گاهی وقتا دور و بَرِت رو نگاه میکنی میبینی همه جملات برات کلیشهست
همه اهنگا گوشِتو اذیت میکنن
آدما همه مث درِیل تو مغزتن
فقط تو موندی و یه حس ته دلت؛
یه حس که خسته شده انقد اسم یکیو فریاد زده.
از تلگرام و واتسپ می خوام توی اپدیت بعدیش این اپشنو بذاره که وقتی از ۱۲ شب به بعد وقتی داریم پی ام می دیم بگه:
“ این پیام از روی دلتنگی، اختلالات هورمونی و خریت است و فردا مثل سگ پشیمان می شوید، پیام ارسال نشد، لطفاً تا فردا ظهر تلاش به ارسال مجدد پیام نکنید.”
یه دیالوگی بود میگفت که :
«چون اهمیتی نمیدم؛ معنیش این نیست که نمیفهمم!»
خواستم بگم خیلیامون دقیقا همین شکلی هستیم،یعنی به خیلی از چیزا اهمیتی نمیدیم، و همه فکر میکنن ما نمیفهمیم ولی واقعیت اینه که ما فقط یاد گرفتیم که هر چیزی به قیمت از بین رفتن آرامشمون باشه، زیاده گرونه
اهمیت ندادنِ ما از نفهمیدن نیست
از نخواستنه...
-میمحاقاف
هَر کس به اندازهای که برایِ ما ارزش قائل است، باید ذِهن و دلمان را اِشغال کند، نه به اندازهای که ما دوستش داریم .
اگه موسیقی نبود؛
اگه نقاشی نبود؛
اگه نوشتن نبود؛
انسان چطوری میتونست احساساتشو رو بیان کنه؟؟
- یه جا نوشته بود: «آدم مُتعلق به جايى كه بدنیا اومده و بزرگ شده، نيست؛ آدم حتی متعلق به جايى كه خوشحال و یا غمگين بوده هم نيست؛ آدم متعلق به اونجاییه كه دلش میخواد باشه، ولى نیست.
الیافشافاک میگه وقتی کسی را بکشی حتما از او چیزی نزد تو باقی میماند. یک تصویر، یک بو، یک نفس، یک آه، یک نفرین، یک صدا.. من به این، نفرین مقتول میگویم. به بدنت میچسبد. روحت را تراش میدهد. از جسمت عبور میکند، تا زمانی که به اعماق قلبت نفوذ کند. در آنجا میماند تا دوباره متولد شود. در خواب به سراغت میآید و تو با ترس از خواب بیدار میشوی. روزها با آن میتوانی کنار بیایی، اما شبها در رختخواب تنها هستی. آنجاست که از ترس عرق میکنی. هر مقتول در درونِ قاتلش، به زندگی ادامه میدهد.
اضطراب اجتماعی اینطوریه که از بیرون که میای مستقیم میری توی اتاقت چراغ رو خاموش میکنی و چند ساعت زیر پتو میمونی تا بار روانی اون چند ساعت بیرون بودن میزون شه.
Hoshang Ebtehaj4_5942833118036626776.mp3
زمان:
حجم:
962K
[چیز مهمی نیست؛ عزیزم]
-مَنِ اَحمَق-