مَن دَر این گوشه که اَز دنیا بیرون است ؛
آفتابی به سَرَم نیست .
از بهآران خَبَرَم نیست .
ره چنآن بسته که پرواز نِگَه ،
در همین یِک قدمی میماند .
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست ...
نفسم میگیرد .
آنچه میبینم دیوار است .
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است ،
که چو بَر میکِشَم از سینه نَفَس
نَفَسم را بَر میگردانَد .
باد رَنگینی در خآطرِمن
گِریه می انگیزد
ارغَوانم انجاست
ارغَوانم تنهاست
ارغوانم...دارد میگرید !
ارغوانِ خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غُلُغله میآغازند ،
جآن گُل رنگِ مرا
بر سر دست بگیر …
که زمین هر سال از خونّ پرستوها رنگین است ؟
وین چنین بر جِگرِ سوختگان
دآغ بر دآغ میافزاید؟