« منِفیالحال »
«چهارصـــد» همین. چهارصد دوست. چهارصد نگاه. چهارصد عقیده. چهارصد چراغقوه، برای این مسیرِ از شب تار
خیلیاتون میپرسید دنیات چطوریه؟
دنیای من اینجوریه. اینقدر پیر و فرتوت میزنه که یادش رفته بابت هر صد نفرتون ازتون تشکر کنه که اومدید از اینطرفـا. خلاصه که همهی ۸۶۰ نفرتون رو چشم جا دارین. خوشاومدید و از این صحبتهای بابِدل.
خدایا خودت خجالت نمیکشی برام از آسمون یه a7 و یه لنز 200_70 نمیندازی پائین؟
« منِفیالحال »
پاییز، هوراد! انگار جهان یاد گرفته باشد چطور آه بکشد و زیبا بماند.
هوراد. او هم مثلِ همهی واژههایی
که دوستشان داشتم از یاد رفتهست. ماههاست سراغی از او نگرفتهام.
او هم. ارتباطها همینگونه پایان میابد.
ماهم پایان یافتیم. /
خوابم نمیبره و قلبم داره میاد تو دهنم بخاطر هموطنام. جدی این احساس عذابوجدانِ ناشی از عدم حمله به اینجا چیه؟
هوا جوری سرده که استخوونم داره خُرد میشه. زمین خیابون خیسه و چالههای خیابون پر از آبه. یه نسیم خنک میوزه و دقیقاً همین آبوهوا فیوریت بندهست.
« منِفیالحال »
برای امروز: خدایا، نذار هیچچیز بیشتر از تو برامون خواستنیتر بشه.
برای امروز:
خدایا این پدرسگا، هم ادبرو از ما گرفتن هم توی مناجاتهای سر صبحمون وقفه انداختن. خواستم بگم اول که نگذر ازشون، دوم اینکه مارو قرآنخون و قرآنیِ خودت قرار بده. قرآن واقعی، قرآن حقیقی. این بیارادگی ما در برابر قرآن خوندنرو ازمون بگیر.
عقبماندهی عقدهای، این ترقهی بیصاحاب رو ببر خونه بشین روش تا چهارشنبهت سوری شه. نزنش. قلبمون منفجر شد.