eitaa logo
ܩـرهـــܩ🌱💊
182 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
473 ویدیو
57 فایل
به نام خدای سر ها و سر گذشت ها تولدمون:۱۴۰۴/۱۲/۱۶ @Dokht_ali_118:درخدمتم https://eitaa.com/HavadaraneMojal همسایه مون
مشاهده در ایتا
دانلود
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توجه بیش از حد به بی حجاب ها محجبه ها رو هم از حجاب زده میکنه...!
هدایت شده از مُجال
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تو جبهه ی حق پیدا شده خامنه ای جوان ✊🏻🇮🇷 @mojallofficial
هدایت شده از مُجال
آخرین باری که همه چیز با رهبری هماهنگ بود رهبرمون رو شهید کردن @mojallofficial
استوری و خیلی جالب جناب نصیر نژاد درمورد داداش🤣🤣🤣 @HavadaraneMojal
رو ابرا با این مداحی 😭😭
هدایت شده از راه دیالمه
تفاوت چین و ژاپن در یک قاب 🌐 @Rahe_Dialameh
هدایت شده از خبر کوتاه حنظله
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی ۲۰ ثانیه همه مداح ها و آخوندهای صورتی و نئولیبرال رو آچمز کرد😅👏 ✅ خبرکوتاه اینجاست👇 @khabarkootahhanzaleh
هدایت شده از خبر کوتاه حنظله
یک سرباز اسرائیلی دیگر موفق شد با پهپاد های fpv حزب الله برخورد کند.😂 👊🏻🦶🏻 ✅ خبرکوتاه اینجاست👇 @khabarkootahhanzaleh
قهوه اش را که تمام کرد گفت: چطور دیگران را انقدر خوب دلداری میدهی؟ خندیدم و گفتم حرفهایی را میزنم که دوست داشتم دیگران به من بگویند😊 @marham118
🌿پارت جدید 🌿
ماتِ لبهایش بودم. انگار ناگهان دنیا خاموش شد... (چیه؟؟ چرا خشکت زده؟؟ تو فقط داری میشنوی...اونم از مردی به اسم برادر؛اما من تجربه کردم،از وجودی به نامِ شوهر...یه زن هیچوقت نمیتونه برادر،پدر یا هر فرد دیگه ای رو مثه شوهرش دوست داشته باشه...منظورم مقدار علاقه یا کم و زیادیش نیست. نوعِ احساس فرق داره..رنگ و شکلش، طعمش..تفاوتش از زمینه تا آسمون... بذار اینجوری بهت بگم.اگه یه سارق بهت حمله کنه و اموالتو بدزده، واسه مجازات و محاکمه،سراغِ مردِ نانوا نمیری.مسلما یه راست میری پیشه پلیس،چون همه جوره بهش اعتماد داری و میدونی که فقط اون میتونه، واسه برگردوندن اموالت ومجازات دزدا،هر کاری از دستش بربیاد انجام میده...حالا فکر کن بری سراغ دزد و اون به جای کمک،تو رو دو دستی بسپاره دستِ همون سارقین و ته مونده ی دارایی تو هم به زور ازت بگیره.. اونوقت چه حالی داری؟؟ دوست دارم بشنوم..) و من بی جواب؛فقط نگاهش کردم...(حق داری...جوابی واسه گفتن وجود نداره...چون اصلا نمیتونی تصورشم بکنی...حالم تو اون روزها و شبها که فهمیدم چه بلایی داره سرم میاد و تموم بدبختی هام هدیه ی بزرگترین معتمدِ زندگیم یعنی شوهرمه،همین بود...حسِ مشمئز کننده اییه،وقتی شوهرت چوبِ حراج به تمام زنانگی هات بزنه...دانیال خیلی راحت از من گذشت و وجودمو با هم کیشهاش شریک شد... اون هم منی که از تمام خوونوادم واسه داشتنش گذشتم...بگذریم...اون شب مثه بقیه ی اون همکیشای نجسش اومدم سراغم، مست و گیج..اولش تو شوک بودم.گفتم لابد ازم خجالت میکشه یا حداقل یه معذرت خواهی کوچولو..اما نه..اولش که اصلا نشناخت،بعد از چند دقیقه که خوب نگام کرد یهو انگار چیزی یادش اومد! اونوقت به یه صدای کش دار گفت که تا آخر عمرت مدیون منی،بهشت رو برات خریدم..)خندید...با صدای بلند. چقدر خنده هایش ترسناک بود. دستمانم آرام و قرار نداشت. نمیتوانستم کنترلشان کنم..ای کاش تمام این قصه ها،دروغی مضحک باشد.. عثمان فنجان قهوه ام را میان دو دستم مخفی کرد:(بخورش.. گرمت میکنه..) مگر قهوه ام داغ بود؟؟ اصلا مگر دمایی جز سرما وجود داشت؟؟ سالهاست که دیگر نمیدانم گرما چه طعمی دارد... صوفی تکیه داده به صندلی، در سکوت آنالیزمان میکرد:(چقدر ساده ای تو دختر.. ) حرفش را خواندم، نباید ادامه میداد:(بقیه اش.. انقدر منتظرم نذار.. چه اتفاقی افتاد؟؟) به سمتم خم شد،دستانش را در هم گره کرد و روی میز گذاشت، چشمانش، آهنگ عجیبی داشت: (کُشتمش..فرستادمش بهشت…) فنجانِ قهوه از دستم رها شد..دنیا ایستاد...ای کاش میشد،کیوسکی بود و تلفنی سکه ایی،تا یک سکه از عمرم خرج میکردم و چند دقیقه با دنیا اختلاط. آنوقت شاید میشد راضی شود به قرض  دادنِ سازش..تا برای دو روز هم که شده به میل خودم کوکش کنم.. دانیال ...دانیال...دانیال!!! ✍ ادامه دارد