زیر باران با لیوان چای در دست،من به خودم میخندیدم، چون احساس میکردم حال که بهار آمده آزاد و رها هستم ؛ اما یک لحظه، چشمانم به سمت گوشهای از حیاط افتاد. مثل همیشه زغالی، همچون یک ناظر گرم، از دور نشسته بود. چشمانش مثل دو شمع کوچک روشن، به من نگاه میکرد. گویی که کمین کرده بود تا حال خوش من را از دستم بگیرد. ولی من به جای ناراحتی، خندهای ملایم داشتم. چون میدانستم، گاهی اوقات زغالی کوچک و عزیزم هم میتواند یک داستان بزرگ را به وجود آورد او میتواند به تنهایی با تن کوچکش یک ماه از سال را خراب کند ، و گاهی اوقات، زغالی میتواند بهترین همراهِ یک روز بارونی باشد.
هدایت شده از rest/ ᧁ۪𝗂𝗋𝗅︎'𝗌 ᧁ۪𝗂𝗋𝗅︎🛍
من عاشق هنرم و اینجا مال یه خانم هنرمنده،واقعا موردعلاقمه چنلتون چون نمیدونستم کدوم پیام رو فور کنم. 💋