#جزئیات
مدتی پیش جشنوارهای بود میان عدهای در زمینهی ایدهپردازی در حوزهی آموزش و پرورش. "من" هم به عنوان منتور حضور داشتم. برنامه این بود که به شرکتکنندگان سر بزنم برای کمک کردن درحد توان. در همین سر زدنها، یکی از شرکتکنندگان بعد ارائه ایده و طرحش گفت: فلانی لطفا من را بگذارید توی لیست برندگان! من خیلی به رزومهی این جایزه نیاز دارم.
درحالیکه احتمالا لبخند مضحکی به لب داشتم گفتم: من کارهای نیستم! جوایز را داورهای جشنواره میپردازند. اما...
ناگهان حرف توی دهانم خشکید! میخواستم بگویم: اما اگر کارهای بودم حتما به تو جایزه میدادم. ولی نگفتم. نگفتم چون نمیدانستم چرا باید میگفتم. واقعا ایدهاش درحد برتر شدن و جایزه بردن نبود. میشد با آن جملهی کذایی، دلگرمی داد ولی قضیه به یک دلگرمی دادن خشک و خالی ختم نمیشد. آن جمله میتوانست صدجور پیام داشته باشد و هر صدجورش، بار سنگینی از مسئولیت میآفرید که نمیدانستم شانههای نحیف من امکان تحملش را داشت یا نه؟!
یکی از پیامهای آن جمله میتوانست این باشد: تو حتما لیاقت جایزه بردن را داری و اگر به تو جایزه ندهند یعنی در حقت ظلم کردهاند! من اگر بودم حق تو را مراعات میکردم و به تو جایزه میدادم.
اما آیا واقعا ایدهی طرف اینگونه بود؟ در خور بُردن جایزه؟ اگر نه، پس چرا باید به انگیزهی دلگرمی دادن، در او توهمی را بار میگذاشتم که نتیجهش بشود دهانسوز بودن آش ایدهاش و البته خورده شدن حقش توسط هیئت داوران؟!
ساده است و ساده نیست!
بعدها ذهنم جلوتر هم رفت. مثلا بهجای همین "من" منتور در یک جشنوارهی محدود، میشود گذاشت "نمایندهی مجلس"!
همیشه مردم از نماینده خود تقاضاهایی دارند. ولی گاه درخواستهایی کاملا غیرمنطقی و نشدنی. آنجاها همین "من" دلش میخواهد بگوید: من کارهای نیستم! این چیزها دست دولت است و کارگزارانش(بهویژه اگر دولت، رقیب سیاسی و جناحی "من" باشد)! ولی اگر دست من بود حتما انجام میدادم!
آیا واقعا انجام میدادم یک کار غیرمنطقی و نشدنی را؟ چرا گاهی غیرمسئولانه حرف میزنیم؟ چرا فکر میکنیم طلبکار کردن برخی از مردم به نیت دلگرمی دادن یا با انگیزهی خوب جازدن خود، مسئولیت نمیآفریند؟ تفت دادن توهمها در ساحت اجتماع، آش نفرت و خشمی میپزد که...
بگذریم!
القصه که بسیاری چیزها ساده هستند و ساده نیستند. جزئیات..جزئیات..جزئیات! شخصیت ما را جزئیات میپردازد؛ همین تصمیمهای ظاهرا ساده و جزئی دربارهی گفتن چیزهای ظاهرا ساده و جزئی! چقدر هم فراوانند.
#سید_میثم
@Masihane
🔰خدای اثباتشدنی یا خدای دوستداشتنی؟!
"چنانکه گفت هارونالرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت، و از مشرق تا مغرب قصه عشق او را عاشقان آینه خود ساختهاند!
خرج بسیار کردند و حیله بسیار، و لیلی را بیاوردند. به خلوت درآمد خلیفه شبانگاه، شمع ها برافروخته، در او نظر میکرد ساعتی، و ساعتی سر پیش میانداخت. با خود گفت که در سخنش درآرم، باشد به واسطه سخن در رویِ او آن چیز ظاهرتر شود. رو به لیلی کرد و گفت: لیلی تویی؟
گفت: بلی، لیلی منم؛ اما مجنون تو نیستی! آن چشم که در سَر مجنون است در سر تو نیست. مرا به نظر مجنون نگر. محبوب را به نظر مُحب نگرند که یُحِبّهُم. خلل از این است که خدا را به نظر محبت نمینگرند، به نظر عِلم مینگرند، و به نظر معرفت، و نظر فلسفه! نظر محبت کار دیگرست." (مقالات شمس - تصحیح محمدعلی موحد)
یکی از آسیبهای جدی در جامعهی ما پیرامون خداشناسی این بوده و هست که عالمان همواره کوشیدهاند تا خدا را به افراد جامعه اثبات کنند. آن هم از طرق مختلف علمی و فلسفی. حتی اگر در این وادی توفیقی هم حاصل شود، نتیجه آنکه مردم میگویند: باشد! پذیرفتیم خدا هست!
آیا این خدا از روی رغبت اطاعت هم میشود؟
درحالیکه خدای دوستداشتنی (نه صرفا خدای اثباتشدنی) که همان "اله" در قرآن است، حتما بیشتر مورد اطاعت قرار خواهد گرفت! لذا باید پرسید ساختارهای متولی امور دین، چه اندازه در تبیین وجوه دوستداشتنی خدا همت کردهاند؟
به تجربه میگویم که خدای دوستداشتنی را نمیتوان از لابهلای سطور کتب عقلی و فلسفی یافت. خدای دوستداشتنی و محبوب را در آیههای قرآن و نجواهای اولیاء بهتر میتوان سراغ گرفت.
#سید_میثم
#قرآن #رمضان
@Masihane
مَفْشُو| سیدمیثم میرتاجالدینی
🔰خدای اثباتشدنی یا خدای دوستداشتنی؟! "چنانکه گفت هارونالرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش
عطف به این نقل و گفته👆
رهبر انقلاب در راستای همین آسیبشناسی و دغدغه، در مقدمهی طرح کلی میگوید: قرآن در بیشترین موارد، سهمی در روشنگری و راهگشایی نیافته و به جای آن، دقتها و تعمقات شبهعقلی یا روایات و منقولات ظنی -و گاه با اعتباری بیشتر- میداندار و مسئول شناخته شده و بالنتیجه، تفکرات اعتقادی جدا از قرآن و بیاعتناء به آن، نشو و نما یافته و شکل گرفته است.
#قرآن #خدای_دوست_داشتنی
@Masihane
مَفْشُو| سیدمیثم میرتاجالدینی
🔰خدای اثباتشدنی یا خدای دوستداشتنی؟! "چنانکه گفت هارونالرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش
همچنین در همین راستا این گزارهی شفیعی کدکنی قابل تأمل است:
قلمروِ دین و عرفان قلمرو اثبات و نفی نیست بلکه قلمرو «اقناع» است.
اگر تجربهٔ دینی قلمروِ اثبات علمی و منطقی بود با این وسایل ارتباط جمعی که بشر امروز در اختیار دارد میشد که تمامی مردم کرهٔ زمین در یک روز یا در یک ساعت، همه، مسلمان یا مسیحی یا یهودی یا زردشتی یا بودایی یا ... شوند؛ همانگونه که تمام مردم کرهٔ زمین که مقدّمات علم هندسه را آموختهاند، مجموع زوایای مثلث را صد و هشتاد درجه میدانند، نه کم و نه زیاد.
از آنجا که تجربۀ عرفانی همسایهٔ دیوار به دیوار تجربهٔ دینی است و از آن انفکاک ندارد، همین حکم را دربارهٔ تجربهٔ عرفانی نیز میتوان صادر کرد. اگر گزارههای دینی یا عرفانی ما را اقناع کرد، ما آن را میپذیریم و اگر اقناع نکرد تمام دلایل فلسفی و ریاضی و منطقی را هم که اقامه کنید ما اقناع نمیشویم و اگر اقناع شدیم هیچ برهان منطقی و ریاضی نمیتواند این حالتِ اقناعشدگی را از ما بگیرد.
به زبان سادهتر میتوان گفت:
قلمروِ دین و در کنار آن قلمروِ عرفان، عرصهٔ اقناع است، نه قلمرو «نفی و اثبات».
همانگونه که اگر از یک قطعهٔ موسیقی خوشمان آمد، تمام دنیا هم که جمع شوند و ما را به خلاف آن دعوت کنند ما همچنان از آن قطعهٔ موسیقی خوشمان میآید و اگر خوشمان نیامد، تمام براهین ریاضی و منطقی را هم که اقامه کنند ما از عقیدهٔ خود برنمیگردیم و باز هم از آن قطعهٔ موسیقی خوشمان نمیآید.
📚 مقدمهٔ تذکرة الاولیاء به تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی
🔺خدای خوشآمدنی و خدای دوستداشتنی را کاش کسی نشان میداد!
@Masihane
فرمایش یکی از استادان [برادر بزرگ و عزیزم] در ادامهی پستهای اخیر کانال:
"... و افعال برآمده از امیال است نه اندیشهها؛ و حضرت عقل، قدرت اداره امیال است نه وسیله روبراه کردن اندیشهها!"
لالی عمومی
سیدعلی-پسرم- گهگاه خودش را به خواب میزند. طبق یک قرار نانوشته در اینطور مواقع من باید همه تلاشم را بکنم برای شکستن مقاومت او. اگر پِقی بزند زیر خنده، بازی تمام شده و من برندهام! مشخص است که در این بازی، گاهی من میبرم و گاهی سیدعلی.
اما آن وقتهایی که تصمیم قطعی به بُردن دارم، میروم سراغ نقطه ضعفش. حرفهایی میزنم که مطمئنم در برابرشان تاب مقاومت ندارد. حرفهایی که واکنش به آن حتمی است..میخندد و دستش رو میشود.
گاهی جامعه- به هر دلیلی- تصمیم میگیرد خودش را به خواب بزند. یعنی اراده میکند به خوابیدن یا نمایاندن خواب؛ نه آنکه بخوابد و بیاراده شود.
اینجاست که یک پرسش دامنگیر من میشود: برای شکستن این خوابِ تصنعیِ جامعه، چه باید کرد و چه میشود کرد؟!
جامعه روی چه چیزی حساس است که بابت آن حاضر میشود از خیرِ کیف و کوک خوابِ «جهان مصرفی» بگذرد؟
اسرائیل دوباره کودککشی را آغاز کرده. آمریکا هم در یمن آتشی افروخته به امید آنکه زبانهاش برسد به ایران و اگر نه، دستکم دودش برود در چشم ایرانی!
رسانههای بازتاب دهندهی این جنایات تصاویری بس دردناک منتشر میکنند. ولی بخشی از جامعه در برابر جنایتهای پدیدار بر صحنهی دنیا، خودشان را زدهاند به خوابِ «به ما چه؟».
وقتی #خون، بیداری نمیآورد و #کلمه ، کاری از پیش نمیبرد، چه میتوان کرد؟
ارادهی بر خواب (نه بیارادگی در خواب) را چطور میتوان شکست؟ آیا روی بنیادیترین عنصر انسانیت، یعنی عزتنفس و کرامت بشری میتوان حساب باز کرد؟
گویی نه دانشهای مرتبط با انسان و مذهب حرفی بلدند و نه دانشمندان این حوزهها! یک لالی عمومی و یک گنگی فراگیر! اُفّ..
اینها به چه درد میخورند؟ ما به چه کار میآییم؟
#سید_میثم
#مقاومت #غزه #یمن
@Masihane
بیگانه | چندسطری پیرامون "فلانی از اولش مشکل داشت"
آلبرکامو رمانی دارد به اسم "بیگانه". لو دادن داستانش کار خوبی نیست ولی بهنظرم از یک جهت، مخلص کلامش یعنی: "همه چیز معمولی است (یا خیلی چیزها زیاد غیر معمولی نیست) تا زمانی که حادثه رخ دهد!
حالا این یعنی چه؟
سالها قبل رفیقی داشتم که معمولا آخر هفتهها، خسته از درس و خُردهکارها، مینشستیم پای پیاس و دیدنِ فیلم. در همان حین که گاهی از شب تا اذان صبح طول میکشید، خیلی باهم حرف میزدیم و خیلی حرفها را به هم میزدیم. هیچکدام از آن حرفها هم غیرمعمولی نبود. تا اینکه درگیریها زیاد شد و رفتوآمد کم و ناگزیر رفاقت کمرنگتر.
بعد هم ازدواج کرد!
مدت طولانی از هم بیخبر بودیم تا اینکه یک روز خبر رسید همسرش را کشته.
همیناندازه ناگهانی و شوکآور!
بله.. حادثه رخ داده بود و حالا بسیاری از آن حرفها میتوانست شاهدی باشد برای من و گوشهای آمادهی شنیدن که: آره! فلانی از اول هم رفتارهای غیر معمول داشت و حرفهای عجیب میزد!
یا مثلا گاهی پیش چشم همه، به فکر فرو روم و یک گذشتهی پر از خاطره و جزئیات را شخم بزنم و کِرمهایی بجورم که واقعا کِرم نبودند. بعد با آبوتاب تعریف کنم و کنجکاویها را اشباع!
گویی این خاصیت روزهای پساحادثه است. بعد هر حادثه، جزئیاتی که قبلا خیلی معمولی جلوه میکرد، تبدیل میشوند به نشانههایی برای یافتن سرنخهای شخصیتی و طبعا بعدش هم توجیهی میشوند برای چسباندن انگ!
گاهی به خودم فکر میکنم.. به بسیاری از حرفهایی که توی وضعیت سیاسیاجتماعی فعلی معمولی است. به کارهایی که در شرایط عادی، هرگز شائبه ندارند. اما وای از روزی که حادثه رخ بدهد که البته برای همه در بستر دنیا رخ میدهد. مثلا به اتهامی واهی دستگیر یا بابت جرمی واقعی مچم را بگیرند. آنوقت همین جزئیات معمولی که توی ذهن خیلیها کاشتهام میشود پرونده و شواهدی ریسهوار برای کشف نتیجههای دلخواه! حتی بدبینی نسبت به همهی آنچه که گفتم و نوشتم و...
در نهایت هم میشوم بیگانه!
خدایا خودمان را میسپاریم در امان خودت!
۴فروردین سال۴: ۴/۱/۴
#سید_میثم
@Masihane
🔰 مومن نه «فتان» نه «مفتون»
طلافروشها برای جدا کردن ناخالصی طلا، آن را وارد کوره و آتش میکنند. عرب به این کار میگوید: «فتنه»!
«فتنه» ترکیب فعل و غایت است. به زبان سادهتر ترکیب کار و هدف است. وارد کردن طلا به کورهی آتش(کار) برای جداسازی خالص از ناخالص (هدف).
از سویی «بلاء» را گفتهاند «آزمایش». شاید بتوان گفت شیوهی آزمایش و هدف آزمایش «فتنه» است. خدا در قرآن آورده: وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً (35/ انبياء). ما شما را میآزماییم با شرّ و خیر و شکل این آزمودن «فتنه» است. یعنی فرد وارد آتش میشود به هدف جدایی ناخالصی از خالصی: لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ (37/ انفال).
همچنین باید دانست که بلاء یا جنبه مادی دارد مثل آنکه گرفتاری برای فرد از حیث سلامتی، اموال، فرزندان و... پدید میآید؛ یا دارای جنبه معنوی است مثل آنکه بحرانی برای عدالت و آزادی و ارزشها و هنجارها رخ میدهد.
جنبهی اول در بستر دنیا، برای همگان پیش میآید؛ برای هرکسی با هر اعتقاد و باور و عملکردی. امیرالمومنین درباره دنیا فرمود: دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ. دار دنیا با بلاء پیچیده شده است.
ناگفته نماند که اینجا «ایمان» ابزار برون رفت است.
جنبهی دوم اما برای مومنان و خواستاران آن ارزشهای معنوی پدید میآید: أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ (عنکبوت/ 2) آیا مردم میپندارند با گفتن «ایمان آوردیم» رها میشوند و مورد «فتنه» قرار نمیگیرند؟
اینجا «ایمان» خودش در محک آزمایش است.
برخی گمان میکنند با استعفاء دادن از آرمانها و ارزشها، میشود باز هم مومن ماند و به جای مقاومت در برابر دشمنانِ «آزادی و عدالت»، صرفا مقابل گرفتاریهای مادی و شخصی صبوری کرد و عاقبت به مراحل والای انسانی و ایمانی هم رسید. غافل از آنکه استعفای از آرمان، استعفای از ایمان است و شگرف آنکه بدون ایمان، در برابر بلاهای مادی و شخصی هم نمیتوان دوام آورد.
ما شاهدیم انسانهایی در #غزه، اگر از پس کشته شدن عزیزان و از دست رفتن مال و... برآمدهاند، چون از آرمانها هنوز استعفاء نداده و از ایمان تهی نگشتهاند. رابطه و نسبت میان این جنبهها را باید کشف کرد و نمایان ساخت.
و اما شیطان [جنّی و انسی]. در لحظات ابتلاء فوری سروکلهاش پیدا میشود و بابت پایبندی به آرمانها، وعدهی فقر میدهد: الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ. یعنی میگوید اگر تو فقیری و هیچ نداری و فرزند و مال و مسکن را از دست دادهای، چون به آرمانها پایبندی. از آرمانها دست بکش و به آرزوهایت برس. از اراده خالی شو و از امیال لبریز باش.
اینگونه است که شیطان پس از وعدهی فقر؛ امر به فحشاء میکند، امر به بدی و زشتی آشکار: وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ. بدا به حال ما اگر مفتون او شویم. چون با دست کشیدن از آرمان و بیرون رفتن از دایرهی ایمان، بلاء هرگز متوقف نمیشود. بلاء میرسد و در مینوردد که دنیا محفوف و پیچیدهی با بلاءست.
برگردم به اصل سخن. «فتنه» ورود به آتش برای جداسازی همین خالصیها و ناخالصیهاست. برای تشخیص آنها که در ادعای ایمان خود صادقند از آنها که ادعای دروغ دارند: وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ۖ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ.
ولی باید درنظر داشت که این فتنه و ورود به آتش، کار خداست. نشاید که از ما سر بزند و فتنهگر شویم. مومن نه «فتان» است و نه «مفتون».
#سید_میثم
#رمضان
@Masihane
لطفا اگه در این شب و سحر ماه مبارک دستی به دعا بلند کردید، یادی کنید از ما..
به دعای شما امشب محتاجم!
۹ فروردین سال ۴
🔰 معیار نترسی
رهبر انقلاب:
سنگرهايى بودند كه من دو سه موردش را براى شما میشمرم. يكى ترس بود، سنگر ترس؛ ترس از قدرتها. در كشور كارى كرده بودند كه ترس از قدرت آمريكا بر همهى دلها حاكم بود؛ عرض كرديم كه در اين دهههاى آخر از آمريكا، قبلش هم ترس از انگليس؛ هر حادثهاى در كشور اتّفاق مىافتاد میگفتند كار انگليسها است؛ يعنى انگليسها را قدرت مطلق میدانستند. اين ترس، مخصوص مردم نبود؛ خود سردمداران رژيم هم میترسيدند از آمريكا. انقلاب اسلامى آمد و اين سنگر ترس را منهدم كرد.
۱۳۹۵/۰۱/۰۱
اگر در پی ارزیابی #جمهوری_اسلامی باشیم یکی از معیارهای سنجش موفقیت یا عدم موفقیت در حوزهی "شخصیت ملی مردم" همین "روحیه نترسی" است. آیا جمهوری اسلامی نترسی و به تعبیر یکی از علماء گستاخی انقلابی را تقویت کرده و توسعه داده یا ضیق کرده و به محاق برده است؟
قضاوت با شما!
#سید_میثم
۱۲ فروردین سال ۴
@Masihane
برای بار دوم تکههایی از فیلم "پرویزخان" رو دیدم. توی یک صحنه کریم باوی میافته به پای پرویز دهداری و با گریه میگه: پرویزخان شما خودت را فدای من کردی!
دهداری هم بهش تشر میزنه و بدین مضمون میگه: پسر! تو مگه کی هستی که من خودم رو فدات کنم؟
دهداری داشت از یک اصل یا اصولی دفاع میکرد و برای همونا هم داشت فدا میشد.
ولی آدما جور دیگری میفهمیدنش!
#سید_میثم
۱۳ فروردین سال ۴
@Masihane
زردی، سُکر نور آبی و سرخی تِلِنگ
زردی؛ آفتی که دامنگیر همهی بچههایم شد. علاجش هم آنطور که به ما گفتهاند، فتوتراپی است. بچه را لخت و عور با یک چشمبند و پوشک میگذاریم زیر نور آبی مخصوص. ۱۲ساعت از ۲۴ساعت. نتیجه: فعال شدن کبد برای تجزیه و دفع بیلیروبین. پیامد: بیحالی نوزاد. تا جایی که برای شیر خوراندن به طفل معصوم، باید به زور متوسل شویم. مثلا من با انگشتهای گنده، باید تلنگ بزنم کفپای نحیف بچه. دردش میگیرد. سرخ میشود. میرنجد و میرمد. ولی کو چارهای برای پراندن سُکر و مستی خوابی که هرلحظه نوزاد را بیحالتر میکند؟
انگار قاعدهی خیلی از تلنگهای روزگار و تلنگرهای حوادث همین است.
ما طفلان نوپایی که بار اولمان است به دنیا میآییم، دچار آفاتی میشویم و علاج را در سُکر نور آبی مخصوص میجوریم. سپس بیحالی مستولی میشود و دهان بسته، روزی نمیخورد.
یکی هم دلسوزانه در عالم تدبیر، در حد طاقت ما، تلنگ میزند کف پایمان. بلکه بپریم از خوابی که حتمی بیحالترمان میکند.
توان فهم اگر بود، به استقبال درد و تلنگر حوادث میرفتیم چون گاهی راه گشوده شدن دهان رزق و روزی ما از سرویس شدن دهانمان میگذرد.
#سید_میثم
۱۴فروردین سال ۴
@Masihane