eitaa logo
مَنِ اَحمَق
273 دنبال‌کننده
176 عکس
9 ویدیو
0 فایل
تمام چرندیاتی که در طول روز مغزمون رو سمباده میکشه اینجاست.....! https://harfeto.timefriend.net/16645376837587 _میشنویم☕
مشاهده در ایتا
دانلود
نشست تو ماشین دستاش می لرزید بخاری رو روشن کردم گفت: "ماشینت بوی دریا میده" گفتم: "ماهی خریده بودم!" گفت: "ماهی‌مرده که بوی دریا نمیده!" گفتم: "هر چیزی موقع مرگ بوی اونجایی رو میده که دلتنگش می شده!" گفت: "من بمیرم، بوی تورو میدم؟!" -مَنِ اَحمَق-
اگر کمتر سوال بپرسی، چیزای بیشتری‌رو بهت می‌گم. باور کن.
من از اون آدمایی نیستم که وقتی دلتنگ میشم، نصف روز پتو رو بکشم رو سرم و تو تختم بمونم، من یهو یادم میوفته دلتنگم، مثلا وقتی دارم واسه خودم چایی میریزم، یا وقتی دارم نوک اتودم رو عوض میکنم، وقتی لم دادم رو مبل و شبکه های تلویزیون رو بالا پایین میکنم، یهو انگار نصفمو از دست میدم، انگار یادم میوفته یه چیزی کم دارم، یه چیزی بیشتر از قند برای چاییم، یهو عصبی میشم و میدونم دلیلش شکستن نوک اتودم نیست، انگار از یه چیزی کلافه میشم، یه چیزی بیشتر از پیدا نکردن شبکه ای که میخوام.
از نظر من دوست اون کسیه که حتی تو غیابتم پشتت باشه.
اولین جمعه ی پاییز بود خوب می‌دانست عاشق این فصلم سه روز از دعوای کودکانه‌مان می‌گذشت سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم . . از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار ، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود . . از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس ، لبهایش جدا نمیشد . ! اولین جمعه ی پاییز بود . . دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد . . نزدیک ترین دوستش بود . . صدایش لرز داشت . . هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت : " نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت . ! " گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد . . اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام . . دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب . ! دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود . . با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم . . فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟ میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است ؟ ! این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم ؟ این غریبه . . به حال جنون سمت کافه میرفتم . ‌. به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد ‌ کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا ‌. ! و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد ‌‌ حالا اولین جمعه ی پاییز است از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد ، چند ماه و چند روز و چند ساعت گذشته اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم ! اینبار کنج اتاق ، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای اما میخواهم راهی کافه شوم با همان حال پریشان با همان حال پریشان .
‏هیچکس: بابای من تو خیابون: اینجارو میبینی؟ اینجا قبلا همش خاکی و تپه بود.
‏عجب گفتن پسراهم به اندازه اوکی گفتن دخترا ترسناکه.
وایب و تایپ و چشم ابرو چه رنگی باشه و صداش فلان باشه، قدش انقدر سانتی متر باشه و دماغش فلان شکل باشه و اینا همش چرت و پرته. آخرش اونی قلبتو پر میکنه که فکرشم نمی‌کردی، همون در ادامه جوری قلبتو میشکنه که بازم فکرشو نمیکردی. تا فکت های فعلا.
_
"حال من بد نیست؛ یعنی هیچ جای بدنم درد نمی‌کند ولی اگر بخواهی حالم را عمیق‌تر جویا شوی، باید به تو بگویم که به‌ هیچ‌وجه از زندگی خوشم نمی‌آید!،" - فروغ‌ فرخزاد؛
_ ما ناظر منظرهٔ انتظاریم!
همه ازم میپرسن ده سال دیگه خودت و کجا می‌بینی؟ حقیقتا نمیدونم چون یه سال پیش خودم و اینجا نمی‌دیدم