من از زنده بودن تو ایران خسته شدم، من دلم میخواد از زنده بودن تو آمریکا خسته باشم.
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدمهای گذشته نداری، دیگه میتونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی.
یه جور رهایی و بی احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمیکنی، به همه لبخند میزنی و از همه چیز ساده میگذری.
مردم بهش میگن قوی شدن، امّا من میگم سِر شدگی!
-روزبه معین
تا حالا شده توی مدرسه نشون بدی که توی کیفت دنبال یه چیزی میگردی ولی در اصلش داری زور میزنی که جلوی گریتو بگیری؟
گاهی وقتا دور و بَرِت رو نگاه میکنی میبینی همه جملات برات کلیشهست
همه اهنگا گوشِتو اذیت میکنن
آدما همه مث درِیل تو مغزتن
فقط تو موندی و یه حس ته دلت؛
یه حس که خسته شده انقد اسم یکیو فریاد زده.
از تلگرام و واتسپ می خوام توی اپدیت بعدیش این اپشنو بذاره که وقتی از ۱۲ شب به بعد وقتی داریم پی ام می دیم بگه:
“ این پیام از روی دلتنگی، اختلالات هورمونی و خریت است و فردا مثل سگ پشیمان می شوید، پیام ارسال نشد، لطفاً تا فردا ظهر تلاش به ارسال مجدد پیام نکنید.”
یه دیالوگی بود میگفت که :
«چون اهمیتی نمیدم؛ معنیش این نیست که نمیفهمم!»
خواستم بگم خیلیامون دقیقا همین شکلی هستیم،یعنی به خیلی از چیزا اهمیتی نمیدیم، و همه فکر میکنن ما نمیفهمیم ولی واقعیت اینه که ما فقط یاد گرفتیم که هر چیزی به قیمت از بین رفتن آرامشمون باشه، زیاده گرونه
اهمیت ندادنِ ما از نفهمیدن نیست
از نخواستنه...
-میمحاقاف
هَر کس به اندازهای که برایِ ما ارزش قائل است، باید ذِهن و دلمان را اِشغال کند، نه به اندازهای که ما دوستش داریم .
اگه موسیقی نبود؛
اگه نقاشی نبود؛
اگه نوشتن نبود؛
انسان چطوری میتونست احساساتشو رو بیان کنه؟؟