بعضی روزام هیچ اتفاقی نیوفتاده، ولی دلت میخواد غمگین باشی، دلت میخواد کمتر حرف بزنی، بیشتر خیره بشی، کمتر بیرون بری، بیشتر تنهایی وقت بگذرونی، تا خود صبح رو یه موسیقی غمگین قفلی بزنی و به رفتن کسی که شاید هیچوقت تو زندگیت نبوده فکر کنی و ریز ریز اشک بریزی، بعضی روزا انگار آدم وظیفه خودش میدونه تموم غم دنیا رو به دوش بکشه، در کل که چه موجودِ عجیبیه این آدمیزاد..
موقع عصبانیت حواستون باشه با کی و چجوری دارید حرف میزنید، همهچیز حل میشه و حالتون خوب میشه اما یه حرفایی، یه لحنایی هیچوقت از دل طرف مقابل پاک نمیشه.
وابستگی که دست خود آدم نیستش، یهو به خودت میای میبینی تا گردن تو فکر و خیالش غرق شدی..
سال اول ابتدایی که بودم همیشه فکر میکردم کسی که سال های اخر درسشه خیلی ادم بزرگیه، همه بهش احترام میزارن، قدرت تفکر فوق العاده ای داره، خلاصه فکر میکردم کسی که هفده هجده سالشه تو اون دورانه خیلی از لحاظ عقلی کامله؛ الان که این سنو رد کردم میبینم بدترین اتفاقات دقیقا همین سن رخ داده و ازش رد شدم ؛ تخریب شخصیتی، شکست عاطفی، اسیب روحی، استرس، بغض توی گلو، عصبانیت و افسردگی رو تجربه کردم..
ولی من میگم هیچ وقت هیچکس نمیتونه کسی رو فراموش کنه یعنی غیر ممکنه چون همیشه یه چیزی پیدا میشه که اونو یادش بندازه یه تیکه از اهنگ یه تیکه کلام یه مکان یا حتی یه لباس که شبیه لباس اون باشه میبینی همیشه و همه جا یه نشونه اونو یادت میاره اما دیگه تموم شده دیگه برنمیگرده دیگه توی زندگیت وجود نداره و فقط توی ذهنت زندگی میکنه و ما اونو انکار میکنیم هیچکس از وجود اون توی ذهن ما خبر نداره..
بدترین و دردناک ترین اتفاق اینه ک ندونی بارآخریه که باهاش حرف میزنی بارآخریه که گوش میکنیش بار آخریه که بغلش میکنی بارآخریه که نگاش میکنی که اگه بدونی بیشتر باهاش حرف میزنی حواس جمع تر گوش میکنیش محکم تر بغلش میکنی و عمیق تر نگاش میکنی، هعی که چقد غم داره این بارها..
من که تاحالا با حرف کسی زمین نخوردم، ولی هیچوقت تهمت هایی که زده شد رو نمیبخشم، خدا خودش جواب دل شکستمو میده..
و ما در نهایت همه داستان خواهیم شد؛ یکی ترانهای عاشقانه، دیگری افسانهای حماسی و من واگویهای برای فراموشی.
یه روز به خودت میای میبینی حتی چیزی نداری که خداحافظی رو برات سخت کنه، اون روز از هر روزی دردناک تره..
بعضی وقتا نشستن پای حرف بقیه و گوش دادن بهشون، تموم دردای خودتو به فراموشی میبره و فقط برای اون فرد غصه میخوری که از تو داغون تره..
بسیار سال ها گذشت تا بفهمم آنکه در خیابان گریه میکند از آنکه در گورستان گریه میکند غمگین تر است.
من مطمئن نیستم که افسردهامَ،
منظورم اینه غمگین نیستم ولی خوشحال هم نیستم من در روز میتونم به شوخیها لبخند بزنم اما وقتی که شب میشه بطور عجیبی احساس بیحسی میکنم..