فکر میکنی کی هستی؟ بنده آدمیزاد طفلکی غمزده کوچک هنرمند آشپزی هستم که موسیقی و تاریخ و کمی نژاد پرستی و هنر در رگ هاش جریان داره.
منه طفلکی و بیچاره تلاش میکنه برای زیستن انگار که یک ماهی تو کویره.
چایِ عزیز، آرام آرام سرد میشود و من همچنان خیره به زغالیام. این سگِ سیاه، این تجسمِ اندوهِ من، لحظهای مرا رها نمیکند. و من هم، شاید، نمیخواهم که رهایم کند. شاید در این همنشینیِ تلخ، تنها تسلیِ من، همین همراهیِ ناگزیر است. همین که میدانم تنها نیستم در این غمی که مرا احاطه کرده.
هدایت شده از 𝃨 𝗌𝖺𝗍𝗎𝗋𝗇
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از ان روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند، اما من و تو
به چراغ اب و ایینه پیوستیم، و نترسیدیم