فیلم پائین رو اگه میخواید ببینید شرط داره ...... الکی که نیست😁
اگه قول میدی وقتی دیدی تو هم پاشی ،ببین .
اگه میخوای ببینی و بعدش کار خودتو کنیو .......... نبین لطفا
قسم میخورم که فیلم رو دیدم منم مثل تو بلند شم.....
قسم خوردی ، پس باید انجام بدی😁😁 ، آره دیگه اینطوریاس.
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا جانمون🥺
دیدی؟
پس بلند شو ، بخاطر رهبر شهیدمون ❤️
هدایت شده از علـ𝑨𝒍𝒊ـی قلیــ𝑮𝒉𝒆𝒍𝒊𝒄𝒉ـــچ
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لایک شده😂😁
#علی_قلیچ
·.¸¸.·♩♪♫𝓰𝓱𝓪𝓵𝓫𝓮𝓸𝓶𝓲𝓭♫♪♩·.¸¸.·
ترامپ : ایران امشب باید توافق کند
وی در ادامه گفت: امشب شب ۳شنبست اگه ایران امشب توافق نکنه، فردا شبم ۳ شنبست این سه ۳ شبو اون سه ۳ شب هر سه ۳ شب فرصت داره که توافق کنه
وگرنه تاسیساتشون رو نابود میکنیم.🤦🏻♂😵💫
هدایت شده از 𝐠𝐢𝐟 _ 𝐭𝐚𝐤 🎭
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
واکنش من به سلبریتی ها خائن🤣😂
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@gif_tak🎭
هدایت شده از کـٰافـِـه یـٰـآسـیـن
سِد مجید قربون دستت اینم کاریش بکن. 😂
اقای یاسین شما هم دست به کار شید مدارس رو تعطیل اعلام کنید🙏🏻😂
#یک_فنجان_چای_با_خدا
#پارت1
از وقتی که حرف زدن یاد گرفتم تو آلمان زندگی می کردیم. نه اینکه آلمانی باشیم، نه. ایرانی بودیم آن هم اصیل. اما پدر از مریدان سازمان مجاهدین خلق بود و بعد از کشته شدنِ تنها برادرش در عملیات مرصاد و شکستِ سخت سازمان، ماندن در ایران براش مساوی شده بود با جهنم. پس علی رغم میل مادرم و خانواده ها، بارو بندیل بست و عزم مهاجرت کرد.
آن وقتها من یک سالم بود و برادرم دانیال پنج سال. مادرم همیشه نقطه ی مقابل پدرم قرار داشت. اما بی صدا و بی جنجال. و تنها به خاطر حفظ منو برادرم بود که تن به این مهاجرت و زندگی با پدرم می داد. پدری که از مبارزه، فقط بدمستی و شعارهایش را دیده بودیم. شعارهایی که آرمانها و آرزوهای روزهای نوجوانی من و دانیال را محاصره میکرد. که اگر نبود، زندگیم طور دیگه ایی میشد.
پدرم توهم توطئه داشت اما زیرک بود. پله های برگشت به ایران را پشت سرش خراب نمیکرد. میگفت باید طوری زندگی کنم که هر وقت نیاز شد به راحتی برگردم و برای استواری ستون های سازمان خنجر از پشت بکوبم. نمیدونم واقعا به چه فکر میکرد، انتقام خون برادر؟؟، اعتلای اهداف سازمان؟؟، یا فقط دیوانگی محض؟؟.
اما هر چی که بود در بساط فکریش، چیزی از خدا پیدا نمیشد. شاید به زبون نمیاورد اما رنگ کردار و افکارش جز سیاهی شیطان رو مرور نمیکرد.
و بیچاره مادرم که خدا را کنجِ بقچه ی سفرش قایم کرده بود، تا مهاجرتش بی خدا نباشد.
و زندگی منه یکسال و دانیال پنج ساله میدانی شد، برای مبارزه ی خیر و شر.. و طفلکی خیر، که همیشه شکست میخورد در چهارچوب، سازمان زده ی خانه ی مان. مادرم مدام از خدا و خوبی میگفت و پدرم از اهداف سازمان. چند سالی گذشت اما نه خدا پیروز شد نه سازمان. و من و برادرم دانیال خلاء را انتخاب کردیم، بدون خدا و بدون سازمان و اهدافش. نوجوانی من و دانیال غرق شد در مهمانی و پارتی و دیسکو و خوشگذرانی. جدای از مادرِ همیشه تسبیح به دست و پدر همیشه مست.
شاید زیاد راضیمان نمیکرد، اما خب؛ از هیچی که بهتر بود. و به دور از همه حاشیه ها من بودم و محبت های بی دریغ برادرم دانیال که تنها کور سویِ دنیایِ تاریکم بود.
آن سالها چند باری هم علی رغم میل پدر، برای دیدار خانواده ها راهی ایران شدیم که اصلا برایم جذاب نبود. حالا سارایِ ۱۸ ساله و دانیال ۲۳ ساله فقط آلمان رو میخواستند با تمام کاباره ها و م ش روب هایش. اما انگار زندگی سوپرایزی عظیم داشت برای من و دانیال. در خیابانهای آلمان و دل ایران.
✍ ادامه دارد ....