کاش بیشتر قدر همو بدونیم، معلوم نیست قشنگیای زندگیمون تا کی باشن و تا کِی باشیم، مثلا شاید دیدید همین فردا من مُردم😂.
میگم کسی از سیل خوشش نمیاد، کسی از تگرگ خوشش نمیاد، ولی همه عاشق نم نم بارونن،
صدتو واسه کسی نزار، یه نمه کافیه.
دیگه واسه اومدن و موندن آدمای زندگیم تلاش نمیکنم، انگار این تلاش من دل همه رو زده که بیشتر و بیشتر ازم دور شدن.
از اینکه جزو همه باشم متنفرم؛
اگه همه رو دوست داری، ازت ممنونم نمیخواد منو دوست داشته باشی و اگه همه برات مهمن ممنون میشم که به من اهمیتی ندی.
گفت یه وقتاییم حالت خوب نیست و نمیدونی چرا، فقط میدونی خوب نیستی و سخت ترین کار توی این وقتا توضیح دادن اینه که چرا خوب نیستی، اگرم بگی نمیدونم که فکر میکنن نمیخوای بهشون بگی، واسه همین گم و گور بشی واسه خودت بهتره.
حس تعلق نداشتن داره از درون نابودم میکنه.
تعلق نداشتن به این خانواده، تعلق نداشتن به هر جمعی، تعلق نداشتن به دوستام، تعلق نداشتن به هر محیطی پامو توش میذارم، تعلق نداشتن به کره ی زمین، تعلق نداشتن به این دنیا. انگار واقعا جای اشتباهی به دنیا اومدم یا اشتباهی تناسخ پیدا کردم، وگرنه این همه نداشتن اشتیاق، حال نکردن با آدما و درک نکردن کارایی که انجام میدن، کلافه شدن از حرفای سطحیشون و حال نکردن با هیچ چیزی بجز تنهایی، سکوت، بارون، سیگار، سفر، طبیعت و موسیقی عادی نیست.