میگفت :
و صبحِ جمعه ی تلخ که دخترم بیدار میشه با خبرِ دوباره یتیم شدنش...
اول از همه میره میشینه کنار کیفش ،
شروع میکنه به بلند بلند گریه کردن ...
قول گرفته بود اول مهر که همه بچه ها با بابا هاشون میان دست تو دستِ حاجی بره مدرسه :)))))))))
مسحور🇵🇸
#جان_فدا
دلتنگی زمانُ مکانُ جَبرِ جغرافیایی چمیدونه حاجی .
یهو میاد یَقَتو میچسبه و بیخیال نمیشه !
اونجاس که با فکرایِ کشنده ذره ذره زجرکشت میکنه .