بیگانه | چندسطری پیرامون "فلانی از اولش مشکل داشت"
آلبرکامو رمانی دارد به اسم "بیگانه". لو دادن داستانش کار خوبی نیست ولی بهنظرم از یک جهت، مخلص کلامش یعنی: "همه چیز معمولی است (یا خیلی چیزها زیاد غیر معمولی نیست) تا زمانی که حادثه رخ دهد!
حالا این یعنی چه؟
سالها قبل رفیقی داشتم که معمولا آخر هفتهها، خسته از درس و خُردهکارها، مینشستیم پای پیاس و دیدنِ فیلم. در همان حین که گاهی از شب تا اذان صبح طول میکشید، خیلی باهم حرف میزدیم و خیلی حرفها را به هم میزدیم. هیچکدام از آن حرفها هم غیرمعمولی نبود. تا اینکه درگیریها زیاد شد و رفتوآمد کم و ناگزیر رفاقت کمرنگتر.
بعد هم ازدواج کرد!
مدت طولانی از هم بیخبر بودیم تا اینکه یک روز خبر رسید همسرش را کشته.
همیناندازه ناگهانی و شوکآور!
بله.. حادثه رخ داده بود و حالا بسیاری از آن حرفها میتوانست شاهدی باشد برای من و گوشهای آمادهی شنیدن که: آره! فلانی از اول هم رفتارهای غیر معمول داشت و حرفهای عجیب میزد!
یا مثلا گاهی پیش چشم همه، به فکر فرو روم و یک گذشتهی پر از خاطره و جزئیات را شخم بزنم و کِرمهایی بجورم که واقعا کِرم نبودند. بعد با آبوتاب تعریف کنم و کنجکاویها را اشباع!
گویی این خاصیت روزهای پساحادثه است. بعد هر حادثه، جزئیاتی که قبلا خیلی معمولی جلوه میکرد، تبدیل میشوند به نشانههایی برای یافتن سرنخهای شخصیتی و طبعا بعدش هم توجیهی میشوند برای چسباندن انگ!
گاهی به خودم فکر میکنم.. به بسیاری از حرفهایی که توی وضعیت سیاسیاجتماعی فعلی معمولی است. به کارهایی که در شرایط عادی، هرگز شائبه ندارند. اما وای از روزی که حادثه رخ بدهد که البته برای همه در بستر دنیا رخ میدهد. مثلا به اتهامی واهی دستگیر یا بابت جرمی واقعی مچم را بگیرند. آنوقت همین جزئیات معمولی که توی ذهن خیلیها کاشتهام میشود پرونده و شواهدی ریسهوار برای کشف نتیجههای دلخواه! حتی بدبینی نسبت به همهی آنچه که گفتم و نوشتم و...
در نهایت هم میشوم بیگانه!
خدایا خودمان را میسپاریم در امان خودت!
۴فروردین سال۴: ۴/۱/۴
#سید_میثم
@Masihane
🔰 مومن نه «فتان» نه «مفتون»
طلافروشها برای جدا کردن ناخالصی طلا، آن را وارد کوره و آتش میکنند. عرب به این کار میگوید: «فتنه»!
«فتنه» ترکیب فعل و غایت است. به زبان سادهتر ترکیب کار و هدف است. وارد کردن طلا به کورهی آتش(کار) برای جداسازی خالص از ناخالص (هدف).
از سویی «بلاء» را گفتهاند «آزمایش». شاید بتوان گفت شیوهی آزمایش و هدف آزمایش «فتنه» است. خدا در قرآن آورده: وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً (35/ انبياء). ما شما را میآزماییم با شرّ و خیر و شکل این آزمودن «فتنه» است. یعنی فرد وارد آتش میشود به هدف جدایی ناخالصی از خالصی: لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ (37/ انفال).
همچنین باید دانست که بلاء یا جنبه مادی دارد مثل آنکه گرفتاری برای فرد از حیث سلامتی، اموال، فرزندان و... پدید میآید؛ یا دارای جنبه معنوی است مثل آنکه بحرانی برای عدالت و آزادی و ارزشها و هنجارها رخ میدهد.
جنبهی اول در بستر دنیا، برای همگان پیش میآید؛ برای هرکسی با هر اعتقاد و باور و عملکردی. امیرالمومنین درباره دنیا فرمود: دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ. دار دنیا با بلاء پیچیده شده است.
ناگفته نماند که اینجا «ایمان» ابزار برون رفت است.
جنبهی دوم اما برای مومنان و خواستاران آن ارزشهای معنوی پدید میآید: أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ (عنکبوت/ 2) آیا مردم میپندارند با گفتن «ایمان آوردیم» رها میشوند و مورد «فتنه» قرار نمیگیرند؟
اینجا «ایمان» خودش در محک آزمایش است.
برخی گمان میکنند با استعفاء دادن از آرمانها و ارزشها، میشود باز هم مومن ماند و به جای مقاومت در برابر دشمنانِ «آزادی و عدالت»، صرفا مقابل گرفتاریهای مادی و شخصی صبوری کرد و عاقبت به مراحل والای انسانی و ایمانی هم رسید. غافل از آنکه استعفای از آرمان، استعفای از ایمان است و شگرف آنکه بدون ایمان، در برابر بلاهای مادی و شخصی هم نمیتوان دوام آورد.
ما شاهدیم انسانهایی در #غزه، اگر از پس کشته شدن عزیزان و از دست رفتن مال و... برآمدهاند، چون از آرمانها هنوز استعفاء نداده و از ایمان تهی نگشتهاند. رابطه و نسبت میان این جنبهها را باید کشف کرد و نمایان ساخت.
و اما شیطان [جنّی و انسی]. در لحظات ابتلاء فوری سروکلهاش پیدا میشود و بابت پایبندی به آرمانها، وعدهی فقر میدهد: الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ. یعنی میگوید اگر تو فقیری و هیچ نداری و فرزند و مال و مسکن را از دست دادهای، چون به آرمانها پایبندی. از آرمانها دست بکش و به آرزوهایت برس. از اراده خالی شو و از امیال لبریز باش.
اینگونه است که شیطان پس از وعدهی فقر؛ امر به فحشاء میکند، امر به بدی و زشتی آشکار: وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ. بدا به حال ما اگر مفتون او شویم. چون با دست کشیدن از آرمان و بیرون رفتن از دایرهی ایمان، بلاء هرگز متوقف نمیشود. بلاء میرسد و در مینوردد که دنیا محفوف و پیچیدهی با بلاءست.
برگردم به اصل سخن. «فتنه» ورود به آتش برای جداسازی همین خالصیها و ناخالصیهاست. برای تشخیص آنها که در ادعای ایمان خود صادقند از آنها که ادعای دروغ دارند: وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ۖ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ.
ولی باید درنظر داشت که این فتنه و ورود به آتش، کار خداست. نشاید که از ما سر بزند و فتنهگر شویم. مومن نه «فتان» است و نه «مفتون».
#سید_میثم
#رمضان
@Masihane
لطفا اگه در این شب و سحر ماه مبارک دستی به دعا بلند کردید، یادی کنید از ما..
به دعای شما امشب محتاجم!
۹ فروردین سال ۴
🔰 معیار نترسی
رهبر انقلاب:
سنگرهايى بودند كه من دو سه موردش را براى شما میشمرم. يكى ترس بود، سنگر ترس؛ ترس از قدرتها. در كشور كارى كرده بودند كه ترس از قدرت آمريكا بر همهى دلها حاكم بود؛ عرض كرديم كه در اين دهههاى آخر از آمريكا، قبلش هم ترس از انگليس؛ هر حادثهاى در كشور اتّفاق مىافتاد میگفتند كار انگليسها است؛ يعنى انگليسها را قدرت مطلق میدانستند. اين ترس، مخصوص مردم نبود؛ خود سردمداران رژيم هم میترسيدند از آمريكا. انقلاب اسلامى آمد و اين سنگر ترس را منهدم كرد.
۱۳۹۵/۰۱/۰۱
اگر در پی ارزیابی #جمهوری_اسلامی باشیم یکی از معیارهای سنجش موفقیت یا عدم موفقیت در حوزهی "شخصیت ملی مردم" همین "روحیه نترسی" است. آیا جمهوری اسلامی نترسی و به تعبیر یکی از علماء گستاخی انقلابی را تقویت کرده و توسعه داده یا ضیق کرده و به محاق برده است؟
قضاوت با شما!
#سید_میثم
۱۲ فروردین سال ۴
@Masihane
برای بار دوم تکههایی از فیلم "پرویزخان" رو دیدم. توی یک صحنه کریم باوی میافته به پای پرویز دهداری و با گریه میگه: پرویزخان شما خودت را فدای من کردی!
دهداری هم بهش تشر میزنه و بدین مضمون میگه: پسر! تو مگه کی هستی که من خودم رو فدات کنم؟
دهداری داشت از یک اصل یا اصولی دفاع میکرد و برای همونا هم داشت فدا میشد.
ولی آدما جور دیگری میفهمیدنش!
#سید_میثم
۱۳ فروردین سال ۴
@Masihane
زردی، سُکر نور آبی و سرخی تِلِنگ
زردی؛ آفتی که دامنگیر همهی بچههایم شد. علاجش هم آنطور که به ما گفتهاند، فتوتراپی است. بچه را لخت و عور با یک چشمبند و پوشک میگذاریم زیر نور آبی مخصوص. ۱۲ساعت از ۲۴ساعت. نتیجه: فعال شدن کبد برای تجزیه و دفع بیلیروبین. پیامد: بیحالی نوزاد. تا جایی که برای شیر خوراندن به طفل معصوم، باید به زور متوسل شویم. مثلا من با انگشتهای گنده، باید تلنگ بزنم کفپای نحیف بچه. دردش میگیرد. سرخ میشود. میرنجد و میرمد. ولی کو چارهای برای پراندن سُکر و مستی خوابی که هرلحظه نوزاد را بیحالتر میکند؟
انگار قاعدهی خیلی از تلنگهای روزگار و تلنگرهای حوادث همین است.
ما طفلان نوپایی که بار اولمان است به دنیا میآییم، دچار آفاتی میشویم و علاج را در سُکر نور آبی مخصوص میجوریم. سپس بیحالی مستولی میشود و دهان بسته، روزی نمیخورد.
یکی هم دلسوزانه در عالم تدبیر، در حد طاقت ما، تلنگ میزند کف پایمان. بلکه بپریم از خوابی که حتمی بیحالترمان میکند.
توان فهم اگر بود، به استقبال درد و تلنگر حوادث میرفتیم چون گاهی راه گشوده شدن دهان رزق و روزی ما از سرویس شدن دهانمان میگذرد.
#سید_میثم
۱۴فروردین سال ۴
@Masihane
فاجر، فاسق، مُذنب، عاصی و...؛ ما همهی این کلمات را ترجمه میکنیم به گناهکار و خلاص. اما هرکدام بار معنایی خودش را به شانه میکشد. مثلا فاجر، یعنی کسی که به مرحله انفجار رسیده. آدمی زمانی آدم است که رَمهی فکر و خیال، اراده و امیال، سخن و افعال را در یک جهت هِی کند. وگرنه هر کدام از اینها سمتی را میگزیند و سویی را قصد میکند. سپس وجود آدمی، میشود چراگاه گلهای از همگسیخته و میشود مرتع روندگان و رمندگان به جهات متفاوت و متضاد. مثلا فکر به سویی، میل به سمتی، اراده به جهتی و غریزه به طرفی میرود. چنین آدمی عنان سرزمین وجودش را از کف داده. پس طبعا به مرز انفجار رسیده و یحتمل بتوان به او گفت: «فاجر».
راستش را بخواهید، فاجر بودن خودش عذاب است و در فجور بودن یعنی آغاز جهنم از دنیا!
#سید_میثم
15 فروردین سال 4
@Masihane
دو سه روز پیش بود. توی کلاس، داشتم درباره گلایهی تعدادی از دانشجویان نسبت به سایر دانشجوها حرف میزدم. مبنی بر اینکه «چرا چنین رخوت و بیتفاوتی در دانشجوهای پزشکی درباره مسائل سیاسی اجتماعی وجود دارد؟»
کمی حرف که رد و بدل شد، یکی از بچهها گفت: شاید دوستان ما ناامیدند از هر گونه تغییر و اصلاح و درستشدنی!! شاید خستهاند از دویدنها و نرسیدنها!!
من معمولا پذیرای خستگیها و دلزدگیها هستم ولی ذهنم نمیتوانست بفهمد چطور کسی که هنوز ندویده، خسته شده و چگونه کسی که تلاشی برای اصلاح نکرده، ناامید است؟!
همین را به زبان آوردم. همراه با یک حساب عوامانه و سرانگشتی که این دانشجویان خسته و ناامید، نهایت 19-20 ساله هستند. تمام دوران متوسطه را هم که متمرکز بر درس بوده و در بهترین حالت، نهایتا یک سال فرصت کنشگری در حوزه مسائل اجتماعی را داشتهاند. یکسالی که همه ما میدانیم به همین رخوت و بیتفاوتی گذشته.
پس حکایت این ناامیدی و خستگی، حکایت ندویدههای نرسیده است و حکایت نپوئیدههای نروئیده! اینها اصلا بیقرار نشدهاند که در نتیجهی بسیار جنبیدنها، به بنبست رسیده باشند و اکنون در این بیتفاوتی محافظهکارانه لانه گزیده باشند. اصلا گویی مُرده به دنیای حیات اجتماعی پا نهادهاند. پس «نا»یِ چه امیدی و «خسِ» چه تگی؟
باید راز این رخوت را در جای دیگری جستجو کرد! به بنبست رسیدن، بهانه است!
#سید_میثم
#دانشگاه #پزشکی #رخوت
@Masihane
چه اتفاقی در حال افتادن است؟
«تعویض حلقههای میانی»
دیرزمانی است که انتخابات ریاستجمهوری تمام شده. من هم علاقهای برای از قبر بیرون کشیدن مُردهدعواهای آن روزها را ندارم. از دوگانه «قالیبافی و جلیلیچی» تهوع میگیرم. اما انتخابات اخیر، بخش مهمی از «مسئولان همیشه در منصب» را به نتایجی حیاتی رساند. مثلا: «باید حلقههای میانی را تعویض کرد»!
برگردیم به روزهای برجامی! رهبرانقلاب صراحتا گفت: «به مذاکره خوشبین نیستم!» ولی دولت رفت برای مذاکره. بعدها که درخت برجام گلابی نداد، گفتند سیاست خارجه را نظام تعیین میکند نه دولت. پس کاسهکوزهها را بر سر دیوار کوتاه دولت نشکنید. رهبری هم صراحتا این را گفته بود: «سیاستخارجی در هیچ جای دنیا در وزارت خارجه تعیین نمیشود. سیاست خارجی در همه جای دنیا مربوط به مجامع بالادستی وزارت خارجه است» (12اردیبهشت 1400)
اینجا حلقههای میانی دست به کار شدند برای تفسیر. بالاخره باید توضیحی میآمد که مسئولیت مذاکره با آمریکا و «برجام به نتیجه نرسیده» با کیست؟ نظام یا دولت؟ رهبری یا روحانی؟ حتی باید بحث میشد که این دوگانهها چقدر واقعی هستند! این تفسیر کردنها هم مایه میخواست که عبارت بود از سه چیز: دانش سیاسی، آگاهی از اخبار [کمی پشت پرده]، بصیرت تحلیلی.
آگاهی از اخبار غیر رسمی که از درون محافل سیاسی خاصی میجوشید، هم سیم اتصال بود و هم اهرم فشار که نتیجهی آن کنترل حلقههای میانی و تزریق خواست محافل خصوصی به مجامع عمومی بود. «وصل به بالا بودن» هم ژستی بود کیفناک که حلقههای میانی از آن بهره میبردند. انگار دادوستدی دوسویه در جریان بود.
انتخابات اخیر کار را به تقابل همین حلقههای میانی با یکدیگر رساند و «مسئولان همیشه در منصب» احساس کردند کنترل خود را بر بخش مهمی از این افراد و تشکلها از دست دادهاند. اینجا بود که باید از «سیم اتصال و اهرم فشار» نهایت بهرهبرداری میشد. پس سیاستی پی گرفته شد که عبارت بود از: بردن تمام تصمیمهای حیاتی به حیاطخلوتها و سپس مبهم گذاشتن عرصه برای منفعل کردن نیروهای همیشه درصحنه.
اکنون که یک شنبهی ویژه را در پیش رو داریم و فضا مبهم مانده، حلقههای میانی غیرمتصل به اخبار، باید به حدس و گمان روی بیاورند. چون گمانهزنی کار پرریسکی است، بسیاری عصای احتیاط به دست میگیرند و این یعنی انفعال و سکوت. اگر هم ریسک گمانهزنی را به جان بخرند، با اشتباه از آب درآمدن تحلیلها، از این افراد اعتبارزدایی شده است. نتیجهی خالی شدن کوچهی سیاست عمومی چه با انفعال چه با اعتبارزدایی، بروز و ظهور رمّالان آگاه از اخبار پشت پرده محافل خاص است که مهمترین ویژگی آنها وفاداری درحد اعلی است. لذا حلقههای میانی خودبهخود تعویض میشوند.
20 فروردین سال 4
#سید_میثم
#مذاکره #حلقههای_میانی
@Masihane
تصمیم سخت
یکی از تصمیمهای مهم و سختی که امام خمینی در روزهای پایانی حیات خود گرفت، پذیرفتن قطعنامهی ۵۹۸ و پایان جنگ با عراق بود. آن هم درحالیکه موضع رسمی تا آن روزهای منتهی به پذیرفتن قطعنامه، در این شعار نمایان بود: "جنگ جنگ تا پیروزی".
این تصمیم سخت چیزی بود که فقط امام خمینی از پس آن برمیآمد. رهبر بعدی ایران- ولو خامنهای باشد با آن کاریزما و محبوبیت حداکثری- باز در گرفتن این تصمیم سخت، نمیتوانست با اقبال نیروهای رزمنده اعم از بسیجی و سپاهی مواجه شود. این کار فقط کار امام بود.
حالا یک روز از شنبهی مذاکرهی غیرمستقیم با آمریکا گذشته و ما با یک گزارش اجمالی از سیر مذاکره طرفیم و همین اندازه میدانیم بناست روی یک مبنا برای ادامهی مذاکرات توافق کنند و این یعنی باید شنبههای دیگری هم چشم به مسقط دوخت.
این تصمیم بر اصل مذاکره و بعد ادامهی روند مذاکراتی تصمیمی سخت بوده که قطعا فقط خامنهای به عنوان رهبر انقلاب از پس آن برمیآمد. آن هم در شرایطی که از تریبونهای رسمی گفته شده بود: "مذاکره با این دولت آمریکا، هوشمندانه، عاقلانه و شرافتمندانه نیست".
ما که دعاگوی طول عمر یافتن رهبر انقلابیم. اما این تصمیم سخت رهبری در اجازه دادن برای مذاکراتی که البته از سوی ایشان بیفایده قلمداد شده، چیزی بود که رهبر بعدی با هر میزان از کاریزما و محبوبیت از پس آن برنمیآمد و نمیتوانست هرگز حمایت قشر حزبالهی را جلب کند.
۲۴فروردین سال ۴
#سید_میثم
#مذاکره #مسقط
@Masihane
مزید: تمنای چیز بیشتر!
پنج تا سوال بود درباره «مرگ». بنا شد به سوالها فکر کنند و روی یک ورقه پاسخ خودشان را بنویسند. طرح سوالها به تناسب موضوع کلاس بود: «نسبت تمدن و مرگ» یا «مرگاندیشی و مرگآگاهی چه اثری بر گفتمانهای تمدنساز دارد؟»
یکی از دانشجوها در پاسخ به سوال «دوست داری چگونه بمیری؟» نوشته بود: «طوری که در یادها بمانم!». حالا من فرصتی یافته بودم برای طرح یک سوال جدید: «چرا ما دوست داریم در یادها بمانیم و نام ما در تاریخ ماندگار شود؟ وقتی که ما بمیریم دیگر نیستیم تا از این دستاورد و این جاودانگی نام لذت ببریم. پس چرا تمنای «ماندگاریِ در یادها» در ما وجود دارد؟»
خودم اقرار میکنم که سوال تقریبا سختی است. آدمی را از لابهلای مسلّماتی مثل «تلاش برای ماندگاری» بیرون میکشد و درنگی میدهد برای فکر کردن به فایده و نفع این دست تمناهای بشر! همین اندازه تأمل و همین مقدار تحملِ فلسفیدنهای پیشپا افتاده برای من ارزشمند است. آنقدری که حاضرم تمام فرصت کلاس برود ولی برخی ذهنها در تکاپوی یافتن باشد.
در پاسخ سوالم، حرفهای جورواجوری مطرح شد. پاسخهای دمدستی و ساده. تا اینکه یکی از دانشجوها حرف مهمی زد. گفت: «ذهن ما لذتهایی را لذت میشناسد که در بستر دنیا و زندگی دنیوی تجربه کرده باشیم. تصور ما از لذت همینی است که چشیدهایم. برای همین گمان میکنیم وقتی مُردیم و در دنیا نبودیم، باز همین چیزهاست که لذتبخش است. پس تمنای همینها را داریم.»
حرف مهمی بود. نه؟!
مفهوم کلی آن حرف از نگاه من، یعنی «عادت» برای آدمی حد میگذارد. نمیگذارد به فراتر از آن فکر کنیم. عادت یعنی انکار چیزهای بیشتر. خدا هم وقتی از بهشت میگوید، در مواردی از قالب همین لذتهای عادی استفاده میکند. ولی میگوید: «وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ». البته چیزهای بیشتری هم هست. فقط برای دیدن و برای خواستنش باید عادت را شکست. شکستن عادت یا همان خرق عادت، معجزه است. مثل خود مرگ، که شکستن است و ملتهایی که توان شکستن عادتها را دارند، معجزه میکنند. آنها تمنای چیز بیشتر را دارند: مزید!
#سید_میثم
@Masihane
نامادران ناشیرده
دیدهاید که مادرها، معمولا در یک خلوت اگر نگویم خفا، نوزادان خود را به آغوش میکشند و شیر میدهند؟
مادرها عموما برای این کار که جز از مهر برنمیآید، سروصدا راه نمیاندازند. به گوشهای میخزند و شیره وجود خود را در کام فرزند میریزند.
آدمهایی که در زندگی فرزندی دارند-خواه این فرزند یک اندیشه و فکر باشد یا یک دانش و بینش یا یک تلاش و عملیات- آرام و بیسروصدا و قراریافته به گوشهای میخزند برای پروراندن. سکوت میکنند تا طفل بیواهمه و در آرامش بنوشد.
آشوبها و بلواها و دادوقالها در هر پروژه فکری یا دانشی یا کاری، مال آنهاست که فرزندی برای شیر دادن ندارند. پس شلوغش میکنند و شلوغکاری میکنند. این جماعت را جدی نگیرید. ولو خیلی هم خوشذوق باشند، عقیماند. شاید مونتاژکارهای خوبی باشند ولی نه میآفرینند نه میپرورند.
#سید_میثم
@Masihane