پاییز، فصل مورد علاقهاش.
فصل برگهای خشک پرصدا، فصل قهوههای گرم و آرامش بخش، فصل نارنگیهای ترش و پرخاطره، فصل درآوردن لباسهای گرم از زیر انبوه لباسها، فصل باران و زیبایی و خندیدن و اشک ریختن.
با صدای ریز برخورد قطرههای باران با برگهای خشک و چترها ییدار میشود.
با نفسی عمیق، بوی برگهای خشک که حالا با خیسی باران، تازهشدهاند و خاک های سفتی که با لطافت باران، نرم و مرطوب شدهاند را در ریههایش فرو میبرد.
بلند میشود، کت کرمرنگش را میپوشد، با یک شلوار قهوهایرنگ؛ و بعد از سرکردن شالش و برداشتن کیف و کتابش بیرون میرود.
از کافه نزدیک خانهاش یک قهوهی گرم و یک شکلات تلخ کوچک میخرد.
روی برگهای زرد و نارنجی میدود، برگهایی که بعضیشان خیس و بی صدا، و بعضی خشک و پر از صدا هستند. نفسهای عمیق میکشد، انگار خیلی وقت است که به ریههایش هوای تازه ای نرسیدهاست؛ شاید چون واقعاً همینطور است!
آرام از قهوهاش مینوشد و با لباسهای نمناکش زیر باران میخندد و میچرخد. بعضی از زهگذران با تعجبی آشکار نگاهش میکنند، ولی او اهمیت میدهد؟ معلوم است که نه، چون خوشحال است، بعد مدتها خوشحال است.
روی نیمکتی که خیس از باران و پر از برگ است، مینشیند و گربهای هم کنارش جاخوش میکند.
کتابش را که باز میکند، در آن غرق میشود.
و به این فکر میکند که زیبایی های زندگی چیزی بهجز همین قهوههای داغ، همین باران های آرام و غمگین، همین کتابها که میشود درآنها غرق شد و به هیچچیز فکر نکرد، همین برگ های خشک و لذت راه رفتن رویشان، و همین گربههای خسته و بی حوصله نیستند.
و عمیق تر از قبل نفس میکشد و بیشتر از قبل میخندد.
#به_قلم_خودم☁️
@manabook
ناتریس با اینکه زیر باران نبود متوجه شد لرز به بدنش افتاده است. هرچه آدمهای بیشتری نگاهش میکردند، لرزش شدیدتر میشد.
#آواز_فاخته🖤
@manabook
وای دلم میخواست گربههه رو خفه کنم انقد خوشگلهههههه. رهجیسیفهشهفمغیغحبهبگتتبعی...😭✨