اونجایی که پاتریک میگفت باب اسفنجی من هی میخورم میخوابم، هی میخورم میخوابم، هی میخورم و باز میخوابم بدون اینکه استراحت کنم ولی خسته ام؛ الان تازه درکش میکنم که چی میگه. الان با گوشت و پوست و استخون درکش میکنم.
من میدونم باید درس بخونم.
میخوامم بخونم.
میشینمم که بخونم.
میخونمم.
امّا نمیخونم.
مَنِ اَحمَق
نه چندان دلخوری از من نه چندان دوستم داری مرا تا چند میخواهی بلاتکلیف بگذاری؟ #فاضلنظری
کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت
#فاضلنظری
[Alireza Ghorbani]Alireza Ghorbani - Chashmhayash [SevilMusic] [128].mp3
زمان:
حجم:
6.4M
اِیبهفِدایِچَشمِتُ
اینچهنِگاهکردَناَست؟!
فقط اونجایی که شاملو میگه :
بیا در لابهلای ورق های این کتاب
یکدیگر را ببوسیم ، نگران آبرو هم نباش
اینجا کسی کتاب نمیخواند:)
باید خودم رو مرتب کنم. ذهنم رو جارو بکشم. ریههام رو بندازم توی وایتکس. قلبم رو بشورم و پهن کنم جلوی آفتاب. هدف رو گردگیری کنم. خاطرات رو بریزم توی کیسهی زباله و بذارم دم در و برگردم و از تو؛ از نو، از نو، از نو شروع کنم.
گفت حس الانتو توصیف کن
بهش گفتم انگار زانوم روی فرش ساییده شده.
کف دستم روی آسفالت کشیده شده
انگار چون شلوار بلند نپوشیدم، موقع سُر خوردن از قلعه بادی، پاهام زخم شده
مثل وقتایی که میرفتیم پارک و به زور میخواستم از بارفیکس آویزون شم و بعدش دستام پینه میزد.
شایدم مثل بریده شدن پوست با کاغذ.
اره. عمیق نیستن، اما کلافم میکنن.
افسردگی همیشه با گریه و گوش دادن آهنگ غمگین خودشو نشون نمیده. یه وقتایی هم اون لباساییه که جمع نمیکنی، ظرفایی که نمیشوری، حرفایی که دیگه نمیزنی، درسی که نمیخونی، بیرونی که نمیری، ارتباطی که برقرار نمیکنی، مودیه سریع تغییر میکنه، اشتهایی که نداری، حوصله ای که نداری و تمام روزاییه که دلت نمیخواد از تختت بیرون بری.