هدایت شده از آلوجنگلی.
معلممون : کلاس شما خیلی متحدین و هوای همو دارید.
واکنش ما وقتی گوش یکی زنگ میخوره و همه باهم سرفه میکنن/سوال میپرسن و جیغ میزنن:
جعبهی خاک خورده را از گوشهی تاریک انباری بیرون میکشم. ثانیههایی عذاب آور به آن خیره میشوم. سرانجام، خاک جعبه را میتکانم و درش را میگشایم. از قبل میدانستم در جعبه چه چیزی پیدا خواهم کرد، اما باز هم با دیدن دفتر کهنهی قهوهای در جعبه، شگفتزده میشوم. دفتر را بر میدارم. میتوانم طنین ضربان قلب ضعیفم را در گوشهایم حس کنم.
دفتر را باز میکنم و شروع به خواندن نوشتههایی میکنم که متعلق به حدود ده سال پیش هستند. با خواندن بعضی لبخند میزنم و برخی دیگر، باعث میشوند آرزو کنم ایکاش در آن روزها کسی را داشتم که در آغوشم بگیرد.
و با شگفتی به این فکر میکنم که من چگونه من شدم.
حتی به یاد نمیاورم سالها پیش هنگام نوشتن بندهایی که به نظر میآید از اعماق قلبم باشند، چه حسی داشتهام.
پس از ساعتها نشستن روی زمین سرد انباری، دفتر را میبندم. در خاطراتم غرق شدهام، خاطراتی که سالها مانند دفترم آنها را به گوشهی تاریک مغزم هل داده بودم. اما خواندن آنها مانند جرقه است، جرقهای که برای به یاد آوردن خاطرات کافیست.
هدایت شده از واسهپنین (چنل انتقال داده شده)
امیدوار بودم سرتو برای دیدن دوباره برگردونی.
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
یک زمان عجیبی در شبانهروز وجود داره: حدود یک ساعت قبل از طلوع آفتاب. نسیم خنکی میوزه، خیابونها خالیه و فقط صدای گنجشکها میاد. احتمالا بهترین لحظات است.
👤ایمانوئل
@farsitweets
متاسفم که باید برای من هم بجنگی. متاسفم که نمیتونم باری از رو دوشت بردارم و فقط بهش اضافه میکنم. و بینهایت ازت ممنونم.
و دوستت دارم.
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
چیزی که چند مدته خواب رو از چشمام گرفته اینه که چرا تمام بچهها بدون استثنا دمپایی رو لنگه به لنگه میپوشن. تو ذهنشون چی میگذره که تشخیصشون اینه که دمپایی رو باید اینجوری پوشید. چه حقایق روانشناسیای پشت این راز جهانیه. امیدوارم بشر یه روز بتونه پرده از اسرار این معما برداره.
*پیپرکات*
@farsitweets