مأوا
مرا اسیر خودش کرده غُصهیِ دنیا یکی مرا برساند به صحنِ آزادی...(:
قسم به نغمهی نقاره و صدای اذان
دلم مجاور آن گنبدِ طلای رضا(ع) ست!
دیگر توانی برای فکر کردن نداشتم
ساعت ها بود که گوشه ای نشسته بودم و فکر میکردم .
فکر به گذشته ، فکر به حال ..
اما هیچ وقت به آینده فکر نکردم ؛
آینده برایم ترسناک بود
انگار هرچه جلوتر میرفتم شرایط سخت تر و عذاب آور تر میشد
این روز ها در حال حرکت بودم
حرکت از لبهی پرتگاهی بلند ،
از کنار دره ای عمیق؛
نمیدانم چرا آنجا بودم
نمیدانم چه کسی مرا تا آنجا برده بود
نمیدانم چرا به خانه باز نمیگشتم
اما میدانستم ترس و دلهره وجودم را به بازی گرفته ..
میترسیدم،
از آن ارتفاع میترسیدم،از آن کسی که مرا تا آنجا اورد و تنها گذاشت میترسیدم ،از قدم زدن کنار آن دره میترسیدم
اما ترسی از پرت شدن نداشتم
شبها باد میوزید و مرا به پایین پرتاب میکرد
اما کسی دستم را میگرفت و مانع از افتادنم میشد
اورا نمیشناختم،اما او خود را امید مینامید .
اصرار داشتم دستم را نگیرد ،رهایم کند ..
اما هربار که پرت میشدم باز مرا به بالا میکشید
باز برایم از زندگی میگفت ..
از بازگشت به زندگی ..
از آدماهایی که دست امید را گرفتند و بقا را ادامه دادند ، از زیبایی های زندگی ؛
اما او خود میدانست ،میدانست اینبار هرچه تلاش کند بی فایده است.
او دیر آمده بود ؛
بسیار دیر..
_مبهوت؛