فکر میکنی کی هستی؟ بنده آدمیزاد طفلکی غمزده کوچک هنرمند آشپزی هستم که موسیقی و تاریخ و کمی نژاد پرستی و هنر در رگ هاش جریان داره.
منه طفلکی و بیچاره تلاش میکنه برای زیستن انگار که یک ماهی تو کویره.
چایِ عزیز، آرام آرام سرد میشود و من همچنان خیره به زغالیام. این سگِ سیاه، این تجسمِ اندوهِ من، لحظهای مرا رها نمیکند. و من هم، شاید، نمیخواهم که رهایم کند. شاید در این همنشینیِ تلخ، تنها تسلیِ من، همین همراهیِ ناگزیر است. همین که میدانم تنها نیستم در این غمی که مرا احاطه کرده.