🔻جا ماندم
جاماندم!
ولی نه به سادگی نوشتن یک واژه!
قبل از عزیمت به مشهدالرضا و بدرقهٔ رهبر شهید، انتخابم را کرده بودم
میدانستم محدودیتها فقط یک انتخاب برایم میگذراند؛ یا تشییع یا اربعین.
در پی التیام این درد، بیقراری پیشه کردم
تا اینکه آغوش مرزها باز شد و کولههای سفر بسته شدند.
همسفرهای سالهای قبل یکییکی زنگ میزدند که فلانی، عازم کربلا هستیم کجایی؟!
هر تماس نمکی بود بر زخم دلتنگیام
در همین میان هیاهوی کوچ زائران شروع شد و من چمدان دلمشغولیام را به سوی موکب محله به دوش کشیدم تا در غبارِ خدمت، خود را فراموش کنم.
میعادگاهی برای روحهایی که جسمشان در اینجا مانده، اما قدمهایشان در مشایه، سنگینی میکند.
در موکب، من از جاماندن به بودن میرسیدم. میان تدارک هدیههای کودکانه، و در جستجوی نیازهای زائرین ارباب، پلی میساختم برای رسیدن به کربلا. همان جا بود که جسمم ماند و روحم در میانهٔ راه نجف_کربلا.
در پس خستگی کارهای موکب به خانه برگشتم تا نیرویی تازه کنم. خواب بودم که نور خیره کنندهٔ پیامی، تاریکی شب را شکافت. درخشش حرم مولا علی بر صفحهٔ گوشیام نقش بست. صدای پیام، سکوت اتاقم را در هم شکست:
«سلام، نائبالزیاره شما حرم مولا علی هستم.»
گرمای اشک بر سردی گونهام غلطید و لطافتش بغضم را شکست
زبانی که گویا نبود، بداههای را به قلم آورد
« قبول باشد… فقط، سهمِ مرا هم بردارید. در مسیر، روی هر خاکی که پا میگذاری، روی هر دیواری که تکیه میدهی، با بند انگشت اسم مرا هم بنویس. تا نامم، ذرهای از خاک راه حسین شود؛ شاید اینطور، وجود بی قرارم در کربلا آرام بگیرد»
تازه فهمیدم پیادهروی اربعینِ، این سالها فقط یک سفر نبود، شریان حیاتی روح من بود که امسال بسته شد.
فردا دوباره به موکب برمیگردم؛
تا بند کفشهای جاماندهام را به زمین اینجا بدوزم و وزن دلم را کمی سبکتر کنم
#ایوب_فضلی
#دلنوشته
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻قصیده اربعین
کدام چلهنشین است اینچنین که منم؟
علم بهدوش در این ظهر اربعین که منم؟
اویس، دست تکان میهد بر اهل یمن
چهل عمود بیایید از یمین که منم!
چهل عمود نرفتم که دست حرملهای
کمان به دست فرود آمد از کمین که منم!
ببین در آینهٔ شط شکوه ساقی را
خدا که دست برآرد از آستین که منم
چهل عمود، شبی از فرات رد شدهام
به روی دست، ورقهای یاسمین که منم!
سکوت تشنه لبانیم ساقیا مددی
أَدِر، و ناوِلُني مثلَ ساتكين كه منم
امام خوانده تو را «نافذالبصیره» و بس
برآر دست از آن چشمهٔ یقین که منم
علم به دوش، شهیدان کیستند به دشت؟
به لالهپوشترین قسمت زمین که منم
کجاست سورهٔ یاسین سربریده به طف
به نیزه میشنوم شرح یا و سین که منم
میان معرکه هَلْ مِن مُعین کیست به دشت؟
به نیزه، شعشعهٔ ماه بیمعین که منم
نشسته جلوهٔ ثاراللهی به پیرهنش
نشسته نقش هوالله بر نگین که منم
خموش رد شدی از خیمهگاه سوختهای
شکسته بشنو از این تار بیطنین که منم
کنار علقمه ساعت به وقت مرثیه است
در این قصیده ببین داغ بر جبین که منم
#محمدحسین_انصارینژاد
#شعر
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻چفیهٔ ابو أََمْجَد
حوالی ظهر بود و از خستگی طاقتی برایمان نمانده بود. مهمان ابو امجد شدیم. هر سال خانهاش را وقف زائران اربعین میکند. امسال اما حال و هوای صاحبخانه کمی فرق داشت. مصیبتزده بود. دل نمیکند از ایرانیها. هواخنکی که خواستیم پیادهرویمان را شروع کنیم بنا کرد به قسم و التماس که یک امشبی را هم آنجا سر کنیم و مهمانشان باشیم. ما هم به حرمت اهل خانه پذیرفتیم. بعد از نماز مغرب، برنامهٔ زیارت عاشورا بود. ابوامجد بلندگو را برداشت و با سوز و گداز شروع به روضهخوانی کرد. یکی از همسفرها که عربی مسلط بود همزمان شروع کرد به ترجمه حرفهایش. ابوامجد قصهٔ سرگشتگی خودش را میگفت. با واسطه دستگیرمان شد آرزو داشته روز تشییع، چفیهای که سالیان سال با خودش همراه دارد را با تابوت قائد شهید متبرک کند ولی ازدحام جمعیت نفسش را تنگ کرده بود. حتی توی جاده دنبال ماشین حمل تابوت دویده بود تا آنجا که دیگر ماشین از جمعیت جدا میشود و ساعت ۱۲ شب با حالی نزار برگشته بود خانه. بیقرار و ناامید، نیت میکند که فردا به زیارت کربلا برود. همین که چشمهاش گرم میشود آقا را در خواب میبیند. ابوامجد به سینه میزد و اینجاش را تعریف میکرد؛ انگار روضه به اوج خودش رسیده باشد:«آقا صحیح و سلامت بود لبخند میزد. گفت ابوامجد من دیدمت که آمدی ازت ممنونم که زحمت کشیدی و به دیدنم آمدی ازت راضی هستم و دیگر کربلا نرو» زار میزد و اینها را میگفت. چفیه کذایی را هم دور گردنش انداخته بود و به مدال عاقبتبهخیریاش میبالید. ابوامجد درد، بار دلش بود و به زور از مهمانهای ایرانیش دل کند. دلتنگتر از قبل راهی مشایه شدیم با پرچم سرخ خونخواهیمان.
#فائزه_خزروان
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کارزار، تمامنشدنی است...
(لن ننسی وفاء شعب العراق)
#ارسالی_مخاطبان
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معمولا وقتی میخواهند فیلمی را احساسی کنند، سرعت حرکت آن را کم میکنند.
ولی من اینجا نشستهام و نظارهگر یک لحظهٔ احساسیام که خودش آرامآرام اجرا میشود.
پیرمردی را میبینم چفیه به دوش، تصویر رهبری منقش بر گوشهٔ آن...
جوانِ دیروز که اینک گرد سفیدی بر موهایش نشسته و کمرش خمیده شده، به سختی و به آرامی راه میرود.
در دل، با احترام خداقوت میگویم به این همه ایستادگی و ماندن پای میهن و ولایت...
تصویر را برای تاریخ ثبت میکنم و قول میدهم ادامه دهنده راهِ جوانمردان این سرزمین باشم.
متن و تصویر از #فاطمه_رایگان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻شهید، نام دیگر چینیبندزن بود
مشابرام دو کوچه بالاتر از خانهمان سماورسازی دارد. یک بار که برای تعویض شیرِ سماور به مغازهاش رفته بودم، چشمم به عکس شهید روی دیوار افتاد و بیاختیار پرسیدم: «خدا بیامرزدش. چه نسبتی با شما داشت؟» مشتی خیلی آرام گفت: «پسرم بود.» قبل از آنکه فرصت کنجکاوی بیشتری داشته باشم، کارش را تمام کرد و گفت: «آماده است.» همانطور که از مغازه بیرون میآمدم، فکرم درگیر عکس پسرش بود و حرفهایی که مادرم از قدیمها گفته بود؛ اینکه مشابراهیم قبل از سماورسازی، چینیبندزن بوده است. داشتم به ارتباط سماورسازی و چینیبندزنی فکر میکردم که خودم را در آشپزخانه یافتم؛ در حالی که قوری پیرکس محبوب مادر را در دست گرفته بودم. لحظهای حواسم پرت شد و قوری از دستم رها شد، اما خوششانس بودم که نشکست. یادم آمد که قدیما، جای قوریهای چینی در خانهها امنتر بود. انگار قوری، همانگونه که واسطهٔ میانِ سماور و استکان است، در میانهٔ زندگی مشابراهیم هم پلی بود. اما یک پرسش از ذهنم گذشت، چرا باید برای چیزی که شکسته، وقت گذاشت و آن را بند زد؟ چرا به جای ترمیم، به سراغ یک ظرف نو نمیرفتند؟ غرق این خیالات بودم که حواسم پرت شد و عقبعقب با حنانه برخورد کردم. جیغش به هوا رفت: «گوشیییییییم!» مادرم از آنطرف آشپزخانه نهیب زد: «اول قوری، حالا هم گوشی! حواست کجاست دختر؟» صفحهٔ گوشی حنانه ترک برداشته بود؛ شاید فقط گلسش بود، اما ذهن من دیگر درگیر ترکهای آن گوشی شد. انگار آن ترک، بهانهای شد برای سفر به دنیای شکستنیها. آنجا بود که فهمیدم چرا قوریها را بند میزدند؛ شاید تهیه جایگزین برایشان دشوار بود، درست مثل گوشیهای امروز که خرابیشان کلی خرج روی دست آدم میگذارد. اما قطعاً دلایل دیگری هم در کار بود. یاد بشقاب گلسرخ مادربزرگ خدابیامرزم افتادم؛ وقتی شکست، چقدر غصه خورد. میگفت: «این یادگاری پدربزرگتان است؛ با اولین حقوقش از کارخانه برایم خرید.» فهمیدم آن قدیما، چینیهای شکسته برای آدمها تنها یک ظرف نبود، بلکه ارزشی معنوی نیز داشت. یادمه وقتی برای نوزاد خالهزهرا کلی لباس نو گرفتیم، مادربزرگ یکی از لباسهای قدیمی خاله را بیرون آورد و به او داد و گفت: «این برای خواهر بزرگترت بوده؛ او پوشید، بعد تو پوشیدی، حالا هم نوبت دخترِ توست…» ما امروز به این کار میگوییم «یادگاری»، اما قدیما قناعت، معنای دیگری داشت؛ یعنی حفظ کردن داشتهها برای نسلهای بعد، نه برای مصرف زودگذر. در همین افکار غوطهور بودم که صدای بلند تلویزیون رشتهی خیالاتم را پاره کرد. گزارشی از دیدار «زلنسکی» و «رضا پهلوی» پخش میشد؛ دو چهرهای که مصداق مهرههای سوخته اند. یکی درگیر جنگ و عروسک خیمه شببازی غربیها، که با هر حرکت، تکهای از خاکش را از کف میدهد و آن یکی، وارث پدر و پدر بزرگی فراری که سالهاست برای آنکه در عرصهی سیاسی آدم حسابش کنند، با دشمنان میهنش همپیمان شده و از داراییهای به تاراج برده مردم کشورش در بانکهای آنور آبی ارتزاق میکند. پوزخندی زدم و زیر لب گفتم: « شما اگه بندزن بودید، اول چینی خودتان را بند میزدید!» بلند شدم تا کنترل را از دست بابا بگیرم؛ این چندمین بار بود که اخبار تکرار میشد. اما ناگهان تصویر گزارش بعدی، مرا منصرف کرد. «بدون تعارف» سراغ خانوادهی یکی از شهدای جنگ اخیر رفته بود. دلم لرزید. هنوز تصویر پسر مشابرام گوشهی ذهنم بود و سؤالهایی که جرئت نداشتم بپرسم؛ اینکه چرا رفت؟ چطور راضی شدند که برود؟ اما گویی خانوادهٔ شهید در آن گفتگو، پاسخ تمام درگیریهای ذهنم را میداد. همانجا بود که ابیات فردوسی در جانم طنینانداز شد: «چو ایران نباشد تن من مباد». بعد از اخبار، برنامهٔ «میداندار» شروع شد. مردم با شوری وصفناپذیر از وطن میگفتند؛ از اینکه تا پای جان پای آن ایستادهاند. باز هم کلام فردوسی در گوشم پیچید: «همه سربهسر تن به کشتن دهیم / از آن به که کشور به دشمن دهیم». شب موقع خواب، به همهی اینها میاندیشیدم؛ به ارتباط میان چینیبندزنی، مشابراهیم، پسر شهیدش و پویش جانفدا. به نظرم رسید وطن، همچون ظرفی چینی و گرانبها، میراثی است که حتی اگر زخمی، شکسته و بندزده باشد، چنان ارزشی دارد که باید برای حفظش تا آخرین قدم جنگید. پسر مشابراهیم، گویی راه پدر را به شکلی متعالی ادامه داده بود؛ پدر چینیهای شکسته را بند میزد و پسر، با خون خود، تکههای وطن را به هم پیوند میداد تا این ظرف برای نسلهای بعد باقی بماند. در سکوت شب، صدای گرم محمد نوری در خاطرم جان گرفت که با طنین بم و استوارش میخواند: «ما برای آن که ایران، خانهی خوبان شود / رنجِ دوران بردهایم». و من، در حالی که آخرین بازتاب این کلمات در گوشم میپیچید، به خواب رفتم.
#مهدیس_نظری
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
| @mared_bu | 🇮🇷
اربعین امسال توفیق شد با یک برادر عراقپژوه آشنا بشوم. اتفاقی هم نبود. برای پیدا کردنش، کاشی به کاشی صحن حضرت زهرای نجف را گز کردم.
در مورد مسائل مختلفی صحبت کردهایم و یکی از آنها تفکیک سیاست از مناسک مذهبیست. رویهٔ مردم عراق این است که توی مراسمات مذهبیشان حرف سیاسی نمیزنند. به زعم آنها این پرداخت، وهن قدسیت دین است. اما از بعد جنگ ایران و آمریکا و حتی پیش از شهادت رهبر، به طرز چشمگیری در رثای رهبر #امت، توی مراسماتشان شعر سرودند و مداحی کردند و از حماسه گفتند. پیش از آن، حتی ورود پرچم ایران، ممنوع بود و حرکتی سیاسی به حساب میآمد. حالا نه اینکه نگاهشان به پلشتی سیاست _به زعم خودشان_ عوض شده باشد، نه. به قداست محض جنگ ایران و آمریکا پی بردهاند؛ به تقابل همهٔ حق در مقابل همهٔ باطل.
#زینب_عمرانی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷