مأوا
مدت هاست که جز قلمم پناهگاهی نمییابم ،
مدت هاست که برای فرار از طوفان خیالاتم به دفتر خیره میشوم تا شاید کلمه ای برای وصف احوالم بازگو کند ،
مدت هاست که میان کلمات دنبال کودکی هایم میگردم ،دنبال خودم ،دنبال شادی های بچگانه ام،دنبال حال خوبی که در حال حاضر هرچه تلاش میکنم نمییابم..
اما مدت هاست که دفترچهی کودکیهایم کنار طاقچه خاک میخورد ، دیگر توانی برای باز کردن آن دفترچه نمانده..
انگار سال ها با کودکی هایم فاصله دارم ، میخواهم به عقب برگردم اما آن زمان که پل ها را خراب میکردم این روزها را به خاطر نداشتم ،
این روز ها با آدم ها حرف میزنم ،اما از ژرفای وجود خواهان تنهایی هایم هستم،با آنها میخندم اما نمیدانم هم زمان درد قلب را چه چاره کنم ..
انگار به لطف روزگار بازیگری را هم آموختم؛
بازیگر فیلمی که زندگیم را پرده پرده برایم نمایش میدهد و کارگردانش گذشته ایست که حال و آینده ام را به بازی گرفته؛
عشق بود که فیلم را آغاز کرد اما ،
حال نمیدانم پایانش چگونه رقم خواهد خورد
نمیدانم پایانش باز است یا بسته ،
نمیدانم پایان خوشی دارد یا نه،
نمیدانم نقش اصلی این داستان زنده میماند یا نه،
هرچند مرگ اورا تهدید نمیکرد ، اما انگار نقش اصلی داستان ماه ها بود که مانند مردگان زندگی را به پایان رسانده بود
او خود زیستن را به پایان رسانده بود اما در تلاش بود که زندگی کردن را به دیگران بیاموزد
در تلاش بود که مانع از مرگ اطرافیانش شود
در تلاش بود...
برای دوست داشتن؛
برای دوست داشته شدن ؛
برای فراموشی؛
برای کمک ؛
برای عشق؛
و برای او . .
-مبهوت؛