بار سوم بود که به پشت در میرسیدم دستگیره در را در دست میفرشدم،اما باز منصرف میشدم ،مثل دفعات قبل دستگیره را رها کردم و عقب عقب بازگشتم
هر چه فکر میکردم نمیتوانستم این همه خاطره را پشت این در بگذارم و بروم ،نمی توانم بدون آنها زندگی کنم ،بدون خاطراتت خواب به چشمانم نمیآمد:)
باز هم به کنج اتاق پناه بردم و خود را بغل کردم ،سر به زانو گذاشتم و دوباره به رفتن فکر کردم ..
به خاطراتی که باید پشت این در میگذاشتم و میرفتم ،ساعت ها با خود فکر کردم و باز تصمیم به رفتن گرفتم ،اشک هایم را با آستین پاک کردم و بلند شدم ،به در که رسیدم باز تردید همه وجودم را فرا گرفت.
اما دیگر فرصت فکر کردن نداشتم،تا الان هم زمان زیادی را از دست داده بودم،باید تصمیم میگرفتم ؛
چشمانم را بستم که به صدای عقل و قلبم باهم گوش کنم ،اما فقط صدای قلبم را شنیدم انگار عقل و منطقم گوشه ای ایستاده بودند و فقط با لبخند نگاهم میکردند .
من هنوز با آن خاطرات زندگی میکردم ، هنوز شب ها را با خاطرات او صبح میکردم،
چگونه آن خاطرات را رها میکردم ...
اینبار در اتاق را باز کردم ، از اتاق خارج شدم ، اما با همهی خاطرات آن سال ها ..
نشد، یعنی نتوانستم؛
تلاش کردم که زندگی جدیدی را شروع کنم اما من گذشته را بیشتر از آیندهی بی او دوست داشتم
حتی اگر ،فقط با خاطراتش زندگی میکردم..
-مبــهــوتــــ؛
حسین افشارenc_17415461931590571866430.mp3
زمان:
حجم:
1.3M
اومدم بگم بگیری دستمو،
یادم اومد تو خودت دست نداری؛
هدایت شده از «خانومِ اَسرین»
بغلم کن حسین.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
میشود دستم را بگیری بابا حسین ؟!..
به قلم و صدایِ: اَسرین 🤍
مأوا
عباس است دیگر ، ضامن قلبهای شکسته ؛ 🖋به قلمِ :مبهوت 🎙صدای ِ روح نوازِ: اَسرین
قول میدم اگه منو ببرید حرم عمو عباس خوب شم:)
عید شده بود ، بزرگتر ها بچه ها را در آغوش گرفتند و برای هرکدام آرزوی خوشبختی کردند ،مادر بزرگ ها عیدی ها را از لای قرآن در میآوردند و به بچه ها عیدی میدادند .
گوشهای نشسته بودم و مثل هر سال منتظر سخنرانی آقا و اسم جدید سال بودم
با مقداری تاخیر تصویر آقا به روی تلویزیون نمایش داده شد ،با ذوق پدر را صدا زدم و صدای تلویزیون را زیاد کردم:)
ده دقیقه ای میشد که مقام معظم رهبری درحال سخنرانی و تبریک بودند
عیدی که گذشت مصادف با شهادت امام علی علیه السلام و شب های قدر بود:)
از همان اول سال یک علی از دست دادیم..
اما فکرش را نمیکردم قرار است در سال ۱۴۰۴ دو علی با هم از دست دهیم ..
در میانه های سال بود که آشوبی کشورمان را فرا گرفت و فرماندهانی دلیر را از دست دادیم
اما باز دلخوش بودیم به اصلی ترین فرمانده،
فرماندهی کل قوا و پدر ایران
گذشتیم ، با او گذشتیم؛
از دونه دونه مشکلات جامعه عبور کردیم
تا به اسفند ماه رسیدیم...
شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ ..!
شنبه ای که آغاز هفته بود اما با شروعش آغاز مارا تمام کرد ..
شنبه ای که با شروعش نفسهای مارا به پایان رساند
شنبه ای که از آن روز به بعد ورد زبان مردم شده بود رهبر شهیدم:)
اما حالا که در حال نوشتنم ، کمتر از یک ساعت به پایان سال مانده است ..
سالی که از ما دو علی گرفت
سالی که هفت سین ما یک سین کم دارد
و آن هم سید علی خامنهای ایست ...
نمیدانم شروع این سال چگونه خواهد بود ..
نمیدانم بدون این سین قرار است سال چگونه رقم بخورد
نمیدانم با چه امیدی به تلویزیون خیره بمانم
به امید آمدن آقایم ؟ یا به امید دیدن لبخند دوباره اش ..
اما دیگر امکان نداشت ..
او رفته بود ، او دیگر خسته بود ، باید میرفت؛
او رفت اما سالمان را با او تحویل میکنیم
او رفت اما ما هنوز نماز های عید فطر را به یاد او میخوانیم
او رفت اما ما هنوز زیر بیرق ابلفضلیم
او رفت و مارا تنها گذاشت:)
او رفت ..
رفت و جان ما را با خود برد..
[دلنوشته]
- مبهوت؛
کمتر از یک ساعت به تحویل سال مانده بود
طبق رسم هر ساله باید منتظر سخنرانی آقا میماندیم..
اما ،اما هفت سین ما سید علی را کم داشت
اما عید امسال خبری از سخنرانی و تبریک رهبری نبود ..
خبری از لبخند امید بخش نبود
خبری از امید به آینده نبود
در واقع ..
خبری از آقایمان هم نبود
او رفته بود ...
او در ۹ اسفند ۱۴۰۴ کوله بار سفر خود را بسته بود
اما نمیدانم ،نمیدانم چرا اینگونه سفر کرد و رفت
بدون تبریک نوروزی ؟
بدون نماز عید فطر در مصلی ؟
پس تکلیف روضه های بیت چه میشود ؟
پس سال بدون آقا را چه کسی تبریک بگوید ؟
پس با کدام ذوق خیره به تلویزیون بمانم ؟
اسم سال را چه ...
آقا جانم
میدانم خسته بودی
میدانم رنج ها کشیدی
اما مگر نمیدانستی امید ما به لبخند شماست
مگر نمیدانستی همهی امید ما شمایید ؛
بی ما رفتی..
پس نماز در مسجد قدس چه میشود
پس تکلیف دیدار های خصوصیات چه میشود ..
حالا که رفته ای ،بی ماهم رفته ای
اما میشود مارا فراموش نکنی ؟!
مارا فراموش نکن
همانگونه که مارا ندیدی اما دوست داشتی..
دوستت داریم به اندازه تمام اشکهای آسمان؛
-مبهوت؛