#یک_فنجان_چای_با_خدا
#پارت23
با انگشتانم روی میز ضرب گرفتم؛ نرم و آرام:(اشتباه میکنی..اگرم درست باشه اصلا برام مهم نیست. گفتی یه شب عروسیه دوتا از افراد داعش با هم...خب منتظرم بقیه اشو بشنوم..)
دست به سینه به صندلیش تکیه داد. چند ثانیه ایی نگاهم کردم:(میدونی چقدر التماسم کرد تا حاضر شدم از ترکیه بیام اینجا؟؟)
چقدر تماشای باران از پشت شیشه، حسِ ملسی داشت.
(خوب کاری میکنی...هیچ وقت واسه علاقه یِ یه مسلمون ارزش قائل نشو.. عشقشون مثه کرم خاکی،زمین گیرت میکنه.اونا عروس شونو با دوستاشون شریک میشن...عین دانیال که وجودمو با همرزماش تقسیم کرد)
باز دانیال...حریصانه نگاهش کردم (منتظرم تا بقیه ماجرا رو بشنوم..)
عثمان رسید، با یک سینی قهوه... فنجانهای قهوه ایی رنگ را روی میز چید..من،صوفی و خودش...
کاش حرفهای صوفی در مورد عثمان راست نباشد...روی صندلی سوم نشست...نگاه پر لبخندش را بی جواب رد کردم.
صوفی نفسش عمیق بود:)با یه گروه از دخترها به یه منطقه ی جدید تو سوریه رفتیم...تازه تصرفش کرده بودن..به همین خاطر قرار شد مراسم عروسی دو تا از سربازا رو همونجا برگزار کنن...
میدونستم شب خوبی نداریم. چون اکثرا مست بودن و باید چند برابر شبهای قبل سرویس میدادیم!
مراسم شروع شد...رقص و پایکوبی و انواع غذاها...عروس و داماد رو یه مبل دونفره،درست رو خرابه های یه خونه نشستن.عاقد خطبه رو خوند.اما عروس برای گفتنِ بله،یه شرط داشت؛ و اون بریدن سر یه شیعه بود.خیلی ترسیدم.این زن، عروسِ مرگ بود.
یه جوون ۲۱-۲۲ ساله رو آوردن. جلوی پای عروس به زانو درآوردنش و خواستن که به علی (ع) توهین کنه. اما خیلی کله شق و مغرور بود با صدای بلند داد زد (لبیک یا علی).خونِ همه به جوش اومد.اما من فقط لرزیدم. داماد بلند شد و چاقو رو گذاشت رو گردنش و مثه حیوون سرشو برید😁
همه کف زدن،کِل کشیدن و عروس با وقاحت پا روی خونش گذاشت و بله رو گفت.نمیتونی حالمو درک کنی... حسِ بدیه وقتی تو اوجِ وحشت، کسی رو نداشته باشی تا بغلت کنه)
و زیر لب نجوا کرد:( دانیالِ عوضی.. لعنتی..)
سرش را به سمت عثمان چرخاند، عصبی و هیستیریک:(وقتی داشتن سرِ اون پسر رو میبرین،خدات کجا بود؟تو تیم داعش کف میزد و کِل میکشید؟؟ یا اینجا روبه روت نشسته بود و چایی میخورد؟؟؟ من که فکر میکنم خودش سر اون بدبختو برید..)
صدای ساییده شدنِ دندانهای عثمان را رو هم دیگر می شنیدم.از زیر میز دست مشت شده روی زانویش را فشردم.داغ بود....
نگاهم کرد.پلکهایش را بست...صوفی باید می ماند...و عثمان این را میدانست،پس ترسو وار ساکت ماند..
پیروزیِ پر شکست صوفی،گردنش را سمت من چرخاند:(شب وحشتناکی بود.جهنم واقعی رو تجربه کردیم،من و بقیه دخترا...صدای فریاد و درگیریِ مردها؛از پشت در اتاقها شنیده میشد... نمیفهمی چه حسِ کثیفیه،وقتی با رفتن هر مرد،منتظر بعدی باشی...بین مشتریهای اون شبم،یکیشون آشناترین نامرد زندگیم بود...برادر تو...دانیال!!
✍ ادامه دارد...
هدایت شده از علـ𝑨𝒍𝒊ـی قلیــ𝑮𝒉𝒆𝒍𝒊𝒄𝒉ـــچ
تکرار برنامه من ایرانم از شبکه نسیم:
۹ صبح ، ۱۶:۳۰ عصر 💫
¦→ @alighelichpour🤍✨¦
هدایت شده از علـ𝑨𝒍𝒊ـی قلیــ𝑮𝒉𝒆𝒍𝒊𝒄𝒉ـــچ
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا آخر ببینید😂😂
جهت اینکه هیچ جوره نزاشتن بپیچوننشون👌
#ادیت
¦→ @alighelichpour🤍✨¦
هدایت شده از بغض سایه .
💯برای انجام دادن تبادل ادمینی،
به آیدی زیر پیام بدید💯👇
@Reyhaneh_90_128
شرایط:
🔺۱-محتوایکانالتونمذهبیباشه.
🔺۲_آمار(( ۱۰۰+ ))باشه.
🌀
⭕️🌀
🌀⭕️🌀
⭕️🌀⭕️🌀
🌀⭕️🌀⭕️🌀
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توجه بیش از حد به بی حجاب ها محجبه ها رو هم از حجاب زده میکنه...!
هدایت شده از مُجال
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تو جبهه ی حق پیدا شده
خامنه ای جوان ✊🏻🇮🇷
@mojallofficial
هدایت شده از مُجال
آخرین باری که همه چیز با رهبری هماهنگ بود
رهبرمون رو شهید کردن
@mojallofficial
هدایت شده از 🚩هوادارانمُجال|☫|🇮🇷𝕄𝕠𝕛𝕒𝕝𝕝
استوری #قدیمی و خیلی جالب جناب نصیر نژاد درمورد داداش🤣🤣🤣
@HavadaraneMojal