eitaa logo
مَفْشُو| سیدمیثم میرتاج‌الدینی
2.3هزار دنبال‌کننده
174 عکس
50 ویدیو
45 فایل
مفشو= کیسه‌ی قند یا کیسه‌ی حاوی انواع گیاهان دارویی [به لهجه‌ی کرمانی] طلبه درس خارج| دکتری تاریخ فرهنگ و تمدن| مدرس دانشگاه ارتباط: @sayyed_meysam
مشاهده در ایتا
دانلود
⚜️ بسیج‌ دانشجویی‌ دانشگاه‌ امام‌ صادق علیه‌السلام برگزار می‌کند: 💠 درنگ دیرند 🔹 مرگ واقعیت! 🔹بررسی سریال معاویه با نگاه تاریخی هویتی صدر اسلام چگونه روایت در خدمت هویت نوین معاویه قرار می‌گیرد 👤 با حضور سید میثم میرتاج‌الدینی، مدرس تاریخ و تمدن 📆 زمان: شنبه | ۶ اردیبهشت، ساعت ۲۰ 🏢 مکان: میقات شهید آوینی ⭕️ امکان حضور برای برادران خارج دانشگاه فراهم است. جهت هماهنگی به آیدی @sobhanAmini83 در پیامرسان بله پیام بدهید. ______________________ 🇮🇷 بسیج‌دانشجویی‌دانشگاه‌امام‌صادق(ع) سایت | بله | ایتا | آپارات | ویراستی 📱@BasijISU_ir
پُک سوخته یکبار ماجرای اخیر را مرور کنیم: اول به‌شکل مشکوکی در قاب تلوزیون شعری خوانده می‌شود با محتوای لعن نسبت به ابوبکر خلیفه‌ی اول اهل‌سنت. بعد مدیران صداوسیما برای جبران اشتباه، برخی را اخراج کرده و درنهایت علمای اهل‌سنت را می‌آورند در یک برنامه تلوزیونی تا ماجرا رفع‌ و رجوع شود. سپس نوبت به برخی شیعیان می‌رسد تا به این حرکت معترض شوند و شاهدیم که شده‌اند. البته امیدوارم کار به کفن‌پوشی نرسد! این حوادث یک پیام واضح دارد اگر گوشی برای شنیدن باشد. گویا بناست از جامعه‌ی مذهبی/شیعی پرسیده شود: "جمهوری اسلامی را برای چه می‌خواهید؟" 1⃣ برای اجرای احکام شریعت؟ اول نگاهی به وضعیت حجاب و بانک‌ها و... بیندازید و بعد ببینید جمهوری‌اسلامی چطور نشسته به‌تماشا و از آن بدتر مطالبه‌گران حجاب را شبانه از جلوی مجلس جمع می‌کند. 2⃣ برای مبارزه با اسرائیل؟ غزه که روزگار روشنی دارد. سیدمقاومت را هم گرفتند. اما وعده‌ی صادق۳ در حد وعده ماند. 3⃣ برای برهم زدن نظم استکباری/آمریکایی؟ فعلا که شنبه‌ها شبیه "اصحاب سبت" می‌رویم برای مذاکره با شیطان بزرگ با توجیه "غیرمستقیم"! تنها سنگر فتح نشده فرهنگی بود که سعی داشت خطوط قرمز شیعی را نگه دارد. این هم که با آوردن علمای اهل‌سنت و صدیق خواندن ابوبکر و... دارد دهان‌کج خودش را به شیعیان و محبان اهل‌بیت نشان می‌دهد! پس: آهای جماعت مذهبی و حتی حزب‌الهی! دقیقا جمهوری اسلامی را برای چه می‌خواهید؟ پیام اتفاقات اخیر چیزی جز طرح این پرسش در ذهن جامعه‌ی مذهبی نیست. باور کنید جمهوری‌اسلامی برای عده‌ای، فقط بابت همین چیزها (آن هم در ظاهری‌ترین شکل ممکن) خواستنی بوده. به‌یاد آورید سوال آن زنی که از سعید جلیلی پرسید دست بیعت دادن با یزید درست است و مشخص بود دنبال تأییدی در او می‌گردد و وقتی حرف دیگری شنید، به قول ما کرمانی‌ها "پُکش سوخت". حالا آیا جمهوری‌اسلامی برای این قشر خواستنی می‌ماند وقتی هر روز بر یقینش افزوده می‌شود که "اسکل نظام" است؟ پ.ن: ضرورتا باید بخش مهمی از آنچه درباره‌ی انقلاب‌اسلامی و جمهوری‌اسلامی از تریبون‌های مختلف نظام در ذهن‌ها حک شده را بازنگری جدی کنیم. خدا کند این بازنگری را با سنگ نواندیشی و دگراندیشی و پروتستانتیزم اسلامی رجم نکنند! ۵ اردیبهشت سال ۴ @Masihane
آدم‌های سفت بنا داشتم درباره‌ی خواستِ خودم از جمهوری اسلامی بنویسم. این "خواست" البته نسبتی دارد با خواستنی بودن ایده و ساختار جمهوری اسلامی. ولی وجود همین ترکیب "خواستنی بودن جمهوری اسلامی" در هر متنی، آن را از ابتدا محکوم می‌کند به قضاوت‌هایی ‌که جنبه‌ی روان‌شناختی دارد، چون "بدآیندها و خوش‌آیند‌ها" بر فکرها سایه‌ای انداخته بس سنگین و سهمگین. از این رو بهتر دیدم که با فاصله‌ای و سپس همراه مقدماتی حرفم را بزنم تا شبیه تیری در تاریکی به مقصدی نامعلوم رها نشود. داستایوفسکی کتابی دارد به اسم "نازنین". آن را در ۴۵سالگی نوشته؛ در دوران پختگی. بعد از آثار مهم و مشهوری چون قمارباز، جنایت و مکافات، ابله و... . در بخشی از این داستان بلند درباره‌ی مقوله‌ای صحبت می‌کند به نام "بزرگواری" که این بزرگواری گاه بابت اقتضائات جوانی است و گاه از روی انتخاب و تصمیم و تجربه. وی می‌نویسد: "بزرگواری جوانی، خیلی جذاب و دل‌فریب است. اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیه‌ی زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم!" من همین الان می‌توانم به‌جای واژه‌ی "بزرگواری" خیلی چیزها بگذارم از جمله میل به مبارزه در مسیر آرمان‌ها. گاهی این میل از روی اقتضائات جوانی است و جوّ غالب آن و گاه از روی تجربه‌ای است که خیلی سخت به دست آمده. از نگاه داستایوفسکی اولی (آرمان‌خواهی برخاسته از هیجان جوانی) بی‌ارزش و دومی (آرمان‌خواهی برآمده از تجربه) ارزنده است. سپس داستایوفسکی ادامه می‌دهد: "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی! حالا بیایید عمل بزرگوارانه‌ای را در نظر بگیرید که دشوار است، بی‌سروصدا و بی‌زرق‌وبرق، تعریفش به گوش کسی نمی‌رسد، با بهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد می‌طلبد و ذره‌ای خوش‌نامی در پی ندارد و باعث می‌شود شما- که در خوبی همتا ندارید- در نظر دیگران پست‌ترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم در شرایطی که از همه شریف‌ترید. حالا حاضرید چنین کاری را انجام بدهید؟! نه، معلوم است که حاضر نیستید!" ولی اگر کسی حاضر باشد چنین باری را به شانه بگیرد، حقیقتا بشر است. از همان‌هایی که من به آنها می‌گویم: "آدم‌های سِفت". شاید خوب باشد زین‌پس در آینه‌ی همین آدم‌های سفت، به نظاره‌ی جمهوری‌اسلامی‌ای بنشینیم که تجلی یک خواست همگانی و نحوه‌ای از "بودن" و حضور در عالم است و بعد ببینیم آیا این نظام با همه نقص‌ها و ضعف‌ها، می‌تواند همچنان "حرم" باشد؟! ۱۲ اردیبهشت سال ۴ @Masihane
دعوت، ایده و تجربه در حد بضاعت ناچیز خودم، درحال تلاش بودم تا یک بحث مهم پیرامون منبع اصلی جامعه‌ساز در جامعه‌ی جاهلی عرب را توضیح بدهم. یعنی مودت. اواسط بحث به‌تناسب موضوع، حرف‌ها رفت سراغ دوست داشتن "مردم بماهو مردم" یا "مردم به مثابه‌ی ناس" و سپس شکل دعوت مردم به سمت خوبی‌ها. یکی از دانشجوها مثال خوبی زد. گفت "من به دوستای خودم میگم مثلا توی سفر اربعین یا اردوی جهادی یک مزه‌ی خاصی هست که من حیفم میاد شما نچشید. برای همین بهتون معرفیش می‌کنم تا یکبار تجربه‌اش کنید. اینطوری درواقع دوستانم رو دعوت می‌کنم." مدت زیادی بود که به مفهوم «دعوت» فکر می‌کردم. به اینکه در آن، هیچ نگاه از بالا به پایینی نیست ولی دلسوزی هست. دعوت دو چیز را توأمان دارد: ایده و تجربه. اولی کمابیش مرتبط با «تصویر» است و دومی مربوط به «اراده». ایده برای تو تصویری از یک لذت می‌سازد و تجربه، نوعی الگوی ساختارمند است که امکان اراده برای شریک شدن در آن تصویر لذت‌بخش را تسهیل می‌کند. شاید تا اینجای متن، دقیق متوجه نشده باشید که چه گفتم و چه شد! ولی توی پرانتز بگویم: (حالا بهتر می‌فهمم که هروقت به آدم‌های عمیق چیزی را تدریس می‌کنم، خودم بیشتر یاد می‌گیرم.) بروم سراغ اصل مطلب. این ماجرای «دعوت» مرا یاد «جمهوری‌اسلامی» انداخت و نوشتن مقدماتی که وعده دادم بودم زمینه‌سازِ گفتن از «خواستنی بودن جمهوری‌اسلامی و حرم بودنش» شود! من هنوز باور دارم جمهوری‌اسلامی، خواستنی است چون دعوتی بود از جنس دعوت همان دانشجوی جوان پزشکی که دوستانش را به چشیدن طعم لذت در قالب یک الگوی تجربی مثل اردوی جهادی و راهپیمایی اربعین فرامی‌خواند. یعنی حضور توأمان ایده و تصویر و ساختاری برای خلق یک اراده جمعی. حتما اردوی جهادی و راهپیمایی اربعین نواقص و ضعف‌هایی دارد. ضعف‌هایی که البته به چشم خیلی‌ها آمده و می‌آید. کافیست یکبار رفته باشید تا همین الان بتوانید در باب این ضعف و نقصان‌ها ساعت‌ها داد سخن سر دهید. مثل شهین مولاوردی که روزگاری با عکسی از حجم زباله در حاشیه‌ی پیاده‌روی اربعین از این ضعف جدی انتقاد کرد. ولی درعین‌ وجود همه ضعف‌ها و نقصان‌ها، گویی چیزی در این ایده و تجربه‌ی توأمان وجود دارد که می‌شود دیگران را به آن خواند و دعوت کرد. «دعوت»، «ایده» و «تجربه» را که کلیدواژه‌های من هستند، فراموش نکنید؛ لطفا. یادتان نرود که ما دنبال تصویری هستیم تا بتواند به تجربیدن ختم شود. تجربه‌ای که ما را به قول داستایوفسکی از «بزرگواری جوانی» یا «مبارزه در راه آرمان به اقتضاء جوانی»، به پختگی اراده‌ورزی برساند. همان پختگی که «آدم‌های سِفت» با آن درآمیخته‌اند. 15 اردیبهشت سال 4 @Masihane
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|خون و القلم| گفتار‌هایی در نسبت مقاومت و ادبیات ▫️افتتاحیه دوره یک ساله خوانش ادبیات و مقاومت ▫️زمان: پنج‌شنبه، ۲۵ اردیبهشت، ساعت ۹ الی ۱۲ مکان: قم، بلوار الغدیر،کوچه ۱۰، ساختمان مفید، طبقه ۴ ✨آگـاهـے‌‌ بـــراے‌‌ سامـــانے‌‌ دیگــر✨ مدرســـه تـ؋ــــکر و نــوآوری نگــــــاهـ ‌🆔 @sch_negah
«نستوه» در دو یادداشت کوتاه قبل به دو موضوع کلی اشاره کردم: «آدم‌های سِفت» و «دعوت، ایده و تجربه». آدم‌های سفت همان‌هایی هستند که از خامی به پختگی رسیده‌اند و دیگران را دعوت می‌کنند به یک ایده‌ی قابل تجربه! دعوتی از جنس «خون و کلمه»! آنچه که ما را به این جرگه از آدم‌های سفت خوش‌بین می‌کند تا بدانیم صرفا از روی یک جوّ احساسی جوانانه دنباله‌ی یک آرمان را نگرفته و بلکه از روی درکی برخاسته از تجربه اراده‌های جمعی را به ایده‌ی خود دعوت می‌کنند؛ «نستوه» بودن این جنس آدم‌هاست. نستوه بودنی برابر دو گروه. فردِ نستوه از سویی مانند بسیاری از هم‌گنان خود از قطار آرمان‌ها پیاده نشده و همگان را به سوی یک نرمالیزاسیون فرا نمی‌خواند. از سوی دیگر در برابر مطالباتِ مبارزانِ بزرگوارِ جوان که امکان تجربیدن ایده را از بین می‌برند، می‌ایستد. روزهای اخیر زیاد به «نستوه» بودن فکر می‌کنم. نستوه یعنی کسی که به ستوه نمی‌آید. شرایط او را از پای درنمی‌آورد. او برده شرایط نیست و به اسم واقع‌گرایی اسیر شرایط نمی‌شود. بلکه او می‌ایستد تا شرایط را تغییر دهد و در این ایستادگی، هرگز به استعفاء از آرمان برای داشتن زیستی آسوده که از قضا بسیار وسوسه‌انگیز است فکر نمی‌کند. به انتحار هم نمی‌اندیشد. به یک پایان تراژیک و مانا در تاریخ که متاسفانه توان تغییر جهت تاریخ را ندارد. «نستوه» واقعیت را می‌فهمد ولی آن را به گونه‌ای نمی‌پذیرد که خویش را از اراده‌ی تغییر تهی کند. می‌شود به جای یک انسان نستوه، یک «ملت نستوه» گذاشت. ملتی که می‌خواهد واقعیت جهان را تغییر دهد. لذا حتما واقعیت جهان را می‌فهمد، ولی نمی‌خواهد خویش را از اراده تهی کند و این اراده‌ی جمعی در شکل یک نظام سیاسی تبلور یافته. این نظام سیاسی ضعیف است، اشتباه و نقص دارد اما از آنِ خود آن ملت نستوه است. شاید این نظام سیاسی هنوز نتوانسته درحد مطلوب «سِفت» باشد اما آن را آدم‌های سفت بنا کرده‌اند. با «فداکاری و ایمان دینی». بگذارید باز هم از داستایوفسکی برای‌تان بیاورم. آنجا که در یادداشت‌ها می‌نویسد: «چیزی فراتر از خدای شکم هم هست، برادران! و آن اینکه صاحب خویش باشی و این خویشتن را فدا کنی. در این ایده چیزی تصورناپذیر و زیبا و متعالی و شیرین و ناگزیر است که هرگز به شرح نمی‌آید. حتی یک سوسیالیست هم نمی‌تواند تصور کند چگونه می‌توان خویش را برای همه فدا کرد.» سپس داستایوفسکی این فدا کردن و این ایستادگی و نستوهی را نتیجه‌ی یک چیز می‌داند: «ایمان دینی» نه پیروی از مکتب سوسیالیسم که این روزها پیروانش از لندن قلب استعمار کهنه، دادشان علیه جمهوری‌اسلامی بلند است. اما چرا این نظام سیاسی هنوز امیدوارکننده است؟ چون از مرحله‌ی مبارزه‌ی خام و از روی جوانی عبور کرده. دیگر همسایه‌های خود را تهدید نمی‌کند به صدور انقلاب و برهم زدن نظم درونی آنها. منطقه را تهدید نمی‌کند به رقم زدن آشفتگی برآمده از برهم خوردن نظم دولت-ملت‌ها. سودای امپراتوری ایرانی و حتی اسلامی/شیعی ندارد. امید دارد از این مسیر بتواند نظم استکباری/آمریکایی را از میان بردارد. اما احتمالا در تفهیم همین گزاره، هنوز ضعیف است. لذا جوان مذهبی پرشور و علاقمند به آرمان‌های این نظام سیاسی، گمان می‌برد جمهوری‌اسلامی در حال «نرمال» شدن است و رهبرش در حال «معمولی» گشتن و باج دادن به سرمایه‌داری زالوصفت. کار سخت همین است که «نستوه» بود و ماند. آن هم در برابر دو گروه. 22 اردیبهشت سال 4 @Masihane
میان خاک و آتش امروز را رقم زده‌اند به نام حکیم بزرگ ابوالقاسم فردوسی، پاسدار زبان فارسی. این را به فال نیک می‌گیرم و در باب بحث «خواستنی بودن جمهوری‌اسلامی» یا «خواسته‌ی خودم از جمهوری‌اسلامی» حرفم را امروز طور دیگری سر می‌اندازم. در شاهنامه‌ی فردوسی ما با شاه بزرگی مواجه هستیم به نام فریدون که خداوند به او سه پسر داد. بعدها که فریدون تصمیم گرفت قلمرو پادشاهی خویش را میان این سه تقسیم کند، آن‌ها را به آزمونی برد از این قرار که خود به شکل اژدهایی درآمد و راه را بر سه فرزند بست. هرکدام از این سه به شکلی ممتاز با اژدها مواجه شدند. فرزند اول فرار را بر قرار ترجیح داد. فرزند دوم با خشم به جنگ با اژدها رفت و اما فرزند سوم، راهی میانه برگزید. هم سخن گفت و هم خود را آماده‌ی رزم نشان داد. فریدون آن‌گاه به تجسد انسانی خود درآمد و با فرزندان سخن گفت. پسر اول را سلم نام نهاد و به او سرزمین غربی را بخشید. پسر دوم را تور نامید و سرزمین شرقی به کام او گشت. پسر سوم را ایرج نامید و را به کف قدرت او وانهاد. سرزمینی که ما آن را به نام ایران می‌شناسیم. فردوسی کار فرزند سوم یا همان ایرج را اینگونه می‌ستاید: دگر کهتر آن مرد با سنگ و جنگ/ که هم باشتاب است و هم با درنگ/ ز خاک و ز آتش میانه گزید/ چنان کز رهِ هوشیاران سزید این در میانه بودن ویژگی بسیار مهمی است که گویی با سرشت ایران و ایرج‌هایش عجین است. نه از میدان فراری‌اند و نه نابخردانه به ستیز می‌خیزند تا به دام انتحار افتند. بلکه هم سخن می‌گویند و هم خود را آماده‌ی نبرد نشان می‌دهند. نماز جمعه نصر را یادتان هست؟ همانجایی که رهبر انقلاب گفت: «در انجام وظیفه نه تعلل می‌کنیم و نه شتاب زده می‌شویم.» اکنون جمهوری‌اسلامیِ حاکم بر سرزمین میانه، گویا دارد راه خود را مبتنی بر سنت تاریخی خویش پیدا می‌کند. از ستیز با اژدها نمی‌هراسد و از میدان نمی‌گریزد ولی نابخردانه هم به دامن جنگ نمی‌غلتد و از سخن گفتن غافل نمی‌ماند. البته همگی اذعان داریم آنچه که هست نسخه‌ی نهایی و مطلوب نیست. در این باب هم خواهم نوشت. 25 اردیبهشت سال 4 @Masihane
"اکنون"، "بی‌تفاوتی"، "لج‌دربیاری"! چندی پیش رفته بودم فروشگاه جانبازان. باید اهل قم یا ساکن این شهر عجایب باشید تا بدانید فروشگاه جانبازان یعنی کجا؟! آیه‌سادات توی بغلم بود و همان جلوی در، روی صندلی نشستم تا اهل خانه خریدها را انجام دهند. مردی که جلوی در نشسته بود و فاکتورها و خریدها را چک می‌کرد، مُدام به بهانه‌های مختلف می‌خواست سر بحثی باز کند و از جمهوری‌اسلامی بنالد. یکبار به بهانه قیمت کالاها، یکبار کم‌بودن دستمزدش، یکبار هم قطعی برق. معلوم بود طوری حرف می‌زند که من یا همراهی کنم یا در مقابل جوابی بدهم تا فرصتی پدید آید برای دل‌خنک کردن! ولی من در ‌کمال سکوت وانمود می‌کردم تمام توجهم جلب طفلی است که در بغل دارم. انگار از "اکنون" او غافل بودم و فقط به "آینده‌"ی خودم توجه داشتم. این بی‌تفاوتی شاید لج‌دربیار نمایانده می‌شد، ولو من هرگز درصددش نبودم. روز بعد جایی بودم و یکی از سخنرانان درباره جمهوری‌اسلامی طوری صحبت می‌کرد که انگار خسرویی است هرچه کند شیرین است. حالا می‌خواهد سیاست شکست‌خورده‌ای در اقتصاد یا فرهنگ داخلی باشد یا راهبرد شکست‌خورده‌ای در سطح بین‌الملل. او هیچ کدام را شکست تلقی نمی‌کرد و برای هرکدام هم فلسفه‌ای می‌بافت که فقط افراد پشت‌پرده از آن مطلع بودند. از جایی دیگر حرف‌ها داشت برایم آزاردهنده می‌شد. آیه‌سادات هم نبود تا خودم را مشغول او نشان دهم و از "اکنونِ" تصویرشده توسط سخنران رها شوم. ..و اکنون نشسته‌ام در میانه‌ی این دو شخصیت. من کدام هستم و جمهوری‌اسلامی کدام است؟ ذهنیت سیاه‌وسفید کارگر فروشگاه جانبازان و آن سخنران، گویای این بود که "اکنون" آن دو نفر در کف جامعه بارها با هم برخورد داشته و متعدد لج یکدیگر را درآورده‌اند. اما من کجا هستم؟ در یک نقطه‌ی خاکستری میانه‌ی آن دو که از قضا لج جفت‌شان را هم درمی‌آورد؟ جمهوری اسلامی کجاست؟ وضعیتی خاکستری در وسط این دو نقطه‌ی سیاه و سفید؟ باز یاد جمله‌ای از داستایوفسکی افتادم. وقتی که در نقد انقلابی‌های دوران خویش نوشت: "شما، سروران من، به قصر بلورین باور دارید؛ قصری که هیچ خراب نمی‌شود و هرگز نمی‌توان حتی برایش زبان درآورد و به آن دهن‌کجی کرد یا چنگ‌ودندانی نشان داد. من اما شاید از چنین بنایی می‌ترسم؛ دقیقا به همین دلیل که بلورین است و هرگز فرو نمی‌ریزد و نمی‌توان برایش زبان درآورد." از سویی، من، می‌ترسم از جمهوری‌اسلامیِ بلورینی که هرگز شکست نمی‌خورد و از سوی دیگر، همین من دوست دارد جمهوری‌اسلامیِ دارای شکست و ضعف را. این نوعی رفتار لج‌دربیار است؟ نمی‌دانم. شاید. هرچه هست به نظرم این لحظه‌ی تولد یک سوژه‌ی جدید است. تولد انسانی نو که نه مثل کارگرِ چک‌کننده‌یِ فاکتورِ فروشگاهِ زنجیره‌ایِ جانبازان است و نه مثل سخنران کذایی. او میانه‌ی این دو ایستاده. بی‌تفاوت به هردو جلوه می‌کند و شاید حتی لج‌دربیار است. اما می‌دانم که نه بی‌تفاوت است و نه درصدد درآوردن لج! ۲۶ اردیبهشت سال ۴ @Masihane
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹سریال معاویه، تاریخ را روایت نمی‌کند....🔹 🔸گزیده‌ای از جلسه اول مرگ واقعیت 🔸استاد سیدمیثم میرتاج‌الدینی __________________ 🇮🇷 بسیج‌دانشجویی‌دانشگاه‌امام‌صادق(ع) سایت | بله | ایتا | آپارات | ویراستی 📱@BasijISU_ir 📱@oboor_ir
درمیان‌بودگی نه آونگ‌گونگی پاتریشیا کرون، پژوهشگر و نویسنده‌ی صاحب نام در حوزه تاریخ اسلام، تعریف جالبی درباره نحوه عملکرد امامان شیعه به ویژه امام باقر و امام صادق دارد که شیعه اثنی‌عشری یا مذهب امامیه را از فرقه شدن نجات می‌دهد. او می‌نویسد: «شیعیان امامی، سایر مسلمانان را عامه نامیده‌اند و خود را خاصه توصیف کرده‌اند. بدین‌سان خود را روشن‌اندیشانی نخبه در میان عموم مردم تلقی کرده‌اند. نقطه تمایز آنها با زیدیه و خوارج در همین است که امامیه بر خلاف زیدیه و خوارج درصدد تاسیس فرقه ویژه‌ی خود نبودند تا در نتیجه آن سایر مسلمانان را کافر بدانند. درواقع ائمه شیعه همچون فرزانگانی روحانی در میان بقیه امت اسلامی لحاظ می‌شدند.» (تاریخ اندیشه سیاسی در اسلام، ص204) اگر این گزاره را تمام و کمال هم صادق ندانیم، دست‌کم می‌توان این دریافت را ستود که شیعه و امامان آن هرگز رفتارهای فرقه‌ای به معنای خاص آن نداشتند. بلکه با پرهیز از انزوا در متن جامعه اسلامی حاضر بودند اما حضوری روشن‌اندیشانه و دارای یک قرائت ویژه از اسلام که هرگز به‌سان تکفیری‌ها سایر مسلمانان را رجم نمی‌کند. این رفتار نیز شیوه‌ی دیگری از «درمیان‌بودگی» است. سطحی دیگر از «میانجی» بودن که در عین جدا نبودن از عامه، خاصیت خود را نیز ابراز می‌کند. این درمیان‌بودگی، نه صرفا به معنای وسط بودن و یا حتی وسط‌بازی، که به معنای در عمق و مغز چیزی حضور داشتن است. اصلا بابت همین امکان تعمیق دیگران را دارد. همچنین درمیان‌بودگی به معنای تحیر و تیه و سرگردانی هم نیست به طوری که آونگ‌گونه ندانیم به کجا و چه چیز تعلق داریم. حالا برویم سراغ «خواسته‌ی من از جمهوری‌اسلامی»! بحثی که آرام‌آرام درحال پیش رفتن است. رک و راست بگویم که یکی از مهم‌ترین خواسته‌های من از جمهوری‌اسلامی ایفای همین نقش درمیان‌بودگی است ذیل جهان اسلام. جمهوری‌اسلامی در ساحت اندیشه و قرائت از اسلام، فرقه نیست و در ساحت اجتماع و سیاست هم نباید گروهک باشد. پس الگوی مطلوب از نگاه من عبارت است: یک جمهوری‌اسلامیِ دارای تمایزات خاص خود از سایر قرائت‌های رسمی و عمومی جهان اسلام و درعین حال در عمق و مغز آن. ایده‌آل یک جمهوری‌اسلامی درمیانه است نه در انزوای از جهان اسلام. لذا درخواست‌های برخی گروه‌های مذهبی/انقلابی/حزب‌الهی از جمهوری اسلامی گاه از آن دست مطالباتی است که این نظام سیاسی را به یک فرقه و درنهایت یک گروهک تقلیل می‌دهد. مثال‌های متعددی می‌توان در راستای فرقه‌ای دیدن یا فرقه‌ای خواستن جمهوری‌اسلامی یافت. از شعار برای آزاد کردن بقیع تا رجزخوانی علیه عامه. مثال واضح‌ترش اخیرا رخ داد که بهانه‌ی این سلسله یادداشت‌ها شد. من باور دارم که یک شیعه در درون جمهوری‌اسلامی می‌تواند به ابوبکر خلیفه اول اهل سنت بسیار منتقد باشد اما صدیق خوانده شدن ابوبکر از صداوسیمای جمهوری‌اسلامی ایران را توسط یک ایرانی سنی به‌مثابه اشتباهی کفرآمیز تلقی نکند تا بخواهد در برابر آن غیورانه به رفتارهای فرقه‌ای دست بزند. پاسداری از عمقی که امام صادق برای خاصه ساخت تا در درون جهان عامه، روشنایی خیره‌کننده‌ای داشته باشد، راهی جدای از فرقه شدن دارد. مرزبندی باید از جنس لایه‌لایه بودن و عمق یافتن باشد نه خط‌کشی فرقه‌ای. همین الگوی فرضی می‌تواند در ساحت سیاست، به ما بگوید چرا جمهوری‌اسلامی در عین بازی کردن ذیل ساختار دولت-ملت، از این ساختار متمایز است. لذا ما خودمان را متعلق به امت اسلام می‌دانیم ولی فراموش نمی‌کنیم که کشوریم. البته قبول دارم که هنوز هنر و ادبیات لازم برای تبیین زوایای مختلف این درمیانه‌بودن و متمایز بودن را نداریم. اما می‌شود حسش کرد. 28 اردیبهشت سال 4 @Masihane
🔰استعاره قبر قبر. این چاردیواری وهم‌آلود. گویی کابینی است مسئول انتقال ما از دنیا به آخرت. در زبان روایات از ظلمت آن بسیار گفته‌اند. از تاریکی‌اش. از غربت و تنهایی در آن. گویا فقط این آدمی نیست که می‌میرد و به قبر می‌رود‌. گاهی اعتقادی در ما می‌میرد، باوری فوت می‌کند و شناختی منقضی می‌شود. آن‌گاه اراده ما آزاد است برای رفتن به جهان اعتقادیِ دیگر. به باورهای تازه‌تر و شناخت‌هایی عمیق‌تر. این لحظه، لحظه‌ی گذار است. ولی شبیه قبر می‌ماند. پر از تنهایی و غربت است و تاریکی. هرچند آزاد. خب درست است که دوره‌ی گذار یا همان قبر، اراده‌ها را آزاد می‌کند، اما به راستی آزادیِ درونِ تاریکی و تنهایی، ما را به برزخ می‌برد یا بهشت یا دوزخ؟ اگر من باورهای کهنه و کهن‌سال خودم را بکشم یا آنها بمیرند، آیا در برزخ تردید و شک ساکن می‌شوم یا در بهشت باورهای تروتازه یا در دوزخ سوزنده؟ من آدم‌هایی دیده‌ام که از باورهای پیر خود دست کشیده‌اند ولی در برزخ تردید گرفتارند و آدم‌هایی که به باورهای عمیق‌تر و لذت‌بخش‌تری رسیده‌اند و آدم‌هایی که باورهای سوزناک دارند و عذاب‌آور. شگرف آنکه این همه از برزخ و بهشت و دوزخ باورها را هم خودشان ساخته‌اند (و خودمان می‌سازیم). در چه فرمی؟ حب و بغض! خوشایندها و بدآیندها! چیزهای دوست‌داشتنی و دشمن‌داشتنی! پس باورهای جدید می‌توانند صرفا مشتی تردید باشند یا حجمی آتش سوزان یا انبوهی درخت رویان. بسته به آنچه که دوست داریم و دشمن داریم. اینجاست که گرایش‌های ما بستر انتخاب بینش‌های جدید ما هستند و تعقل‌های ما در دامن تعلق‌های ما می‌نشینند. در باورهای شیعه، میان ظلمت قبر، حب علی آدم را نجات می‌دهد. لذا محتمل است که در تاریکی مدفن باورهای کهنه هم حُبّ علی رهنمون شناخت‌های تازه باشد. فراتر بروم. باورهای ما می‌تواند درباره‌ی جمهوری‌اسلامی نیز دچار کهنگی شود و پیری. آنچه که برزخ و بهشت و دوزخ می‌آفریند، محبوب‌ها و مبغوض‌هاست. در آدم‌هایی که تجدیدباور کرده‌اند، دنبال ریشه‌های بینشی برای تحلیل نباید گشت. کاش اهمیت جایگاه قلب را بدانیم و اهمیت حب و بغض‌هایش. @Masihane
🔰پاریا: وضعیت طردشدگی نمی‌دانم تا حالا درباره کلمه‌ی «پاریا» چیزی شنیده‌اید یا نه! معنای آن مطرود یا منزوی است و اشاره دارد به گروه‌هایی درون یک جامعه که به دلایلی توسط عامه مردم مطرود شده‌اند. اصطلاح Pariah state نیز اشاره به دولت‌های مطرود و منزوی دارد از آن جهت که توسط عامه مردم دنیا پس زده شده‌اند. موضوع مهم‌تر آنکه در نگاه عمومی، مقصر اصلی این انزوا و طردشدگی خود همان گروه پاریا یا منزوی و مطرود است. یعنی نوع رفتارهای او باعث شده دیگران مصمم شوند به قطع ارتباط و قرار دادن آنها در کانون سیبل نفرت‌ها. آرام‌آرام گروه پاریا فاقد هرگونه اهمیتی می‌شود تا جایی که هنگامه خطرهای هستی‌سوز، همه مردم جهان در یک قرارداد نانوشته به تماشای مرگ آنها می‌نشینند. بدون ذره‌ای عذاب وجدان و احساس تکلیف. جشنواره‌های حکومتی پر سروصدای کشورهای غربی، با پشتیبانی ساختارهای فرهنگی متصل به کانون‌های اصلی قدرت و ثروت در جهان، سالیان درازی است تلاش می‌کنند برای «پاریا» سازی از ایران. شاید شما از نظام جمهوری‌اسلامی خوش‌تان نیاید. اما تفکیک میان نظام سیاسی یک کشور و مردم آن، هرگز به همین سادگی که ما بدان قائلیم، در اذهان و افکار عمومی جهان صورت نمی‌گیرد. جمهوری‌اسلامی سیاه، یعنی ایران سیاه و ایرانی‌های وبازده‌ای که باید آنها را طرد کرد. با این حساب یکبار حرف‌های نمایندگان ایران در را مرور کنید. شاید افرادی چون و ندانند، اما در حال کمک به پروژه‌ی پاریا شدن مردم ایران هستند. اعتراض هرکدام از ما شهروندان ایران به نحوه رفتارها و گفتارهای این افراد، تاثیر فراوانی دارد. بیایید به آنها بگوییم که به عنوان یک ایرانی (ولو معترض به سیاست‌های نظام حاکم) هرگز دوست نداریم از ما پاریا ساخته شود. از خودمان مراقبت کنیم. از ایران عزیزمان. نفرت ما از چیزی، نباید ما را به جنون بکشاند؛ به خودکشی! 6 خرداد ماه سال 4 @Masihane