eitaa logo
ܩـرهـــܩ🌱💊
181 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
473 ویدیو
57 فایل
به نام خدای سر ها و سر گذشت ها تولدمون:۱۴۰۴/۱۲/۱۶ @Dokht_ali_118:درخدمتم https://eitaa.com/HavadaraneMojal همسایه مون
مشاهده در ایتا
دانلود
متن آهنگ مجال انا فتحنا بخوان ───── • • ───── نصر من الله بگو انا فتحنا بخوان نصر من الله بگو انا فتحنا بخوان بزن به قلب اهریمنان انا فتحنا بخوان بزن به قلب اهریمنان انا فتحنا بخوان نصر من الله بگو انا فتحنا بخوان نصر من الله بگو انا فتحنا بخوان ای آیینه ی ذوالفقار انا فتحنا بخوان آمده موقع تار و مار انا فتحنا بخوان خامنه ای جوان انا فتحنا بخوان ای فرمانده ی عاشقان انا فتحنا بخوان خامنه ای جوان انا فتحنا بخوان بزن به دشمن بی امان انا فتحنا بخوان چه طوفانی چه غوغایی چه شمشیری چه آقایی عجب دست علی واری چه مردی چه علمداری چه تکبیری عجب شیری چه فریاد جهانگیری برو حیدر بزن دیو و بزن قلب تلاویو و بزن ناو و سر گاو و بزن جاجای حیفا رو بکن بنیان اعدارو ببینن قدرت مارو تیغ عریان شده عاشورا شده با تو جبهه ی حق پیدا شده آره وقتشه خوب ادب بشه روز روشنش مثل شب بشه شد دوران تو تیغ ازآن تو جان به کف شدن فرزندان تو خامنه ای جوان انا فتحنا بخوان ای فرمانده ی عاشقان انا فتحنا بخوان خامنه ای جوان انا فتحنا بخوان بزن به دشمن بی امان انا فتحنا بخوان ───── • • ───── @HavadaraneMojal
السلام علیک یا محمد تقی الجواد علیه السلام ع
💠 مسابقه‌ ملی پیامکی غدیر ۱۴۰۵ 💠 📣| نمایندگی بنیاد بین المللی غدیر استان قزوین، به مناسبت عید غدیر، مسابقه‌ ملی برگزار می‌نماید. جهت شرکت در مسابقه به موارد زیر توجه نمایید: 📚| سوال مسابقه: ✅ در کدام جمله زیارت غدیریه، وجود مقدس امیرالمومنین(ع)، خود ِدین و راه مستقیم معرفی شده است؟ 📲| پاسخ مسابقه را با ذکر خود، به صورت پیامکی به شماره زیر ارسال نمایید: 50004080100105‌‌ 🎁| جایزه مسابقه: ▫️هدایای نقدی به ۱۱۰ نفر 🗓| تاریخ برگزاری مسابقه: شنبه ۱۹ اردیبهشت تا پنجشنبه ۱۴خرداد (عید غدیر) 🔔| قرعه کشی و اعلام اسامی برندگان: ▫️جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵ ☎️| جهت کسب اطلاعات بیشتر،‌ می‌توانید از طریق با شماره 09391983458 در ارتباط باشید. 🟣| با ارسال این پیام به دوستان خود، در نشر معارف علوی سهیم باشید. 📌| با عضویت در کانال مسابقه، از آخرین اخبار مطلع شوید: https://eitaa.com/qadir_qaz 🌐| کانال بنیاد بین المللی غدیر استان قزوین در ایتا را دنبال کنید: https://eitaa.com/qa_alghadir
کتاب-وارث-غدیر.pdf
حجم: 1.7M
🇮🇷 هوالمحبوب 🇮🇷 💠 با سلام و عرض ادب خدمت شما دوستداران امیرالمومنین علیه السلام، طبق سنت هر ساله، بنیاد بین المللی غدیر استان قزوین به مناسبت عید غدیر سال ۱۴۰۵، به صورت خواهد داشت. 🔸جهت شرکت در مسابقه به موارد زیر توجه نمایید: 📚| منبع مسابقه: کتاب وارث غدیر (فایل پیوست) 🛍| جوایز مسابقه: هدایای نقدی به ۱۱۰ نفر 🗓| تاریخ برگزاری مسابقه: از شنبه ۱۹ اردیبهشت تا پنجشنبه ۱۴ خرداد، عید غدیر 🎉| قرعه کشی و اعلام برندگان: چهارشنبه ۲۰ خرداد، عید مباهله 📣| سوالات مسابقه آسان و مدت پاسخگویی به آنها زیاد است. حتما در این مسابقه شرکت کنید و با ارسال این پیام به دوستان خود، آنها را نیز دعوت کرده و باشید. 📱| جهت راهنمایی، می‌توانید با شماره 09391983458 در ارتباط باشید. 🔴| شرکت در مسابقه: 🌍 https://formafzar.com/form/4hk1k 📌| با عضویت در کانال مسابقه، از آخرین اخبار آن مطلع شوید: https://eitaa.com/qadir_qaz 🌐| کانال بنیاد بین المللی غدیر استان قزوین را در ایتا دنبال کنید: https://eitaa.com/qa_alghadir
🇮🇷 مسابقه ملی کتابخوانی 🇮🇷 📥 دریافت منبع: https://eitaa.com/qadir_qaz/495 📤 شرکت در مسابقه: https://formafzar.com/form/4hk1k 📌| با عضویت در کانال مسابقه، از آخرین اخبار آن مطلع شوید: https://eitaa.com/qadir_qaz 🌐| کانال بنیاد بین المللی غدیر استان قزوین: https://eitaa.com/qa_alghadir 📣 با نشر ‌و اشتراک این مسابقه، شما هم، مبلغ غدیر باشید!
لوگویی داداش مجال😅💯 @HavadaraneMojal
29.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 قصد جانش کرده صهیون درد او دارد دوا... 😉🚀🔥 یک کار لِگویی متفاوت و خیلی جالب ببینید😁 @HavadaraneMojal
بچه ها کار لوگویی آی صهیون داداشمون رو دیدین؟😍😂
🌿پارت جدید🌿
.....چندمتر بیشتر به محل تجمع نمانده بود که ناگهان به عقب کشیده شدم. از بچگی بدم می آمد کسی،بی هوا مرا به سمت خودش بکشد. عصبی و ترسیده به عقب برگشتم.عثمان بود! برزخی و خشمگین:(میخوام باهات حرف بزنم) و من پیشگویی کردم متن نصیحت هایش را:( نمیام..برو پی کارت..) و او متفاوت تر:(کار مهمی دارم..بچه بازی رو بذار کنار) با نگاهی سرد بازوم را از دستش بیرون کشیدم و به طرف محل اجتماع رفتم..چند ثانیه بعد دستی محکم بازویم را فشرد  و متوقفم کرد(خبرای جدید از دانیال دارم..میل خودته..بای) رفت و من منجمد شدم.عین آدم برفی هایِ محکوم به بی حرکتی! با گامهای تند به سمتش دویدم و صدایش زدم..(عثمان..صبرکن..) درست روبه رویش نشسته بودم،روی یکی از میزها در محل کارش.سرش پایین بود و مدام با فنجان قهوه اش بازی میکرد. استرس،مزه ی دهانم را تلختر از قهوه ی ترک،تحویلم میداد...لب باز کرد اما هیستریک:(میفهمی داری چیکار میکنی؟؟وقتی جواب تماسهام و ندادی،فهمیدم یه چیزی تو اون کله کوچیکت میگذره...چندین بار وقتی پدرت از خونه میزد بیرون،زنگ درتون رو زدم...هربار مادرت گفت نیستی... نزدیکه یه ماه کارم شده کشیک کشیدن جلوی خونتون و تعقیبت... میدونم کجاها میری با کیا رفت و آمد داری..اما اشتباهه. بفهم..اشتباه.. چرا ادای کورا رو درمیاری؟؟ که چی برادرتو پیدا کنی؟؟؟ کدوم برادر؟؟ منظورت یه جلاده بی همه چیزه؟؟؟) داد زدم(خفه شو..توئه عوضی حق نداری راجع به دانیال اینطوری حرف بزنی..)و بلند شدم... به صدایی محکم جواب داد:(بشین سرجات..)این عثمانِ ترسو و مهربان چند وقت پیش نبود.خیره نگاهش کردم. و او قاطع اما به نرمی گفت:( فردا یه مهمون داری..از ترکیه میاد..خبرای جالبی از الهه ی عشق و دوستیت داره!فردا راس ساعت ۱۰ صبح اینجا باش..بعد هر گوری خواستی برو... داعش…النصر..طالبان..جیش العدل.. میبینی توام مثه من یه مسلمون وحشی هستی..البته اگه یادت باشه من از نوع ترسوشم و تو و خوونوادت مسلمونای شجاع و خونخوار..راستی یه نصیحت،وقتی مبارز شدی،هیچ دامادی رو شب عروسیش، بی عروس نکن..) حرفهایش سنگین بود..اشک ریختم اما رفتم... مهمان فردا چه کسی بود؟؟یعنی از دانیال چه اخباری داشت که عثمان این چنین مرا به رگباره ناملایمتی اش بست..دلم برای عثمان تنگ شده بود.. همان عثمان ترسو و پر عاطفه... مدام قدم میزدم و تمام حرفهایش را مرور میکردم و تنها به یک اسم میرسیدم..دانیال..دانیال..دانیال.. آن شب با بی خوابی،هم خواب شدم... خاطراتِ برادر بود و شوخی هایِ پر زندگی اش... صبح زودتر از موعد برخاستم..یخ زده بودم و میلرزیدم..این مهمان چه چیزی برای گفتن داشت؟؟ آماده شدم و جلوی آینه ایستادم... حسی از رفتن منصرفم میکرد... افکاری افسار گسیخته چنگ میزد بر پیکره ی ذهنیاتم... اما باید میرفتم... چند قدم مانده به محل قرار میخِ زمین شدم..دندانهایم بهم میخورد.آن روز هوا،فراتر از توانِ این کره ی خاکی سرد بود یا....؟؟؟ نفس تازه کردم و وارد شدم... عثمان به استقبالم آمد آرام ومهربان اما پر از طعنه:(ترسیدی؟؟!! نترس.. ترسناکتر از گروهی که میخوای مبارزش بشی،نیست.) میزی را نشانم داد و زنی سر خمیده که پشتش به من بود... ✍ ادامه دارد ....
بازهم باران…و شیشه های خیس.. زل زده به زن،بی حرکت ایستادم:(این زن کیه؟؟)و عثمان فهمید حالِ نزارم را، نمیدانم چرا،اما حس کسی را داشتم که برای شناسایی عزیزش، پشت در سرد خانه،میلرزد... عثمان تا کنار میز،تقریبا مرا با خود میکشید،آخه سنگ شده بودند این پاهای لعنتی...  زن ایستاد...دختری جوان با چهره ایی شرقی و زیبا...موهایی بلند،و چشم و ابرویی مشکی،درست به تیرگی روزهایی که سپری میکردم... من رو به روی دختر... و عثمان سربه زیر،مشغوله بازی با فنجان قهوه اش؛کنارمان نشسته بود... چقدر زمان،کِش می آمد... دختر خوب براندازم کرد..سیره سیر.. لبخند نشست کنار لبش،اما قشنگ نبود. طعنه اش را میشد مزه مزه کرد: (خیلی شبیه برادرتی..موهای بور.. چشمای آبی..انگار تو آب و هوای آلمان اصالتتون،حسابی نم کشیده) چقدر تلخ بود زبانِ به کام گرفته اش... درست مثله چای مسلمانان... صدای عثمان بلند شد:(صوفی؟؟!!) چقدر خوب بود که عثمان را داشتم... صوفی نفسی عمیق کشید:(عذر میخوام.اسمم صوفیه..اصالتا عرب هستم،قاهره...اما تو فرانسه به دنیا اومدم و بزرگ شدم. زندگی و خوونواده خوبی داشتم.. درس میخووندم،سال آخر پزشکی...دو سال پیش واسه تفریح با دوستام به آلمان اومدم و با دانیال آشنا شدم... پسر خوبی به نظر میرسید.زیبا بود و مسلمون، واما عجیب...هفت ماهی باهم دوست بودیم تا اینکه گفت میخواد باهام ازدواج کنه...جریانو با خوونوادم در میون گذاشتم اولش خوشحال شدن.اما بعد از چند بار ملاقات با دانیال، مخالفت کردن،گفتن این به دردت نمیخوره...انقدر داغ بودم که هیچ وقت دلیل مخالفتشونو نپرسیدم..شایدم گفتنو من نشنیدم..خلاصه چند ماهی گذشت،با ابراز علاقه های دانیال و مخالفهای خوونواده ام.تا اینکه وقتی دیدن فایده ایی نداره، موافقتشونو اعلام کردن. و ما ازدواج کردیم درست یکسال قبل) حالا حکم کودکی را داشتم که نمیداست ماهی در آب خفه میشود،یا در خشکی...او از دانیال من حرف میزد؟؟؟یعنی تمام مدتی که من از فرط سردرگمی،راه خانه  گم میکردم، برادرم بیخیال از من و بی خبریم، عشقبازی میکرد؟؟ اما ایرادی ندارد... شاید از خانه و فریادهای پدر خسته شده بود و کمی عاشقانه میخواست... حق داشت.... دختر جرعه ایی از قهوه اش را نوشید: (ازدواج کردیم...تموم...نمیتونم بگم چه حسی داشتم...فکر میکردم روحم متعلق به دوتا کالبده...صوفی و دانیال یه ماهی خوش گذشت با تموم رفتارهای عجیب و غریب تازه دامادم. که یه روز اومدو گفت میخواد ببرتم سفر،اونم ترکیه...دیگه رو زمین راه نمیرفتم..سفر با دانیال..رفتیم استانبول اولش همه چی خوب بود اما بعد از چند روز رفت و آمدهای مشکوکش با آدمای مختلف شروع شد...وقتیم ازش میپرسیدم میگفت مربوط به کاره...بهم پول میداد و میگفت برو خودتو با خرید و گردش سرگرم کن.. رویاهام کورم کرده بود و من سرخوشتر از همیشه اطمینان داشتم به شاهزاده زندگیم... یک ماهی استانبول موندیم...خوش ترین خاطراتم مربوط به همون یه ماهه،عصرا میرفتیم بیرون و خوشگذرونی...تا اینکه یه روز اومد و گفت بار سفرتو ببند...پرسیدم کجا؟؟ گفت یه سوپرایزه...و من خام تر از همیشه..موم شدم تو دست اون حیوون صفت) ✍ ادامه دارد ....