتی که با لطافت باران، نرم و مرطوب شده‌اند را در ریه‌هایش فرو می‌برد. بلند می‌شود، کت کرم‌رنگش را می‌پوشد، با یک شلوار قهوه‌ای‌رنگ؛ و بعد از سرکردن شالش و برداشتن کیف و کتابش بیرون می‌رود. از کافه نزدیک خانه‌اش یک قهوه‌ی گرم و یک شکلات تلخ کوچک می‌خرد. روی برگ‌های زرد و نارنجی می‌دود، برگ‌هایی که بعضی‌شان خیس و بی صدا، و بعضی خشک و پر از صدا هستند. نفس‌های عمیق می‌کشد، انگار خیلی وقت است که به ریه‌هایش هوای تازه ای نرسیده‌است؛ شاید چون واقعاً همین‌طور است! آرام از قهوه‌اش می‌نوشد و با لباس‌های نمناکش زیر باران می‌خندد و می‌چرخد. بعضی از زهگذران با تعجبی آشکار نگاهش می‌کنند، ولی او اهمیت می‌دهد؟ معلوم است که نه، چون خوشحال است، بعد مدتها خوشحال است. روی نیمکتی که خیس‌ از باران و پر از برگ است، می‌نشیند و گربه‌ای هم کنارش جاخوش می‌کند. کتابش را که باز می‌کند، در آن غرق می‌شود. و به این فکر می‌کند که زیبایی های زندگی چیزی به‌جز همین قهوه‌های داغ، همین باران های آرام و غمگین، همین کتاب‌ها که می‌شود درآنها غرق شد و به هیچ‌چیز فکر نکرد، همین برگ های خشک و لذت راه رفتن رویشان، و همین گربه‌های خسته و بی حوصله نیستند. و عمیق تر از قبل نفس می‌کشد و بیشتر از قبل می‌خندد. ☁️ @manabook
ناتریس با اینکه زیر باران نبود متوجه شد لرز به بدنش افتاده است. هرچه آدم‌های بیشتری نگاهش می‌کردند، لرزش شدیدتر می‌شد. 🖤 @manabook