میدونی بعد مرگ چه اتفاقی میوفته؟ فقط چند ساعت بعد گریه ها فروکش میکنه ، خانوادت سرگرم تدارک غذا دادن به دوستانت میشن ، دوستانی که در خاکسپاری تو ، درباره مسائل دیگه صحبت میکنن ، بعضی از افراد با خانوادت تماس میگیرن که بگن نمیتونن بیان چون یه کاری براشون پیش اومده ، خیلی زود همه افراد به زندگی عادی برمیگردن ، چند وقت بعد موبایلت زنگ میخوره و پشت خط کسیه که هنوز نمیدونه تو مردی ، به سرعت فراموش میشی انگار اصلا وجود نداشتی ، در یک چشم بهم زدن سال ها مثل برق میگذره ، افراد بسیار کمی تورو به یاد میارن ، حالا بهم بگو اگر آدم ها انقدر راحت فراموش میکنن ، پس تو واس کی زندگی میکنی ؟
تمام زندگیتو با این فکر میگذرونی که مردم دربارت چه فکری میکنن ، اون ها فکر نمیکنن و نخواهند کرد ، «فقط برای خودت زندگی کن.
اونجایی که پاتریک میگفت باب اسفنجی من هی میخورم میخوابم، هی میخورم میخوابم، هی میخورم و باز میخوابم بدون اینکه استراحت کنم ولی خسته ام؛ الان تازه درکش میکنم که چی میگه. الان با گوشت و پوست و استخون درکش میکنم.
من میدونم باید درس بخونم.
میخوامم بخونم.
میشینمم که بخونم.
میخونمم.
امّا نمیخونم.
مَنِ اَحمَق
نه چندان دلخوری از من نه چندان دوستم داری مرا تا چند میخواهی بلاتکلیف بگذاری؟ #فاضلنظری
کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت
#فاضلنظری
[Alireza Ghorbani]Alireza Ghorbani - Chashmhayash [SevilMusic] [128].mp3
زمان:
حجم:
6.4M
اِیبهفِدایِچَشمِتُ
اینچهنِگاهکردَناَست؟!
فقط اونجایی که شاملو میگه :
بیا در لابهلای ورق های این کتاب
یکدیگر را ببوسیم ، نگران آبرو هم نباش
اینجا کسی کتاب نمیخواند:)
باید خودم رو مرتب کنم. ذهنم رو جارو بکشم. ریههام رو بندازم توی وایتکس. قلبم رو بشورم و پهن کنم جلوی آفتاب. هدف رو گردگیری کنم. خاطرات رو بریزم توی کیسهی زباله و بذارم دم در و برگردم و از تو؛ از نو، از نو، از نو شروع کنم.
گفت حس الانتو توصیف کن
بهش گفتم انگار زانوم روی فرش ساییده شده.
کف دستم روی آسفالت کشیده شده
انگار چون شلوار بلند نپوشیدم، موقع سُر خوردن از قلعه بادی، پاهام زخم شده
مثل وقتایی که میرفتیم پارک و به زور میخواستم از بارفیکس آویزون شم و بعدش دستام پینه میزد.
شایدم مثل بریده شدن پوست با کاغذ.
اره. عمیق نیستن، اما کلافم میکنن.