« منِفیالحال »
-
ساعت ۵ صبح. سردترین سحر سال. ذوقم بر خستگی و خوابآلودگیام غلبه میکند و مرا میان کوچهپسکوچههای تهران به حرکت وا میدارد. به محلِ قرار میرسیم. کارتهای دعوت را نشان میدهیم و با ادب و احترام راهنماییمان میکنند به سمتِ داخل. داخل سالن بازرسی میشویم. داخل حیاطِ بین دو سالن بازرسی میشویم. داخل سالنِ بعدی بازهم بازرسی میشویم. هوا بهقدری سرد است که کفِ پاهایم گزگز میکند. میرسیم به درگاه. درب بزرگیست قهوهای و چشمنواز ابتدای سالنبیت. درب پیر و باتجربهایست. مثل من و هزاربرابر بهتر از منرا دیده. مثل منی و هزاربرابر بهتر از منی هم اورا لمس کرده و بر روی چوبهای لعابخوردهاش دست نوازش کشیده. ابتدای یک رویا ایستادهام و به سمتِ زمانطلاییِ رویا حرکت میکنم.
-
نگاهی به سالن میاندازم. دلم ضعف میرفت برای فیروزهای. برای فیروزهایِ پردههای آنجا. ولی امسال داستان فرق میداشت. سراسر بیت پردههای مخملِ سنگینِ سرخابی/صورتیست. اینحجم از زنشناسی و نگاهت بهزن خارقالعاده بود./
دست ملیکارا محکم گرفته بودم که میان همهمه و شلوغیِ جمعیت گم نشویم. دقیق خاطرم نیست ولی مطمئنم در آن لحظات تنها چیزی که برایم اهمیت داشت اینبود که در نزدیکترین مکانِ ممکن روبهروی جایگاهت بنشینیم تا راحتتر چهرهی مثلِ ماهت را ببینیم. از بین جمعیتی که جا گرفته بودند و نبودند رد میشویم و خودمان را جای میدهیم. یکی جیغ میزند از فرط خوشحالی. هرکه در آن سالن بود قد علم میکند. صدای کفزدنها و هورا کشیدنها و «جانمبهقربانت»ها لحظهای قطع نمیشود. چشمهایم آنچهرا که میبیند و ثبت میکند را به مغز میفرستد که شاید مغز پردازش کند و ببیند اوضاع از چه قرار است. امّا این مغز هنگ کرده و به درستی نمیتواند چیزی را پردازش کند.
-
تابهحال شده برای اولینبار آدمِ محبوبِ زندگیتان را ببینید؟ حتماً در آن لحظات اولین اتفاقی که برایتان میاُفتد شوکه شدن است. و بعد، پس از لحظهای به کوتاهیِ پلکزدن؛ چیزی در سینهتان بیقراری میکند. انگار که آنچیز به هرطرف میکوبد تا بتواند بیرون بیاید و او هم به تماشای واقعه بپردازد. در میانهی یک رویا ایستادهام. چیزی که در خوابهای شبانهام هم نمیتوانستم تصورش کنم. حالا که من اینجاام. روبهروی تو. و روبهروی چهرهی ماهِ شبِ چهارده تو. صدای جمعیت قطع میشود. قطع نمیشود، من دیگر نمیشنومشان. چقدر اینجا شلوغ از آدمی زاد است و من میدانم تکبهتکشان را میبینی و هر شب برایشان دعا میکنی./
-
هر شب برایشان دعا میکردی. فعلها ماضی میشوند. من تورا دیده «بودم». تو مارا دیده «بودی». تو صحبت «میکردی». من و هزاراننفر مثل من گوش به حرفهایت سپرده «بودند».
من پیش از آنکه به بهشتالله بروم، در زمین تجربهاش «کردهبودم». همان زمان که بیترا «گفتهبودی» دخترانه کنند به پاسِ دختران و زنان و مادرانِ آیندهی سرزمینت. زن را «میشناختی» و چه خوب میشناختی. هرجا که «بودی»، کرامت زن معنا میشد. از محل سخنرانیات در بیت بگیر تا سیرهات و سلوکت و سراجت. آماج راه زن. نگهبان و مِهربانِ زن. و حالا میلادت مبارک «بود»، «هست»، «خواهد بود».
« منِفیالحال »
از همهی این صحبتها که عبور کنیم، الآن خونوادهی «منِفیالحال» بیشتر از 1.1k عضو داره و بابتش خرسن
حالا، 1.2k تا خوشگلِ جیگربلا داریم ما. قند و عسل داریم ما. قدومتون رو چشمِ بدخواهام.