مادره دیگه،تو حرم حضرت رقیه سپردت به خود خانوم..
ولی امشب یکی دیگه تو روضه خانوم رقیه دوباره قسمش داد که سالم نگهت داره..
بار سوم بود که به پشت در میرسیدم دستگیره در را در دست میفرشدم،اما باز منصرف میشدم ،مثل دفعات قبل دستگیره را رها کردم و عقب عقب بازگشتم
هر چه فکر میکردم نمیتوانستم این همه خاطره را پشت این در بگذارم و بروم ،نمی توانم بدون آنها زندگی کنم ،بدون خاطراتت خواب به چشمانم نمیآمد:)
باز هم به کنج اتاق پناه بردم و خود را بغل کردم ،سر به زانو گذاشتم و دوباره به رفتن فکر کردم ..
به خاطراتی که باید پشت این در میگذاشتم و میرفتم ،ساعت ها با خود فکر کردم و باز تصمیم به رفتن گرفتم ،اشک هایم را با آستین پاک کردم و بلند شدم ،به در که رسیدم باز تردید همه وجودم را فرا گرفت.
اما دیگر فرصت فکر کردن نداشتم،تا الان هم زمان زیادی را از دست داده بودم،باید تصمیم میگرفتم ؛
چشمانم را بستم که به صدای عقل و قلبم باهم گوش کنم ،اما فقط صدای قلبم را شنیدم انگار عقل و منطقم گوشه ای ایستاده بودند و فقط با لبخند نگاهم میکردند .
من هنوز با آن خاطرات زندگی میکردم ، هنوز شب ها را با خاطرات او صبح میکردم،
چگونه آن خاطرات را رها میکردم ...
اینبار در اتاق را باز کردم ، از اتاق خارج شدم ، اما با همهی خاطرات آن سال ها ..
نشد، یعنی نتوانستم؛
تلاش کردم که زندگی جدیدی را شروع کنم اما من گذشته را بیشتر از آیندهی بی او دوست داشتم
حتی اگر ،فقط با خاطراتش زندگی میکردم..
-مبــهــوتــــ؛