معمولا به کسایی که دوسشون داری بیشتر از یه بار فرصت میدی، این حس که هنوز انگار نمیخوای از دستشون بدی با اینکه میدونی لیاقتشو ندارن، و این غمگین ترین ضعف یه آدمه.
جدیدا خیلی بی ذوق شدم، بابت هیچ چیزی ذوق ندارم، بابت حرفا، کارا، اتفاقا، همه چی تکراری شده برام..
این روزا انقدر سخت میگذره بهم که واقعا نمیدونم چطوری هر روز صبح پا میشم و ادامه میدم.
اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت.
بعضی شبا زیادی شبن، اونقدر که دلشوره و دلهره و دلتنگی همهی دنیا یهو میریزه توی دل آدم و نه میشه بخوابی و نه میشه بیدار بمونی، فقط میشه زل بزنی به شب و منتظر بشی تا بگذره.
ولی من هرشب دارم مچ خودمو درحال گریه کردن برای چیزی که هزاربار گفتم مهم نیست میگیرم.
با من از لجبازى حرف نزن، من بچه بودم قطب هاى همسان آهن ربا رو به زور به هم ميچسبوندم.
احساس خوبی ندارم، دیگه نمیتونم احساساتمو احساس کنم، اون چیزایی که میتونستن خوشحالم کنن دیگه خوشحالم نمیکنن، چیزایی که منو به شوق و ذوق میاوردن دیگه هیجان زدم نمیکنن، چیزایی که حالمو خوب میکردن دیگه تاثیری روم ندارن؛
نمیدونم چمه فقط اینو میدونم که دارم از درون نابود میشم.