هدایت شده از مَهدیآ ؛
به آخرین صفحهات رسیدهای و من هنوز میانِ خاطراتت میچرخم ، سالِ سختی بودی ، پر از بغضهای فروخورده و شبهایی که طولانیتر از توانِ من بودند ؛ تو از من چیزهای زیادی گرفتی ؛ آدمهایی را که هنوز نبودنشان را نمیتوانم باور کنم و جای خالیشان مثل سکوتی است که هیچ صدایی پرش نمیکند ..
چیزهایی را هم از من کندی که فکر میکردم بدون آنها نمیتوانم ادامه بدهم ، اما تو بودی که مرا مجبور کردی بزرگ شوم ، نه از جنس سن و تقویم ، از جنس فهمیدن ، از جنس مقاوم شدن !
نمیدانم باید از تو برنجم یا تشکر کنم ؛ چون هم زخم بودی ، هم مرهم . هم شکستی ، هم ساختی . هم گریه آوردی ، هم یاد دادی . یاد دادی که فقدان همیشه پایان نیست ، گاهی شروعِ فهمیدنِ ارزشِ لحظههاست ..
تو به من یاد دادی که آدم حتی وقتی تکهتکه میشود هم میتواند دوباره خودش را جمع کند ، آرامتر ، عمیقتر، واقعیتر ؛
حالا در آخرین روز تو ، در آستانهی بهاری که بوی از دست دادن میدهد ، مینشینم و نگاهت میکنم . به تمام غصههایی که با رفتنت به پایان میرسند و تمام امیدهایی که پشت درِ سالِ نو منتظرند !
با همهی غمها و درسهایت ، ممنونم که از میانِ آنهمه تاریکی ، جایی هم برای گذرِ نور گذاشتی ، من از دلِ تو عبور کردم ، خستهتر ، اما قویتر ، شکستهتر ، اما فهمیدهتر و آمادهتر برای روزهایی که قرار است بهتر باشند .. !
و شاید همینکه پسِ هر زمستانی بهاری هست ، کافی باشد برای دوباره ایستادن : )❤️🩹
هدایت شده از [خطای ۴۰۴ ]
شب عیده اما بوی عید نمیاد.
فقط بوی موشک و خون هموطن هامون میاد.امسال عیدی نداریم،عیدمون باشه جشن پیروزی و سَقَط شدن عمویی ها.