بعضی وقتا حس میکنم واقعا نمیدونم دارم چیکار میکنم. اینطوری یکی از دو فرشته مسئول ثبت اعمالم اونیکی رو صدا میکنه اروم میپرسه تو هم نمیفهمی؟ اونم با گیجی سرشو میگیره بالا بعد به نوشتن ادامه میده
پای سگ بوسید مجنون
خلق گفتند این چه بود؟!
گف این سگ ، گاهگاهی
کوی لیلی رفته بود.....
مَنِ اَحمَق
فکت : احتمالا وقتی خوابیم توی دنیای واقعی هستیم و وقتی بیداریم تو یه رویا!
فکت :
همه تصمیمات رو مغز ده ثانیه
قبل از اینکه ما خبردار بشیم همچین موضوعی وجود داره میگیره:/
دوست دارم همه ی اکانتامو پاک کنم، سیم کارتمو در بیارم بشکونم، برم توی جنگل تو یه کلبه چوبی ادامه زندگیمو از همه ی انسان ها دور باشم، دغدغم مطالعه کتابام و جمع کردن هیزم برای شام شب باشه، دیگه نباشم. برم و محو و فراموش شم. انگار که از اول نبودم.
این همه
رنج کشیدیم و
نمیدانستیم
که بلاهای وِصال تو
کم از هجران نیست....
«هوشنگابتهاج . سایه»
انگار بزنی تو گوش یه بچه سه چهار ساله و بعد بگی :
خاله بازیات دروغه.....
کسی خونهی تو مهمونی نمیاد....
تو اصن خونه نداری.....
عروسکت اصن جون نداره که بخواد تو رو دوست داشته باشه
پلاستیکیه....
نگاه کن این پاشه ، کنده میشه....
این دستشه ، اینم کنده میشه.....
چشماش نقاشیه....
تو اصن چجوری با این حرف میزدی؟!
و اون فقط زُل بزنه تو چشاتو با صورت سرخ از سیلی هیچی نگه....
فقط اشک بریزه........
فقط اشک بریزه........
(:
یه چیزی خوندم که خیلی فکت بود، نوشته بود:
«وقتی تن کسی رو زخمی کنی،
دیگه بعدش نوازش کردنش فقط دردشو بیشتر می کنه.»
چقدر تو این یه جمله حرفه.
در گوشِ آن کس که در تسخیرِ شیطان است
این سخن را زمزمه میکنم:
«همان بِهْ که شیطانت را بزرگ کنی ، در این کار تو را نیز راهی به بزرگی هست.»
چنین گفت "زرتشت"
-نیچه
حقیقت این است:
فرودگاهها بوسههای بیشتری، از سالنهای عروسی به خود دیدهاند!
و دیوارِ بیمارستانها، بیشتر از عبادتگاهها دعا شنیدهاند!
هميشه اینگونهایم:
همه چیز را موکول میکنیم به زمانی که
چیزی در حال از دست رفتن است!
-چارلی چاپلین