من که تاحالا با حرف کسی زمین نخوردم، ولی هیچوقت تهمت هایی که زده شد رو نمیبخشم، خدا خودش جواب دل شکستمو میده..
و ما در نهایت همه داستان خواهیم شد؛ یکی ترانهای عاشقانه، دیگری افسانهای حماسی و من واگویهای برای فراموشی.
یه روز به خودت میای میبینی حتی چیزی نداری که خداحافظی رو برات سخت کنه، اون روز از هر روزی دردناک تره..
بعضی وقتا نشستن پای حرف بقیه و گوش دادن بهشون، تموم دردای خودتو به فراموشی میبره و فقط برای اون فرد غصه میخوری که از تو داغون تره..
بسیار سال ها گذشت تا بفهمم آنکه در خیابان گریه میکند از آنکه در گورستان گریه میکند غمگین تر است.
من مطمئن نیستم که افسردهامَ،
منظورم اینه غمگین نیستم ولی خوشحال هم نیستم من در روز میتونم به شوخیها لبخند بزنم اما وقتی که شب میشه بطور عجیبی احساس بیحسی میکنم..
یه بخشی از وجودم می خواد زندگی کنه، می خواد تلاش کنه، می خواد کم نیاره، می خواد خوش بین باشه، انرژی مثبت بده، قشنگیا رو ببینه. ولی یه بخشی از وجودم می خواد نباشه، می خواد بهم ثابت کنه همه تلاشام بیهودست، تهش هیچی نیست، تهش پوچه، تهش خالیه، همه چی تاریکه؛ بعضی وقتا زور یکی به اون یکی میرسه بعضی وقتام زور اون یکی، منم گیر کردم این وسط، نمیدونم واقعا حالم خوبه یا نه.
یه زندگی هم داریم که بین ساعات یک تا پنج صبحه
و غالبا هرکسی توانایی زندگی در این ساعات رو نداره
چون یکی از ویژگی های لازم برای گذران وقت در این ساعت اینه که باید بلد باشی با خودت تنها باشی و از این تنهایی درست و با قاعده لذت ببری و از سکوت اتمسفر شب استفاده کنی.
وقتی میگم ازین اینکار بدم میاد یعنی بدم میاد، وقتی هعی تکرارش میکنی و دور از چشم من اون کارو انجام میدی، معلومه که از چشمم میوفتی و دیگه اهمیتی نداری برام.
خوبیِ گذر زمان اینه که همه چیو برات عادی میکنه،
هر نبودنی، هر کمبودی، هر سختیای، هر غمی .