نمیدونم این حجم خستگی که از بالای سرم تا نوک انگشت پامو گرفته از کجا میآد. در حالی که هم سنام پی جنب و جوش و برنامه و خوشگذرونی های فردی و رسیدن به خودشونن من برای بیدار شدن خستم، برای خوابیدن خستم، برای مسافرت خستم، برای بیرون رفتن خستم، برای عکس گرفتن و گذاشتنش توی سوشال مدیا خستم، برای به خودم رسیدن خستم، برای خرید خستم، برای غذا خوردن خستم، برای شروع رابطه خستم، برای ارتباط برقرار کردن خستم، برای دوست پیدا کردن خستم، برای تفریح خستم، برای مهمونی رفتن خستم. من رسماً برای همه چی خیلی خیلی خیلی خستم.
شل بگیر بزرگوار
دو جا بگو نمیدونم
سه جا بگو حق با شماست
یه جا بگو ببخشید
دو جا بحث نکن و رد شو
اون اعصابو بریزی بهم فقط خودت باید تحملش کنی.
همه میگن نباید به چیزایی که ناراحتم میکنه، فکر کنم.
اما چطور میشه به آینده مبهمم فکر نکنم؟ چطور میشه به تلاشایی که کردم و نتیجه نداد، فکر نکنم؟ چطور میشه به تنهاییم فکر نکنم؟ چطور میشه به حرفایی که مثل تیغ روحمو خَش انداختن، فکر نکنم؟ چطور میشه به تو فکر نکنم و هر بار قلبم درد نگیره؟
Mohsen Chavoshi1_5026209675989746417.mp3
زمان:
حجم:
10.7M
از اون جنون چخبر...؟
-مَنِ اَحمَق-
من با کسایی که میشناسم بیرون نمیرم
بعد میاید تکست میدید سلام بریم بیرون آشنا بشیم؟
از رفتنت ناراحت نشدم. از این ناراحت شدم که موقع رفتنت زخمی از جنگِ برای من رو تنت نبود، کاش نجنگیده نمیباختی منو.
جدی من چرا باید اینقدر اضطراب داشته باشم؟ سفر بزرگی پیش رومه؟ پروژهی عظیمی دستمه؟ در مجامع بینالمللی باید سخنرانی کنم؟ سرنوشت صدها نفر به من بستهس؟ آخر هفته بعله برونمه؟ ته پیاز این زندگیام یا سرش؟ چه مرگمه دقیقا؟