ازین به بعد می خوام همه رو نادیده بگیرم و اول خودمو دوست داشته باشم، به نیازای خودم اهمیت بدم، مراقب خودم باشم، مدل مویی که خودم دوست دارم و بزنم، لباسایی که خودم دوست دارم و بپوشم، به خودم برسم، به خودم توجه کنم، برای خودم کتاب بخونم، با خودم برم بیرون و غذای مورد علاقشو مهمونش کنم، براش هرچی دوست داررو بخرم، هرکاری که خودم دلش می خواد و انجام بدم و حال خودمو خوب کنم، برامم مهم که کدوم آدم حسود و به درد نخوری مسخرم می کنه یا حرف می زنه، چون اگه حرف نزنه مطمئناً یه جای کارم ایراد داره. می خوام برای خودم و آیندم و زندگیم تلاش کنم، چون این من تنها کسی بوده که کنارم بوده و هوامو داشته، شبای سختیو گذرونده، رفتنای زیادی و دیده و ضربه های زیادی خورده و هنوز پیشم مونده و قوی تر از قبل تو آینه بهم زل زده. این من لیاقتش خیلی بیشتر از این حرفاست.
-دیاکو.
پائولو کوئیلو میگه که:
«همیشه می ترسیدم کسانی را که دوست دارم،یک روزی از دست بدهم! اما باید از خودم بپرسم، آیا کسی هم هست بترسد از اینکه من را یک روز از دست بدهد؟»
«یامازاکورا، من آن برگهایی را که پنهان کردهای دوست دارم!» یامازاکورا اسم یه درخته که شکوفههاش زودتر از شکوفههای گیلاس رشد میکنن. اصطلاحا به کسایی میگن که دندون های جلو زدهای یا به قول خودمون دندونای خرگوشی دارن. حالا ما یه عاشقی رو داریم که به معشوقش میگه: من برگهایی رو که مخفی کردی دوست دارم.
یجا خوندم میگه داشتم به یکی از مزیتای آسایشگاه روانی فکرمیکردم. اونایی که توش بسترین میتونن سرشونو برق بزارن. ینی چی؟ ینی وقتی یچیزی یادشون میاد و دیوونه میشن پرستارا میبرنشون و میخوابوننشون. یه جریان برق به سرشون وصل میکنن و وقتی بیدار شدن دیگه هیچی یادشون نمیاد. حتی اسمشون..!
تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر
تنهایی خرید کردن را، تنهایی مهمانی رفتن را
تنهایی سفر رفتن را، تنهایی خوابیدن را
که اگر تقدیرت سال ها تنها ها ماندن بود
از همه ی این چیز ها جا نمانی...
هدایت شده از آندیا!
به یادِ بچه های اکتیو.مهسا.ادمینِگوشهدل
دلبرکه جان فرسود از او.خاطرات خیس.شاید کمی آرامش.منِ احمق.ترقوه.آرام جای.and me.سلنوفیل.تلخ وشیرین.تبسم.میگ میگ.گوشه دل
و بقیه ی بچه ها و ...
از وقتی
دوست داشتنت
در رگ هایم جریان گرفت
جور دیگر زندهام
انگار ماهی های سرخ
از زیر پوستم
راه دریا را پیدا کردهاند......
افسانه «هاناهاکی» اینطوریه که شخصِ عاشق ، توی ریه هاش "گل" شروع به روییدن می کنه و این آدم هرچقدر بیشتر عاشق می شه، رشد گلها بیشتر می شن و خون و گل بالا میاره. درمان این مریضی، یکی اینه که معشوق بفهمه و متوجه بشه که اونم حسی داره و این توجه باعث می شه که هاناهاکی از بین بره. اتقاق دوم اینه که اون آدم هیچ وقت بهت توجه نمی کنه و اونقدر این گل ها رشد می کنن که توی خون و گل غرق می شی و میمیری. اما یه روش سومی هم هست. جراحی؛ اما تاوان جراحی خیلی سنگین می تونه باشه. با جراحی کردن و برداشتن گلها تمامی خاطرات و عشقت رو فراموش می کنی. اما احتمال اینکه دیگه هیچ وقت نتونی مزهی عشق رو بچشی بسیار زیاده. البته روایت شده که کسایی که مریضی هاناهاکی رو دارن ترجیح می دن که مرگ رو انتخاب کنن تا اینکه خاطرات و احساسی که نسبت به معشوقشون دارن رو از دست بدن..!
فکر کردن درمورد آینده و سخت تلاش کردن، تمام چیزیه که اهمیت داره. ولی خودت رو با ارزش بدون. چون دلگرمیِ تو و خوشحال نگه داشتنت مهم تره.
—کیم سوکجین.
نظری،انتقادی،تهدیدی،مطالبهای چیزی داشتید -مَنِاَحمَق- همیشه هست:)🧡🗿
https://harfeto.timefriend.net/16577142134977