گفت یه وقتاییم حالت خوب نیست و نمیدونی چرا، فقط میدونی خوب نیستی و سخت ترین کار توی این وقتا توضیح دادن اینه که چرا خوب نیستی، اگرم بگی نمیدونم که فکر میکنن نمیخوای بهشون بگی، واسه همین گم و گور بشی واسه خودت بهتره.
حس تعلق نداشتن داره از درون نابودم میکنه.
تعلق نداشتن به این خانواده، تعلق نداشتن به هر جمعی، تعلق نداشتن به دوستام، تعلق نداشتن به هر محیطی پامو توش میذارم، تعلق نداشتن به کره ی زمین، تعلق نداشتن به این دنیا. انگار واقعا جای اشتباهی به دنیا اومدم یا اشتباهی تناسخ پیدا کردم، وگرنه این همه نداشتن اشتیاق، حال نکردن با آدما و درک نکردن کارایی که انجام میدن، کلافه شدن از حرفای سطحیشون و حال نکردن با هیچ چیزی بجز تنهایی، سکوت، بارون، سیگار، سفر، طبیعت و موسیقی عادی نیست.
نمیدونم انگار هیچوقت قرار نیست همه چیز خوب پیش بره، انگار هر بار که قراره اوضاع درست شه یه چیزی مانع میشه و گند میخوره به همه چی، نمیفهمم اطرافم چه خبره و داره چی میشه فقط میدونم اوضاع خوب نیست.
اونی که همیشه امیدوار کننده ترین حرفارو بهتون میزنه کلی شکست خورده و از همه ناامید تره، ولی دوست نداره شما نا امید بشی، چون میدونه چقدر ازار دهنده است.