_سمفونی زندگی
عکسایی که ایجا میذارم رندوم ترین ترکیب ممکنه
مثلا ارتباط پیتزای آبپز و عکاسی از درختا رو خودمم نمیتونم تشخیص بدم.
دو نفرم دیدم داشتن هنگ درام و گیتار میزدن نشستم بهشون گوش دادم.موسیقی های خیابونی خیلی مسیر رو قشنگ میکنن.
پس از گذر از یک روز دشوار بر صندلی تکیه میزنم و می اندیشم.باز هم این تن رنجور خسته است.به راستی که آدمی رنجور و حساس است، ورنه که دگر نامش این نبود.استراحت و طعامش می دهی ، همدم و غمخوارش میدهی ،مال و اولادش میدهی و در نهایت در لحظه ای نابود می شود و اثری از آنکه روزی در این دنیا میزیسته است، از او باقی نمیماند.موجودی که بر صندلی آرام گرفته و خموش می اندیشد کیست؟تنی رنجور که روزی از میان می رود، یا وجودی از وجود های هستی که خالق او را بر ماده دمیده است؟اگر حقیقت این باشد که انسان مادی ای پر جلال و پر طمطراق با زیستی کوتاه و مرگی زود هنگام است،پس این است زندگی؟بیاید و مدتی در مهمانخانه جهان سکنه برگزیند وچندی بعد به هیچ مبدل شود؟
یا شاید که خداوند روزی او را خلق کرد و از مهر خود بر او دمید تا روزی پس از برکندن از جسم و ماده به سوی پروردگارش بازگردد.
شاید که واقعیت هیچ کدام نباشد و انسان هیچ و همه چیز باشد. مادی و فانی ای که روزی مرگ را خواهد چشید و نیز هم روحی باشد که پس از نیستی در این بُعد از جهان، از اسارت رهایی یابد و این بار ابدیت را آغاز کند.
حال که یکی از انسان های هستی بر کنج اتاقی بر تکه چوبی تکیه زده است می اندیشد،کیست؟من است یا من و من؟